18. Feb, 2016

روز خوش شانسی. قسمت سوم.پایانی

با باز شدن قفل لباس زیر دختر راهبه، چشمان روبرتو از خوشحالی داشت از حدقه بیرون میزد و همزمان، صدای سوت و کف و شادی تماشاکننده ها، بهوا بلند شده بود. روبرتو خندان و متعجب از شانسی که اورده بود، سرش را بسمت دختر خارجی چرخاند و او هم با تکان دادن سر، روبرتو را به همراهی دختر راهبه تایید و تشویق کرد. دختر راهبه دستش را در بازوی روبرتو حلقه کرد به اتفاق هم و دوستان دختر راهبه در میان تشویق و هلهله دیگر دانشجویان، از بار بیرون رفتند

مقصد بعدی انان رستورانی بود که جشن و نهار فارغ التحصیلی دختر راهبه در انجا برگزار می شد و روبرتوکه با همراهی دختر راهبه در جشن فارغ التحصیلی سرگرم شده بود، دیگر قضیه امتحان و دختر خارجی را فراموش کرده بود و به گرفتن شماره تلفن دختر خارجی بسنده کرد و در نیمه راه، دختر خارجی به بهانه کارهای شخصی، از انان جدا شد و روبرتو تا غروب ان روز با دختر راهبه نوشید و رقصید تا از لحظه لحظه با دختر راهبه بودن، حداکثر استفاده را کرده باشد چون میدانست با غروب خورشید، دختر راهبه او را قریبه ای بیشتر بشمار نخواهد اورد طوری که گویی اصلا او را ندیده است. روبرتو  دم به دم گوشی اش را از جیبش در میاورد و عکس میگرفت تا به دوستان نشان دهد و برایشان تعریف کند که چگونه قفل خوش شانسی اش برای همراهی ان دختر لبند و زیبا، باز شد

خورشید داشت غروب میکرد و لحظه های اخر روبرتو با دختر راهبه داشت بسرعت میگذشت. نگاه های اخر روبرتو به دختر راهبه، غم پایان شادی اش را بوضوح نشان می داد  اما لحظه خداحافظی بود و دوستان دختر راهبه چند بار به طعنه وتکلیف، شرطی که گذاشته بودند را به روبرتو یاد اوری کردند و بالاخره در حاشیه پارکی که در ان ساعتی اواز خوانده بودند و رقصیده بودند، دختر راهبه به نشان پایان شرط، با فشار دادن دست روبرتو و قرارگرفتن در مقابلش، راسما سرود خداحافظی را برایش خواند. برای لحظه ای نگاهشان بهم دوخته شد و دختر راهبه از نگاه روبرتو که مانند طفلی بی گناه که فقط  مذبوحانه کمی محبت و پاداشی کوچک طلب میکرد، خنده اش گرفت و سخاوتمندانه لبهایش را برسم  قدر دانی از همراهی روبرتو و تکمیل کردن شادی چند ساعته ای که به او هدیه کرده بود، بر لبان روبرتو گذاشت و او را به بوسه ای طولانی، پاداش داد

بعد از بوسه داغ دختر راهبه، همگی از او جدا شدند و بدون او به راهشان ادامه دادند و روبرتو که پاهایش قفل شده بود و نمی توانست تکان بخورد همانطور که طعم لبان دختر راهبه را در هانش مزه مزه میکرد، با نگاهی توام با قدرشناسی و حسرت، دور شدن دختر راهبه  را تماشا میکرد

بعد از دقایقی که از حال و هوای دختر راهبه بیرون امد تازه یادش افتاد که دوچرخه اش را بیرون دانشگاه جا گذاشته و اتفاقات امتحان و بار و دختر راهبه، باعث شده بود که پاک دوچرخه اش را از یاد ببرد. بسمت دانشگاه براه افتاد و بعد از نیم ساعت پیاده روی، به دوچرخه اش رسید. دست در جیبش کرد و کلید قفل و زنجیر دوچرخه را بیرون اورد و همانطور که خم شد تا قفل دوچرخه را باز کند نگاهش به سکه دو یورویی که کنار لاستیک چرخ جلو دوچرخه بود افتاد. اول مطمئن نبود که سکه واقعی باشد اما وقتی دستش را دراز کرد و ان را برداشت و مقابل چشمانش گرفت، مطمئن شد سکه بیصاحبی را دشت کرده. لبخندی از خوشحالی زد و سکه را در جیبش گذاشت

سوار بر دوچرخه شد و بسمت خانه شروع به رکاب زدن کرد. هوا داشت تاریک میشد و یادش افتاد که باید برای تلفنش شارژ بخرد، کمی مسیرش را کج کرد تا به نزدیک ترین مغازه ای که شارژ میفروشد برسد. مغازه را پیدا کرد  و دوچرخه اش را بیرون گذاشت و داخل مغازه رفت. دست در جیبش کرد و اسکناس ده یورویی را بیرون اورد و بدست فروشنده داد و شارژ را گرفت. یک لحظه یاد سکه دو یورویی افتاد. ان را از جیبش در اورد و نگاهی به سکه انداخت، در ذهنش همه روش های خرج کردنش را سنجید. ان سکه می توانست نوشیدنی خنکی باشد یا کاپوچینویی گرم و یا تکه بزرگی شیرینی، انتخابهایش کم نبود اما نهایتا تصمیم گرفت با ان کارت بخت ازمایی بخرد

کارت بخت ازمایی را خرید و همانجا شروع به خراشیدن اعداد کرد. بعد از خراشیدن پوسته ده عدد متوجه شد تمام اعداد با چهار عدد اصلی جایزه برابر است اما چون زیاد بخت ازمایی بازی نکرده بود نمی توانست بفهمد چه برده است. کارت را به فروشنده داد تا برایش توضیح دهد. فروشنده نگاهی به کارت انداخت و سپس نگاهی به روبرتو کرد و بالحجه مردم ناپل و دیالوگ ناپولتان گفت: پسر از باسن تو سفید تر ندیدم. که در واقع حرفش کنایه ای از خوش شانسی بود

روبرتو گفت: چیزی بردم؟

فروشنده با همان لحجه ناپولتانی پاسخ داد: ده هزار یورو

سر روبرتو گیج میرفت و ان همه خوش شانسی را در یک روز نمیتوانست باور کند. روزش با ان کارت بخت ازمایی تکمیل شد. فروشنده مدارک شناسایی روبرتو را گرفت و به همراه کارت بخت ازمایی کپی کرد و کارت و رسید ان را به دستش داد و کپی مدارک را برای شرکت صادر کننده کارت های بخت ازمایی فکس کرد تا روز بعد روبرتو چک ده هزار یورویی را دریافت کند و کپی دیگر را هم پشت شیشه مغازه اش چسباند و در دید عموم قرار داد. روبرتو ذوق زده از کم وکیف چگونگی وصول جایزه اش پرسید و بعد از ان رسید و مدارک بردش را در جیبش گذاشت و سوار دوچرخه با اخرین سرعت بسمت خانه رکاب زد

به خانه رسید و دوچرخه اش را در حیاط گذاشت، بدون اینکه با کسی از اهالی خانه روبرو شود، بسرعت پله ها را بالا رفت و یکراست رفت به اتاقش تا مقداری از پول های پس اندازش را بردارد و برای جشن ان شب که قصد داشت برای روز خوش شانسی اش بگیرد، تمام اهالی خانه را به شام مفصلی دعوت کند. بمحض اینکه درب اتاق را باز کرد، کیکو را روی تخت اتاقش دید که راحت دراز کشیده بود و داشت دستش را لیس میزد، از خوشحالی دیدن گربه پرشین چاق و پشمالویش که دو ماه پیش از پنجره نیمه باز اتاقش بیرون رفته بود و دیگر خبری ازش نشده بود، فریاد شادی زد و به هوا پرید

 

 

پایان