داستان کوتاه

27. Jan, 2016

منتصر تمام خیابانی را که منتهی به هتل میشد، یک نفس و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند دوید و به پیچ انتهای خیابان که تقاطع ان خیابان با خیابان بعدی بود، رسید. نفسش بند امده بود، لحظه ای ایستاد و این احساس که ممکن است تعقیب شود مجبورش کرد تا دوباره شروع به دویدن کند تا در تقاطع بعدی خود را در کوچه ها منحرف کند و کمتر دیده شود. ترس تمام وجودش را در بر گرفته بود و تمام فکرش این بود که بدون دیده شدن در ان محدوده، خودش را به خانه برساند

بعد از نیم ساعت دویدن و پیاده روی تند به خانه رسید، همخانه هایش خواب بودند. منتصر در اپارتمانی نچندان بزرگ و دلباز در گوشه ای حاشیه ای از شهر اینزبروک بهمراه دو مراکشی دیگر زندگی میکرد و هر کدام اتاقی برای خود داشتند و اتاق منتصر که در واقع پذیرائی خانه بود بالکن کوچکی داشت که منتصر می توانست انجا سیگار بکشد و مناظر کوهستان اطراف را تماشا کند. بدون سر و صدا، درب اپارتمان را باز کرد و مستقیم به اتاقش رفت. قلبش تند تند میزد و نمی دانست چه باید بکند اما مطمئن بود که بهتر است مسئله را با همخانه هایش در میان نگذارد تا مبادا باعث دردسرش شود. لباسهایش را عوض کرد و روی تختش نشست و شروع کرد به فکر کردن، افکارش در هم نا منظم بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. یک لحظه از جایش بلند شد و بسمت بالکن رفت تا نگاهی به خیابان منتهی به خانه بی اندازد تا مطمئن شود کسی تعقیبش نکرده است، درب بالکن را باز کرد و نگاهی به خیابان انداخت، خیابان ساکت و بدون رهگذر بود و نم نم باران همه جا را خیس کرده بود

کمی خیالش راحت شد و دوباره به تختش برگشت و دراز کشید، فکر می کرد شاید بهتر باشد برای چند روز از شهر خارج شود اما تصور می کرد کاری نکرده است تا فرار کند، در واقع اتفاقی نیفتاده فقط دخترک را لمس کرده و بوسیده و احتمالا خطری از این لحاظ تهدیدش نمی کند و خوشحال بود که زمانی که دوستان دخترک پیدایشان کردند، در حالت بد تری نبود تا دردسرش بیشتر شود و بوسیدن یک دختر نمی تواند جرم سنگینی باشد. اما با این حال نگرانی نمی گذاشت تا راحت بخوابد بلند شد و لباسهایش را دراورد و به حمام رفت و نیم ساعتی زیر دوش اب گرم، افکارش را رها کرد. بعد از بیرون امدن از حمام، حالش نسبتا بهتر شده بود و استرسش به حد اقل رسیده بود. سیگاری گوشه لبش گذاشت و به بالکن کوچک اتاقش رفت. ساعت حدود سه صبح بود و منتصر چشمانش ارام ارام سنگین شده بود اما هنوز کمی نگرانی از اتفاقی که نیمه شب برایش افتاده بود، در فکرش مانده بود اما خستگی بدنش، چشمانش را کاملا سنگین کرد، به تخت خوابش رفت و دراز کشید و بعد از چند دقیقه، بخواب رفت

ساعت حدود هفت صبح بود که با صدای زنگ درب خانه، از خواب پرید. بی اختیار قلبش شروع به تند تپیدن کرد و چشمانش کاملا باز شد. یکی از همخانه ها درب را باز کرد و منتصر سریع به بالکن رفت و دو ماشین پلیس را مقابل ورودی ساختمان دید. مطمئن بود که برای جلب او امده اند و احتمالا دخترک و یا صاحب هتل از او شکایت کرده اند ولی ته دلش را قرص کرد و بدون دستپاچگی زیاد خودش را اماده کرد. همخانه هایش متعجب از حضور پلیس بودند و نمی دانستند موضوع چیست. بعد از دقایقی، چهار پلیس وارد اپارتمان شدند و سراغ منتصر بن صلاح را گرفتند و هر دو همخانه منتصر، با دست او را نشان دادند. پلیس ها مدارک شناسائی منتصر را بررسی کردند و پس از شناسائی، فورا بدستانش دستبند زدند و به او اتهام تجاوز در شب گذشته را بصورت شفاهی، تفهیم کردند و منتصر را به همراه لباسهایی که شب قبل بتن داشت و دیگر لباس هایش و تعدادی از لولزم شخصی اش، به مرکز پلیس شهر بردند

پلیس های شهر توانسته بودند با کنترل دوربین های خیابان، تصویر منتصر را بدست بیاورند و با توضیحاتی که دختر دانمارکی بعنوان شاکی و دوستانش بعنوان شاهد به پلیس داده بودند، توانسته بودند ملیت و سن منتصر را بدست اورند و با نام کوچک او، در نهایت توانسته بودند براحتی محل اقامتش را که هر شهروندی موظف به اعلام ان به پلیس است، کشف کنند

منتصر هیچ مقاومتی در مقابل پلیس نمی کرد و کاملا ارام بود و به سوالات پلیس، پاسخ میداد. پلیس ها از بذاق دهانش نمونه ای گرفتند و از شب قبل از او سوال کردند و پاسخ هایش را یاد داشت کردند و چون زبان اتریشی منتصر بحد قابل قبولی برای پلیس ها خوب نبود، پرسش و پاسخها در مورد دختر دانمارکی و سوابق خودش در اتریش ساعتی به طول انجامید،بعد از سوالهای ماموران پلیس و تهیه گزارش، منتصر را به بازداشتگاه بردند. بازداشتگاه اتاق کوچکی بود که منتصر بطور انفرادی سه ساعتی را در انجا سپری کرد و از انجا منتصر را با ماشین پلیس و همراهی دو افسر، به زندان شهر اینزبروک که در حاشیه شهر قرار داشت منتقل کردند

منتصر نمی دانست چه اتفاقی برایش در حال رخ دادن است و فقط هرچه پلیس ها می گفتند را انجام می داد و در بیرون هم کسی را نداشت تا او را پیگیری کند، تنها همخانه هایش بودند که انها هم از ترس پلیس و اینده شان در اتریش، تا می توانستند، از او دور می شدند. در بدو ورود به زندان، منتصر را به قرنطینه بردند که اتاقی بود انفرادی و او می بایست سه روزی را انجا می گذراند. سپس پلیس وکیلی را بصورت مجانی در اختیار منتصر قرار داد و در نهایت پس از دفاعیات وکیل منتصر و دادخواست وکیل دختر دانمارکی، منتصر به جرم تجاوز و خشونت به دوازده سال زندان و پرداخت پانزده هزار یورو به دختر دانمارکی محکوم شد و پس از پایان محکومیت، او را برای همیشه از اتریش، اخراج می کردند و می بایست به مراکش باز می گشت

حال چهار سال از محکومیتش گذشته بود و بعد از هشت سال دیگر که محکومیتش تمام می شد، می بایست به مراکش باز می گشت. تداعی این خاطرات بشدت ازارش می داد و طی چهار سال گذشته، هیچ چیز جز دیوارهای اطرافش را ندیده بود و حاضر بود هر هذینه ای  برای حتی ده دقیقه بیرون بودن از ان قفس را پرداخت کند و نفسی کوتاه در هوای بیرون از زندان، بکشد

 

 

در طول سلولش قدم می زد و دستش زیر چانه اش بود و دست دیگرش پشت کمرش، بسمت وسائلش رفت و یک عدد از تیغ های پلاستیکی صورت زنی را برداشت و دسته اش را از بیخ تیغه احاطه شده در قاب پلاستیکی ان، شکاند و بلند نگهبان را صدا زد. نگاه دیگر زندانیان بسمتش چرخید. دوباره با صدای بلند نگهبان را صدا زد و تیغ را در دستش گرفت و فریاد زد: اگر مرا به بیمارستان نبرید، این تیغ را خواهم بلعید. زندانیان دیگر نگهبان را صدا زدند و بعد از چند دقیقه سه نگهبان وارد سالن زندان شدند و مقابل درب سلول منتصر ایستادند، منتصر تیغ را نشانشان داد و گفت: من دلدرد دارم و باید من را به بیمارستان ببرید والا این تیغ را می بلعم

یکی از نگهبانان گفت: تو حالت خوب است و تیغ را زمین بگذار

منتصر تیغ را در دهانش گذاشت و مقابل چشمان نگهبانان، فرو داد و دهانش را باز کرد. نگهبانان بسرعت درب سلول را باز کردند و منتصر را از داخل سلول بسمت درب خروجی سالن بند بردند و با بیسیم درخواست امبولانس کردند و توضیح دادند که یکی از زندانیان تیغ بلعیده و خطر پارگی روده و خونریزی داخلی دارد. و منتصر را به بهداری زندان و بعد از چند دقیقه با امبولانس بسمت بیمارستان شهر بردند

صدای اژیر امبولانس در خیابانها می پیچید وامبولانس بسرعت به سمت بیمارستان در حرکت بود. هوا داشت کم کم تاریک می شد و خیابانها و پیاده روهای شهر شلوغ بود. تیغ مانند استخوانی بزرگ در گلوی منتصر گیر کرده بود و داشت عذابش می داد اما منتصر فارغ از گلویش، از پشت شیشه پنجره امبولانس، ادم ها و ماشین های اطراف را بعد از چهار سال، دوباره تماشا می کرد

 

 

 

پایان 

 

 

 

 

22. Jan, 2016

اتاق نسبتا کوچکی بود با دو پنجره و یک کمد بزرگ چوبی و چند قاب عکس قدیمی و تختی دونفره چوبی که دختر دانمارکی، روی ان دراز کشیده بود. منتصر از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداخت، خیابان خیس بود و رهگذری نداشت. دخترک بار دیگر سرش را از روی تخت به حاشیه برد و روی زمین، شروع به استفراغ کرد

منتصر فرصت را غنیمت شمرد و دخترک را بلند کرد و به دستشویی داخل اتاق برد. دخترک دستانش را دور گردن منتصر حلقه کرده بود و نمی توانست خودش را سرپا نگه دارد. منتصر به دخترک گفت: حالت اصلا خوب نیست، بهتر است  دوش اب سرد بگیری

دخترک گفت: فکر می کنم فقط باید بخوابم و نیاز به دوش ندارم

منتصر گفت: بهتر است حرفم را گوش کنی و دوش بگیری من نمی توانم تورا با این حال اینجا رها کنم

دخترک گفت: ممنون که کمک میکنی کاش اینقدر نمی نوشیدم

منتصر گفت: گاهی اوقات پیش می اید. اگر یک دوش اب سرد بگیری بهتر می شوی و خیال من هم از بابت حال تو، راحت می شود

و شروع کرد لباسهای دختر دانمارکی را، از تنش دراوردن. دخترک در ابتدا مقاومت اندکی کرد ولی مستی نمی گذاشت تا شرائط را بخوبی تحلیل کند و خودش را کاملا به دست منتصر سپرد. منتصر لباس های دخترک را یکی یکی از تنش در می اورد و بدن سفید و نحیف دختر دانمارکی را با ولع تماشا می کرد. گه گاهی دخترک احساس بدی می کرد اما نمی توانست مقاومت کند و ترجیح می داد به منتصر اعتماد کند

منتصر بدن لخت دخترک را، زیر دوش حمام اتاق برد و اب را بر روی دخترک باز کرد. دخترک زیر دوش اب سرد، جان تازه ای گرفت و حال و احوالش کمی بهتر شد. منتصر دوش حمام را در دستش گرفته بود و به بهانه کمک به دخترک، تمام بدنش را لمس میکرد و با هر لمس، در ذهنش بدن دخترک را در لحظه کام گرفتن، تصور می کرد. دخترک بعد از چند دقیقه، به حال خودش امد و از منتصر خواست تا حوله اش را، از کنار تخت بیاورد. منتصر از حمام بیرون رفت وحوله را اورد و دخترک حوله را به دور خودش پیچید و به اتاق بازگشت و روی تخت دراز کشید

بعد از اندکی، با گرمای اتاق، سر دخترک دوباره به گیج خوردن افتاد و حالت مستی اش به حال سابق برگشت و چشمانش سنگین شد. منتصر کنار دخترک، روی تخت نشست و شروع به نوازش موهای خیس اش کرد. دخترک در حال خود نبود و نمی فهمید چه اتفاقی در اطرافش در حال رخ دادن است. منتصر ارام دستش را به سمت گره حوله دخترک که بدور بدن خود پیچیده بود، برد و ارام، ان را باز کرد. بدن خیس دخترک نمایان شد و منتصر که زمان زیادی بود این چنین صحنه ای را ندیده بود، دیگر نتوانست خودش را کنترل کند

دستش را روی سینه دخترک برد و دست دیگر را روی ران پای دخترک گذاشت و صورش را نزدیک صورت و گردن دختر دانمارکی برد.دخترک از هرم نفس های منتصر فهمید که قصد پلیدی دارد و با دستش، صورت منتصر را به سمت بیرون هول داد. اما منتصر دوباره صورتش را به گردن دخترک چسباند وشروع به مکیدن گوش و گردن دخترک کرد. دخترک با اخرین مقاومتش سعی کرد بلند شود اما منتصر خودش را روی بدن عریان دخترک انداخت و به مکیدن گردن و دهان دخترک ادامه داد. دخترک شروع به سر و صدا کرد

منتصر دستش را روی دهان دخترک گذاشت و با حس برانگیختگی جنسی، مدام تکرار میکرد. اتفاق بدی نخواهد افتاد و لازم نیست که مقاومت کنی. اما دخترک نمی خواست تسلیم شود و مدام سعی میکرد خود را از زیر دستان منتصر رها کند. چند دقیقه ای در هم غلتیدند و در نهایت دخترک نتوانست مقاومت کند و خود را برای یک لحظه رها کرد

منتصر که خود را فاتح می دانست، دست بر کمربند و دگمه شلوارش برد. شهوتش به اوج رسیده بود و دیگر نمی دانست کجاست و چه می کند. فقط در ذهنش به کام گرفتن از دخترک فکر می کرد با تسلیم شدن دخترک، احساس می کرد دختر دانمارکی هم به عمل او راضی است. در همان لحظه،یک نفر کلید را از بیرون در قفل درب اتاق دختر دانمارکی چرخاند و درب اتاق دخترک باز شد و دختر دیگری وارد اتاق شد. با دیدن منتصر و ان صحنه، شروع به جیغ کشیدن کرد. منتصر برای یک لحظه بخودش امدو دید او و دختر دانمارکی  دیگر تنها نیستند و این دختر، احتمالا از دوستان دختر دانمارکی است که در این سفر او را همراهی میکند.دختر دانمارکی که منتصر را برای لحظه ای مستاسل یافت، با تمام توانش،او را از روی بدنش پس زد. منتصر شوکه و دست پاچه نمی دانست چه بکند و دختر دانمارکی لخت و عریان از روی تخت بلند شد و بعد از زمین خوردن، از اتاق بیرون دوید. در همان حین، دوستان دیگر دختردانمارکی که یک دختر و پسر  بودند، در درگاه درب ظاهر شدند و با تعجب، صحنه را نگاه می کردند 

منتصر فقط در فکر این بود که از اتاق بیرون برود و از هتل فرار کند اما دوستان دختر دانمارکی که غریبه ای را در اتاق دوستشان یافته بودند و دوستشان را عریان و گریان می دیدند، درب اتاق را بستند و از انطرف درب را محکم نگه داشتند و دختر دیگر که کپی دیگری از کلید اتاق را داشت، درب اتاق را قفل کرد و منتصر در اتاق زندانی شد. منتصر فقط می توانست سر و صدای بیرون اتاق و صدای گریه کردن دختر دانمارکی را بشنود. در همین حین، نگاهی به اطراف انداخت و چون می دانست احتمالا کارکنان هتل بزودی به اتاق خواهند امد و او را تحویل پلیس خواهند داد، درب یکی از پنجره های اتاق را باز کرد و تصمیم گرفت از پنجره  هتل خودش را به بیرون بی اندازد

پنجره را باز کرد، ارتفاع زیادی نبود، از پنجره بیرون رفت و با دستانش پایین چارچوب پنجره را محکم گرفت و خودش را اویزان کرد تا از کمترین ارتفاع ممکن، خودش را از بالا به پیاده رو بیندازد. همانطور که از پنجره اویزان بود، نگاهی به پایین انداخت و در یک لحظه دستانش را رها کرد و بعد از یک ثانیه با پا و کمر روی پیاده رو افتاد و سریع بلند شد و با تمام سرعت و بدون نگاه کردن به پشت سرش، شروع به دویدن کرد

 

ادامه داد

19. Jan, 2016

زندانی طول اتاق زندان را ارام ارام قدم میزد. چهار سال را در ان اتاق گذرانده بود و هشت سال دیگر، به پایان محکومیتش، مانده بود. تمام روزهای پیش از زندان را بخاطر می اورد. روزهایی که ازادانه، به هر سو که میخواست میرفت و هرزمان که اراده میکرد، میتوانست در ان بیرون، هر چه دلش میخواست بنوشد و بخورد و با هرکه دوست داشت، هم کلام شود. اما اینجا انتخابهایش فقط به حرف زدن با همبندی هایش و غذای زندان، محدود بود. با انکه ملاقاتی نداشت اما پستچی زندان، قبض ها و بدهی های سالهای پیشش که چندین برابر شده بود را، توسط نگهبانان زندان، بدستش می رساند و این تنها خبری بود که از دنیای بیرون داشت. دنیا برایش به اندازه دیوارهای زندان، کوچک شده بود و تمام مقاومتش، برای تسلیم نشدن به ان چهار دیواری، بی نتیجه مانده بود. اما ته دلش کور سویی از امید داشت تا مگر با خوش رفتاری بتواند هشت سال باقی مانده از دوره حبسش را، کوتاه تر کند تا  زودتر به ان بیرون برود و باقی عمرش را، در ازادی بگذراند

موهای سر و صورتش خاکستری شده بود و در چشمان کم فروغش، دیگر ان نور جوانی سابق، دیده نمیشد. هر بار که خود را در اینه میدید، باور نمی کرد که با گذشت چهارسال، اینچنین در هم بشکند  و هر بار تصور هشت سال اینده را می کرد، ترس از این که دیگر  نتواند زندگی عادی گذشته اش را، از سر بگیرد، دلش را میلرزاند.با اینکه  حکمش قطعی بود اما همیشه گوش بزنگ وکیلش بود تا مگر در همان ارتباط های هراز چند ماهی که با او داشت، خبر خوبی به او بدهد و شعله امید را، در جانش زنده نگه دارد. بیش از هر چیز دیگر، مرور خاطرات ان شبی که باعث تمام این مشکلات شده بود، ازارش میداد. در دل ارزو میکرد، ایکاش ان شب، بطور کامل از زندگیش حذف شود و زمان به عقب برگردد تا بتواند قبل از ان اتفاق، مسیر همه چیز را عوض کند. اما دیگر دیر بود و تنها چیزی که عوض نمیشد، گذشته بود

هر چقدر تلاش میکرد تا ذهنش را از اتفاق ان شب منحرف کند، اما نمی توانست و انقدر ان شب در ذهنش تکرار شده بود که حتی می توانست بوی بدن دختر دانمارکی را هم، بیاد بیاورد. چهارسال پیش درست ده شب مانده به سال نوی میلادی،شبی که ان اتفاق افتاد و مسیر زندگی منتصر را برای همیشه عوض کرد

چهارسال پیش را بیاد اورد، زمانی که تازه یکسال بود که از مراکش به اتریش رفته بود و در شهری از توابع استان تیرول اتریش، ساکن شده بود. شهر اینزبروک، شهر کوچکی بود محاسره شده بین کوه های الپ با جمعیتی حدود صدهزارنفر که یکی از بهترین پیست های اسکی دنیا را در خود داشت. ان شب منتصر بهمراه دوتا از دوستانش در بازارچه سال نو شهر، در حال گردش بود. هوا سرد بود زمین را باران، خیس کرده بود و داخل و اطراف بازارچه سنتی شهر اینزبروک، پر بود از توریستها و مردم محلی شهر که برای نوشیدن شراب گرم و سوسیس های معروف شهر، به بازارچه روباز و سنتی، امده بودند. اطراف پر بود از سر و صدای خنده و شادی مردم

ان شب منتصر و دوستانش، برای نوشیدن  شراب گرم، به یکی از غرفه های بازارچه رفتند و نفری یک پیمانه شراب، سفارش دادند. فروشنده، سه پیمانه شراب به منتصر دوستانش داد و ان ها شراب هایشان را گرفتند و همانطور در حال قدم زدن اطراف بازارچه، مشغول نوشیدن شدند.در حین قدم زدن اطراف، منتصر با دختری مو طلائی که از لباس هایش معلوم بود محلی نیست، چشم در چشم شد. دختر بظاهر مست بود و داخل دهان و دندانها و لبهایش، از فرط نوشیدن شراب گرم، کاملا قرمز شده بود. لبخندی بینشان رد و بدل شد. منتصر سری به نشانه سلام تکان داد و دختر مست هم که گویی از همراهی منتصر بدش نمی امد، سری به نشانه جواب سلام تکان داد و خنده ای کرد. منتصر فرصت را غنیمت شمرد و بسمت دختر  رفت و با خنده پرسید: سلام من منتصر هستم. اسمت چیست؟

دختر پاسخ داد: من اما هستم

باهم دست دادند و منتصر پرسید: اهل کجایی؟

دختر گفت: دانمارک، تو از کجا می ایی

منتصر پاسخ داد: من از مراکش می ایم و یک سال است در این شهر زندگی میکنم

دختر گفت: من برای اسکی به اینجا امده ام به همراه سه تا از دوستانم که در بازارچه گمشان کردم و در هتل کوچکی نزدیک اینجا اقامت داریم، راستش را بخواهی انقدر مشروب نوشیده ام که نمی دانم هتل کجاست

هر دو خندیدند و منتصر در ذهن خود فکر کرد که شاید امشب را بتواند با دختر دانمارکی سر کند. در دل خوشحال بود که توانسته بود دختری زیبا و تنها  را صید کند پس به او گفت: نگران نباش من کمکت میکنم تا هتل ات را پیدا کنی و اگر هم خواستی، میتوانی در خانه من بمانی

دختر گفت: نه ممنونم از مهربانیت ولی اگر به اتاق خودم بر نگردم، دوستانم نگران میشوند

ساعتی را با هم، در حین نوشیدن شراب، معاشرت کردند تا جایی که دیگر دختر دانمارکی از فرط مستی، بر پاهایش بند نبود و منتصر فرصت را خوب دانست و به دخترک پیشنهاد داد تا او را به هتل اش برساند. ساعت نیمه شب بود دوستان منتصر هر کدام به سمتی رفتند تا او را با دختر دانمارکی، تنها بگذارند. منتصر نام خیابانی که هتل در انجا بود را از دختر دانمارکی پرسید و دخترک، کارت هتل را بدستش داد تا از روی کارت، ادرس را ببیند. منتصر کارت را گرفت و هر دو براه افتادند

دخترک بحدی مست بود که نمیتوانست درست راه برود و منتصر دستش را دور کمر دختر دانمارکی حلقه کرد و دخترک را به خودش تکیه داد تا تعادلش حفظ شود. بیست دقیقه ای پیاده روی کردند که دخترک ایستاد و سرش را پایین گرفت شروع به استفراغ بر سنگ فرش پیاده رو کرد. چند دقیقه ای همانجا نشست و دو باره با کمک منتصر، براه افتادند. تمام طی راه، منتصر به فکر این بود تا چطور خودش را به اتاق دخترک برساند و انچه در سر داشت را با او انجام دهد اما دخترک انقدر مست بود که اصلا متوجه اینکه دستانش دور گردن یک غریبه حلقه شده است، نبود

بعد از چند باری زمین خوردن و بلند شدن و پیاده روی در ان هوای سرد، بالاخره به هتل رسیدند. هردو وارد شدند. در لابی کوچک هتل، کسی نبود که متوجه حضورشان شود. منتصر از دخترک شماره اتاقش را پرسید و دخترک بی حال، دست در جیبش کرد و کلید اتاق را که بر جاکلیدی اش، شماره اتاق حک شده بود را، بدست منتصر داد. منتصر نگاهی به شماره اتاق کرد و پرسید کدام طبقه است؟

دخترک گفت: طبقه دوم

منتصر جسم بی حال دختر دانمارکی را که از فرط مستی نمی توانست تعادلش را نگه دارد، به سمت اسانسور برد و هر دو وارد اتاق کوچک اسانسور شدند. درب اسانسور بسته شد و منتصر خوشحال از اینکه به هدفش نزدیک است، نگاهی در اینه اسانسور به خودش و دخترک انداخت. اسانسور طبقه دوم ایستاد و هر دو بیرون رفتند و وارد راهروی باریکی شدند که درب انتهایی ان، درب اتاق دختر دانمارکی بود

طول راهرو را باهم پیمودند و به درب اتاق رسیدند، منتصر کلید را داخل قفل چرخاند و درب باز شد. دخترک را به داخل اتاق برد و روی تخت نشاند. اتاق تاریک بود. در اطراف چرخی زد و کلید برق را پیدا کرد و چراغ اتاق را روشن کرد. دخترک با روشن شدن چراغ، نگاهی به اطراف انداخت و خودش را روی تخت رها کرد

 

ادامه دارد

 

 

1. Jan, 2016

یحیی تازه از ایران, برای ادامه تحصیل, به ایتالیا رفته بود و این اولین سال نو میلادی بود که ان را در خارج از ایران و در کشوری اروپایی, تجربه میکرد. شهری که در ان تحصیل و زندگی میکرد, شهر کوچکی بود, در یکی از استانهای شمالی غالبا ملی گرای ایتالیا با حدود صد هزار نفر جمیعت و این شهر هیچ تولید صنعتی قابل ذکر و یا مکان توریستی معروفی نداشت و تنها تکیه گاه درآمدی ان, کشاورزی بود و دانشجویانی  که از سراسر جهان, برای ادامه تحصیل , در  یکی از سه دانشگاه مطرح ان, ثبت نام میکردند و از اجاره مسکن و خرج خورد و خوراک و تفریح و پوشاک آنان, اقتصاد نچندان خوب شهر, قوت میگرفت
یحیی چون در ایران خانواده ای نسبتا فقیر داشت, می بایست, مخارج  تحصیل و زندگی خود را, خود تامین میکرد و عملا از ایران, هیچ پشتیبانی مالی نداشت و تازگیها, بسختی توانسته بود شغل مشقت باری, در یک اغذیه فروشی سیار پیدا کند که معمولا از سر شب, کار را شروع میکرد و تا دم دمای صبح,سر پا  و بی وقفه برای مشتریهای مست و شب زنده دار ایتالیایی, غذای فوری درست میکرد. مغازه اغذیه فروشی سیار یحیی, در واقع یک کامیون بود که اغلب, نزدیک دیسکو تک های معروف شهر, پارک میشد و یحیی, قسمت بار کامیون که در اصل همان اغذیه فروشی بود را باز میکرد و یخچال و صفحه فلزی فر ان را, بیرون میکشد و خود, داخل بار که تبدیل به یک مغازه کوچک شده بود, میرفت و به مشتریها, سرویس میداد. داخل مغازه یحیی, چند یخچال برای آبجو و نوشابه بود و یخچال بیرونی ان هم که به اندازه طول بار کامیون بود, شبیه ویترینی بود که مشتری ها میتوانستند, نمونه ای از خوردنی ها و  نوشیدنی ها یی که یحیی میفروخت را, ببینند
ان شب, شب تحویل سال نو میلادی بود و معمولا چنین شبهایی, کسی میل به کار نداشت اما یحیی, بخاطر دستمزد دوبرابری که صاحب کارش, وعده داده بود و با ان میتوانست, اجاره یک هفته اتاقش را پرداخت کند, تصمیم گرفته بود. شب سال تحویل را, مقابل معروف ترین دیسکو تک شهر, تا صبح داخل اغذیه فروشی, کار کند
ساعت حدود هفت شب بود که صاحب کار یحیی با او تماس گرفت و گفت تا نیم ساعت دیگر, سر خیابان منتظر او باشد تا با کامیون اغذیه فروشی, دنبالش بیاید. یحیی آماده شد و, شال و کلاه  را بر سر و گردن انداخت و از درب خانه, خارج شد. بیست دقیقه ای  منتظر صاحب کارش بود که سر وکله کامیون اغذیه فروشی, پیدا شد. سلامی کرد و سوار شد. چند تا خیابان, دور تر, بزرگترین دیسکو تک شهر قرار داشت جایی که یحیی, یک بار هم, داخلش را ندیده بود, فقط شنیده بود که هراز چند گاهی, افرادی مشهور, از قبیل خواننده و بازیگر و مدل های ایتالیایی, با دعوت گردانندگان دیسکو تک, به آنجا میروند تا بر رونق ان, بیافزایند و در نوع خود, در شهر, مشهور و بینظیر بود
صاحب کار یحیی, کامیون را مقابل دیسکو تک پارک کرد و داخل دیسکو تک رفت تا مدارک و مجوز ها را به گردانندگان دیسکو تک, نشان دهد. یحیی هم طبق معمول, مشغول به باز کردن درب های کناری کامیون شد تا اغذیه فروشی سیار را همانجا, دائر کند. باز کردن بار کامیون تا زمانی که اغذیه فروشی, کاملا آماده کار میشد, یک ساعتی کار داشت. صاحب کار از دیسکو تک, بیرون آمد و دخل را با کمی پول خرد, تحویل یحیی داد و رفت تا صبح, بعد از پایان کار یحیی, دوباره باز گردد و کامیون را به همراه پولهای که بدست آمده بود, تحویل بگیرد و ببرد

اغذیه فروشی آماده شد و یحیی, لباسهایش را عوض کرد و لباسهای مخصوص کار که خیلی گرم هم نبود را, به تن کرد و پیشبند بست و داخل مغازه,روی صفحه داغ فلزی مقابلش, مشغول سرخ کردن و نیمپز کردن صیفی جاتی که ایتالیایی ها در ساندویج هایشان از ان استفاده میکنند, شد. گرمای صفحه فلزی برایش در ان هوای سرد شب آخر سال, دلچسب و متبوع بود اما پاهایش, سرما را, حس میکرد. چشمانش گه گاهی, به دختران و پسران هم سن و سال خودش می افتاد که با لباسهای شیک و نو, در صف ورودی دیسکو تک, سر خوش و خندان, منتظر ورود به دیسکو تک بودند  تا شب آخر سال و لحظه سال تحویل را, مستانه با هم جشن بگیرند. مقابل درب دیسکو تک, چند مرد تنومند با چهره های یخ زده ایستاده بودند تا نظم, رعایت شود و تا آغاز کار دیسکو تک, درب را, بسته نگه دارند
شور و شوق جشن سال جدید, همه جا موج میزد. مشتری های یحیی, کم کم, به سمت اغذیه فروشی می آمدند و آبجو و ساندویج, سفارش میدادند و یحیی هم که دیگر دستانش در ساندویج درست کردن, فرز شده بود, سفارش میگرفت و به سرعت غذاها را آماده میکرد. ساعتی گذشت و درب دیسکو تک باز شد و مسولان دیسکو تک, بعد از کنترل لباس مهمانها, یکی یکی آنان را به داخل, هدایت میکردند. یحیی با خود فکر میکرد که او با بهترین لباسهایش هم, نمیتواند وارد این مکان شود. فقط در دل, آرزو میکرد, روزی بتواند, مثل دیگران, سال نو را کار نکند و به اینجا بیاید و با لباسهای نو و زرق و برق دار, دست در دست دختری زیبا, شب سال نو را, جشن بگیرد
با باز شدن درب ها, مشتری های یحیی هم, کم تر و کم تر میشدند. آرام آرام, سرما بر پاهای یحیی نفوذ کرده بود و پاهایش را در کفش, حس نمیکرد. ساق های پایش به لرزه افتاده بود و دستهایش را در هم, بر روی سینه اش, گره زده بود و در طول کوتاه اغذیه فروشی که دو سه متر بیشتر نبود, قدم میزد و هراز گاهی, دست و انگشتانش را, با گرمای صفحه داغ فلزی, گرم میکرد اما هرم گرمای صفحه فلزی نمیتوانست داخل اغذیه فروشی که در و پیکر بازی داشت را, گرم کند.ساعت که به نیمه شب نزدیک میشد, از تردد خارج دیسکو تک, کم میشد و بر هیاهوی داخل دیسکو تک, افزون تر. خیابان دیگر ساکت بود. یحیی نگاهی به ساعت اش انداخت. بیست دقیقه به دوازده شب بود. درب دیسکو تک, کاملا بسته بود و هرچه بود, داخل بود و فقط صدای فریاد شادی و موزیک, از داخل دیسکو تک, بگوش یحیی, میرسید
کم کم گرسنه اش شده بود. فکر کرد اگر چیزی بخورد, احساس سرمای کمتری خواهد کرد و میدانست ساعت که از لحظه سال تحویل  بگذرد, مشتریها دوباره بسراغش می آیند و دیگر فرصت غذا خوردن, نخواهد داشت. ساندویجی برای خودش درست کرد و در کاغذی پیچید و یک شیشه از  آبجو های بیرون یخچال برداشت و به بیرون اغذیه فروشی رفت و مقابل درب دیسکو تک, کنار خیابان, روی جدول نشست. نگاهی به ساعتش انداخت. پنج دقیقه به نیمه شب بود. گازی به ساندویج زد. این اولین سال تحویل میلادی بود که در غربت, تجربه میکرد. صدای هیاهو از داخل دیسکو تک, بیشتر و بیشتر میشد. میتوانست صدای شمارش معکوس پایان سال را بشنود. ده ,نه ,هشت... چشمانش را بست و در دل آرزویی کرد. سه , دو , یک... صدای فریاد ها به اوج رسیده بود. ناگهان صدای انفجاری از دور به گوشش خورد. چشمانش در اطراف دوید و شاخه هایی از نور را در آسمان, شکار کرد و چند صدای دیگر و آسمان پر شد از نور های رنگی و یحیی همچنان گوشه خیابان نشسته بود و آسمان را, تماشا میکرد

آتش بازی نیم ساعتی بطول انجامید و بعد از ان سکوت اطراف یحیی را, در بر گرفت. وقتی که از ایران به اروپا پرواز میکرد هیچ تصور نمیکرد اولین سال تحویل میلادی را چگونه خواهد گذراند اما با این حال خوشحال بود که با درامد ان شب, اجاره یک هفته اتاقش را خواهد پرداخت.

پایان

 

31. Dec, 2015

ان روز, زودتر کارم را تمام کردم و از اداره مستقیم رفتم تعمیرگاه تا ماشین رو بگیرم.ان روز خبر دار شده بودم پدر یکی از دوستای دوره خدمتم, به رحمت خدا رفته بود و باید برای ختم, خودم رو به اصفهان میرسوندم ولی با حال و احوال ماشینم, هنوز تصمیم نگرفته بودم که با ماشین برم یا هوا پیما. بین راه یه چند تا خرید کوچیک هم برای عیال کردم. اون شب قرار بود باهم بریم سینما و فیلمی که اینترنتی رزرو کرده بود رو, ببینیم. از بخت بد, فیلمی که عیال انتخاب کرده بود رو قبلا دیده بودم. هیچ از فیلم هم خوشم نمیومد. ولی چون عیال, تعریف فیلم رو شنیده بود, میخواست حتما خودش بره سینما و سه ساعت روی یه صندلی ناراحت بشینه و یه فیلمی که در حقیقت داستان "مسیح" با جلو های "سیصد" بود رو, از نزدیک تماشا کنه. بنده ام می بایست این سه ساعت را در کنارش مینشستم و با صدای ملچ ملوچ و گریه بچه و صرفه و عطسه, چرت میزدم. حالا هرچی به عیال میگفتم, این فیلم ارزش سینما رفتن ندارد, قبول نمیکرد و میگفت: تو کلا ایرادی هستی. از همه چی, ایراد میگیری.
رسیدم تعمیرگاه و اجرت "اوس محمود" رو, کارت به کارت کردم و ماشین رو برداشتم و رفتم خونه. وقتی رسیدم خونه, عیال داشت حاضر میشد, یه دوش گرفتم و بعد از کمی اخبار تماشا کردن و چرت زدن, بالاخره عیال عزیز, آماده رفتن به سینما شد. خوشبختانه سینما پارکینگ داشت و ماشین رو پارک کردم و باهم رفتیم تو. داشتیم باهم توی لابی سینما می چرخیدیم تا فیلم شروع بشه که چشم خانومم افتاد به گوشه ای از اونجا که چند تا جوون داشتند بسته های جدید یکی از شرکت های تلفن همراه رو, معرفی میکردند. خانومم ذوق زده, دستم رو کشید به سمتشون که بریم یه نگاهی بندازم.
رفتیم اونطرف, یکی از جوونها شروع به توضیح دادن کرد و در نهایت یه فرم گذاشت جلو عیال بنده که پر کنه تا بسته جدید, بطور رایگان, براش فعال بشه. خانوم بنده, بواسطه نام فامیلش, کلا علاقه زیادی به فرم پر کردن داشت. چرا که خیلی اوقات, نام فامیلش براش, رانت هایی هم به همراه داشت. البته اونجاهایی که حس میکرد ممکنه به ضررش در بیاد, نام فامیل من رو استفاده میکرد.
خلاصه فرم رو پر کرد و پس داد. دختر جوونی که فرم رو تحویل گرفت, یه نگاهی به فرم انداخت و از روی کنج کاوی گفت: ببخشید شما با آقای"حداد عادل" نسبت دارید؟
من سریع جواب دادم: نخیر خانم
پسر جوون و خوشخنده ای که داشت مارو نگاه میکرد و از همکارای همون خانم بود ,گفت: نه بابا, اینا معلومه آدم حسابی اند و با اون بابا نسبت ندارن... و یه خنده ای هم کرد
عیالم خیلی جدی گفت: نه آقا اشتباه نکنید. ایشون( "حداد عادل" )خیلی هم آدم خوبیه.
دختر جوون یه چشم غره ای به پسره رفت که پسره بنده خدا, بند دلش آب شد.
با آرنجم, ضربه آرومی به عیالم زدم که - این چه حرفیه؟ بنده خدا از ترس قبضه روح شد!
خانومم صورتش رو به سمتم چرخوند و یه خنده ریزی کرد و با نگاهش بهم گفت- نگاه کن طفلی چه ترسید!
فرم رو گذاشتیم همونجا و رفتیم تو سالن سینما. چراغ ها خاموش شد و فیلم شروع شد. هنوز ده دقیقه از فیلم نگذشته بود که همون پسره با دوتا نوشیدنی و یه مقدار تنقلات, جلومون سبز شد و گفت: اینا هدیه است از طرف "همون شرکت تلفن همراه". بنده خدا از ترس اینکه عیال بنده بهش بر نخورده باشه و با یه تلفن, زندگی شو, کن فیکون نکنه, به خرج جیب خودش, میخواست از دلمون در بیاره.
بد جوری گیر افتاده بودم. اگه قبول نمیکردم,مطمئن بودم که پسره از ترسش ول نمی کنه . مجبوری قبول کردم ولی تو دلم داشتم داد میزدم که:
"آقا به خدا ما با این طرف قوم و خویش نیستیم. بابا نترس من اصلا این یارو رو از نزدیک ندیدم."
سه ساعت بعد, فیلم تموم شد و از سینما رفتیم بیرون. انقدر فیلم طولانی بود که حسابی گرسنه بودیم. ماشین رو برداشتیم و رفتیم دنبال یه رستورانی که تا اون وقت شب, باز باشه. بعد از کلی گشتن و چرخیدن, یه رستوران پیدا کردیم که نیمه تعطیل بود ولی هنوز غذا داشت. خوشحال رفتیم داخل. نصف بیشتر غذا هاشون, تموم شده بود و فقط پیزا داشتن و سالاد. خانومم که به غذا خیلی حساسه به صاحب رستوران گفت: آقا این پیزا هاتون تازست یا یخ زده؟
صاحب رستوران گفت: خیالتون راحت, خمیرشو خودمون درست میکنیم. تازه تازه.
خانومم گفت: پس من پیزا میخورم
منم که خیلی به حرف صاحب رستوران اعتماد نداشتم یه سالاد یونانی سفارش دادم
پیزا و سالاد رو آوردن, بیچاره عیالم, نهایتا با من سالاد خورد. تو دلم به صاحب رستوران میگفتم -" آقا مگه اینجا داری ماشین میفروشی؟ آقا این محصول شما قراره بره تو شکم من! چرا دروغ میگی؟ اگه میخواهی پولدار شی, رستوران رو جمع کن بزن تو کار ساخت و ساز. مردم سلامتیشون رو که از سر راه نیاوردن!"
از رستوران زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه. کم کم داشت بارون میگرفت.به خانه رسیدیم و لباس عوض کردیم و به رخت خواب رفتیم. نیمه های شب بود که با عرق سرد از خواب بلند شدم. بدنم را لرز گرفته بود.احساس تحوع , همه وجودم را گرفت. صدای عق زدن عیال رو از توی دست شویی میشنیدم. یاد رستوران شب قبل افتادم. خودم را به دست شویی رساندم و به خانومم گفتم: خانم "حداد عادل" در چه حالی!!?