24. Feb, 2016

فاحشه

مقابل اینه ایستاد و نگاهی به صورت و اندام خود انداخت. از روی میز کنار اینه، رژ لب قرمز و براقش را برداشت و لبانش را بحالت بوسه بیرون داد و رژلب را بر لبانش کشید. ناگاه چشمش به انعکاس عکس شب عروسیش که در پشت سرش بر دیوار میخ شده بود، افتاد. یک لحظه خاطره ان شب لبخندی بر لبانش نشاند اما یاداوری داستان ترک شدنش توسط همسری که او را در اوج مشکلات مالی رها کرده بود، لبخند را بسرعت بر لبانش خشک کرد

صدایی از اتاق خواب بچه ها، همه خاطرات اش را در یک لحظه از ذهنش محو کرد. سراسیمه به اتاق بچه ها رفت و دید شدت باد، پنجره را باز کرده. پنجره را دوباره بست و نگاهی به بچه ها یش انداخت تا از راحتی خوابشان، مطمئن شود. انها مثل دوتا بره زیبا و کوچک، در خواب راحت بودند. بعد از اطمینان از بچه ها، ارام درب اتاق بچه ها را بست تا مبادا از خواب بیدار شوند چرا که تا قبل از صبح باید برمیگشت و صبحانه شان را اماده میکرد

دوباره مقابل اینه برگشت و نگاهی بخود انداخت و خوشحال از اینکه چیزی برای فروش در خودش یافته بود، اماده رفتن شد