15. Feb, 2016

غریزه

ماده گرگ خسته و گرسنه از میان جنگل پوشیده از برف می گذشت. مسیر سختی را از میان برف و یخ و سرمای سوزان فندلاند به امید غذا و گرمای معتدل انسوی کوه های الپ، پشت سر گذاشته بود. میان درختان و بوته ها چشمش به گوسفند افتاد

گرسنگی ماده گرگ را به اوج درندگی رسانده بود. جستی بلند زد و باسرعت تمام همانطور که دندانهایش را برهم می فشرد گوسفند را بر زمین زد. اما نتوانست گوسفند را از هم بدرد، بویی اشنا داشت. چشم در چشم گوسفند دوخت. حس قریبی به گوسفند داشت. اندکی بعد سر به زیر انداخت و براهش ادامه داد

گوسفند که دید ماده گرگ بحدی از او دور است که دیگر نمی تواند او را ببیند، پیچی به اندامش داد و پوسته اش از روی بدنش افتاد و گرگی نر از زیر ان نمایان شد

 

شاگرد تنبل