مینیمال

24. Feb, 2016

مقابل اینه ایستاد و نگاهی به صورت و اندام خود انداخت. از روی میز کنار اینه، رژ لب قرمز و براقش را برداشت و لبانش را بحالت بوسه بیرون داد و رژلب را بر لبانش کشید. ناگاه چشمش به انعکاس عکس شب عروسیش که در پشت سرش بر دیوار میخ شده بود، افتاد. یک لحظه خاطره ان شب لبخندی بر لبانش نشاند اما یاداوری داستان ترک شدنش توسط همسری که او را در اوج مشکلات مالی رها کرده بود، لبخند را بسرعت بر لبانش خشک کرد

صدایی از اتاق خواب بچه ها، همه خاطرات اش را در یک لحظه از ذهنش محو کرد. سراسیمه به اتاق بچه ها رفت و دید شدت باد، پنجره را باز کرده. پنجره را دوباره بست و نگاهی به بچه ها یش انداخت تا از راحتی خوابشان، مطمئن شود. انها مثل دوتا بره زیبا و کوچک، در خواب راحت بودند. بعد از اطمینان از بچه ها، ارام درب اتاق بچه ها را بست تا مبادا از خواب بیدار شوند چرا که تا قبل از صبح باید برمیگشت و صبحانه شان را اماده میکرد

دوباره مقابل اینه برگشت و نگاهی بخود انداخت و خوشحال از اینکه چیزی برای فروش در خودش یافته بود، اماده رفتن شد

 

 

17. Feb, 2016

مسیر کوچه پس کوچه ها یی که باید می پیمود تا به محل اقامتش برسد را از روی نقشه ای که در دست داشت، نگاه میکرد و با دست دیگرش چمدان فلزی چرخ دارش را، روی سنگ فرش کوچه بدنبال خود می کشید

اطرافش پربود از مسافران و بازدید کننده های شهر که داشتند رژه زامبی ها را تماشا میکردند. صفوف رژه زامبی ها که همان مردم عادی بودند و در روز رژه زامبی ها خودشان را بشکل ترسناک گریم کرده بودند تا برسم روز زامبی والکینگ، عابرین را بترسانند، بر هم خورده بود و زامبی ها در میان مردم عادی پخش شده بودند

مردم این رژه را دوست داشتند و ذوق کنان از زامبی ها و گریم هایشان عکس میگرفتند و او همانطور که در میان زامبی ها احاطه شده بود، بی توجه به اطرافش، راهش را ادامه میداد و هیچکس نمی فهمید شاخهای کوتاه دوطرف پیشانی و پوست سرخ رنگ و نقش های روی صورتش گریم نیست، بلکه کاملا طبیعی است

 

15. Feb, 2016

ماده گرگ خسته و گرسنه از میان جنگل پوشیده از برف می گذشت. مسیر سختی را از میان برف و یخ و سرمای سوزان فندلاند به امید غذا و گرمای معتدل انسوی کوه های الپ، پشت سر گذاشته بود. میان درختان و بوته ها چشمش به گوسفند افتاد

گرسنگی ماده گرگ را به اوج درندگی رسانده بود. جستی بلند زد و باسرعت تمام همانطور که دندانهایش را برهم می فشرد گوسفند را بر زمین زد. اما نتوانست گوسفند را از هم بدرد، بویی اشنا داشت. چشم در چشم گوسفند دوخت. حس قریبی به گوسفند داشت. اندکی بعد سر به زیر انداخت و براهش ادامه داد

گوسفند که دید ماده گرگ بحدی از او دور است که دیگر نمی تواند او را ببیند، پیچی به اندامش داد و پوسته اش از روی بدنش افتاد و گرگی نر از زیر ان نمایان شد

 

شاگرد تنبل