12. Feb, 2016

روز خوش شانسی.قسمت دوم

روبرتو از اینکه توانسته بود جواب سوالات امتحان ورودی دانشگاه را از روی دست یک شاگرد زرنگ کپی کند، در  پوست خودش نمی گنجید و با دعوت دختر خارجی به قهوه، احساس گناه کمی که نسبت به او داشت را، می خواست از وجودش بیرون کند. دوتایی طول راهرو سالن امتحان را پیمودند و وارد حیاط دانشگاه شدند و رفتند سمت بار کوچک دانشگاه. در بین مسیر، روبرتو از ایتالیایی صحبت کردن دختر خارجی که بسیار سلیس و به لهجه میلانی بود، داشت شاخ در می اورد و در ذهنش حساب می کرد بهتر است دوستی اش را با دختر خارجی تا جایی که میتواند، حفظ کند و ارتقا دهد چرا که حتما در طول تحصیل در رشته زبان، کمک دختر خارجی را لازم خواهد داشت

به بار دانشگاه رسیدند و روبرتو دو تا قهوه سفارش داد و چون دوازده یورو بیشتر در جیبش نداشت، چیز دیگری به دختر خارجی تعارف نکرد تا با دو یورو قضیه را تمام کند و با ده یورو باقی مانده، تلفنش را شارژ کند تا خبر قبولی امتحان  که برایش مسجل بود را به دوستان و خانواده اش برساند. قهوه ها را برداشت وسر میز گذاشت و با دختر خارجی مشغول نوشدن شد. نصف قهوه اش مانده بود که تعدادی دختر شاد و سرحال، خندان و کیفور با سرو صدا وارد بار شدند ودر حالی که اواز مشهور فارغ التحصیلی ایتالیایی ها را یکصدا می خواندند، دختری بلند قامت و بسیار زیبا  که لباس راهبگی بر تن داشت را، میانشان احاطه کرده بودند

دختر تازه فارغ التحصیل شده به رسم جوانان ایتالیایی که همکلاسی هایشان را در روز دفاع از پایان نامه که مصادف میشود با روز فارغ التحصیلی، مجبور می کنند تا به میل انان لباس بپوشد و تا شب هرچه انان می گویند را انجام دهد، لباس راهبان را بتن کرده بود و ارایش ملایمی هم داشت که نه تنها لباس ها و ارایش ملایم به زیبایی صورت و اندامش لطمه نزده بود، بلکه به چشم روبرتو زیبا ترین دختر دنیا هم شده بود. روبرتو از بدو ورود دختر راهبه، دیگر نتوانست نگاهش را از او بردارد و با اینکه دختر راهبه حد اقل چهار یا پنج سالی از او بزرگتر بود اما در ان لحظه، تلاقی نگاهشان برای حتی یک لحظه، برای روبرتو تبدیل به یک ارزوی بزرگ بود

با ورود دختر راهبه و دوستانش، جو بار عوض شد و دیگر دانشجوها هم با اواز سنتی فارغ التحصیلی دختر راهبه، همراه شدند و البته روبرتو هم از ته دل و جانش، با صدای بلند اواز می خواند و با نگاهش، زیبایی دختر راهبه را تحسین می کرد و حسابی کیفش کوک شده بود. دختر خارجی که اولین بار بود این صحنه را می دید، از روبرتو در مورد قضیه سوال کرد و روبرتو هم که مات و مبحوت زیبایی دختر راهبه شده بود، بدون اینکه نگاهش از او قطع شود، برای دختر خارجی رسم فارغ التحصیلی دانشجویان ایتالیایی را توضیح داد

بعد از اینکه چندین دور شعر مخصوص فارغ التحصیلی خوانده شد، همگی دست زدند و یکی از دوستان دختر راهبه که دختری با سر و زبان بود بالای یکی از میز های بار، طوری که همه او را ببینند ایستاد و بلند شروع به صحبت کرد

   امروز بهترین دوستمان فارغ التحصیل شده، چون دوست پسر ندارد، برایش شرط گذاشته ایم تا مانند یک راهبه باکره لباس بپوشد اما لباس زیرش را قفل کرده ایم و هرکس از میان پسران داخل این بار، یک بار فرصت دارد تا از میان دسته کلیدی که در دست ماست، کلیدی را انتخاب کند و قفل را با ان باز کند، هر پسری که موفق شود، دوست راهبه ما او را مانند دوست پسرش تا غروب خورشید همراهی خواهد کرد

سپس دسته کلیدی را که حدود سی یا چهل کلید به ان اویزان بود را از داخل کیفش در اورد و بالای دست گرفت و به همه نشان داد. صدای سوت و فریاد و هلهله پسران به اسمان رفت و دوست دختر راهبه دسته کلید را به دختر راهبه داد و او هم چرخی زد و تصمیم گرفت برای رعایت عدالت، از اولین پسری که فاصله نزدیکتری به او دارد شروع کند و مستقیم بسمت روبرتو رفت

روبرتو شوکه شده بود و باور نمی کرد نفر اول باشد. دختر راهبه لبخندی به روبرتو زد و دسته کلید را دستش داد و سپس دوست دیگر دختر راهبه، دامن بلند دختر راهبه را بالا زد و نگاه روبرتو به لباس زیر اهنین دختر افتاد که با قفلی کوچک، قفل شده بود.از ایده بامزه دوستان دختر راهبه، همه زیر خنده زدند و روبرتو کلید ها را دستش گرفت و نگاهی به مارک قفل انداخت تا کلید هم مارک قفل را از میان کلیدها پیدا کند. اما وقتی کلید ها را نگاه کرد متوجه شد که دوستان دختر راهبه هوشمند تر از این حرفها بوده اند و تمام کلید ها  مشابه همان قفل است. در همان حین صدای نچ نچ کردن و انگشت تکان دادن دوستان دختر راهبه از زرنگی که می خواست بکند، کمی خجالتش داد اما دختر راهبه دستش را روی شانه روبرتو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و با لبخند گفت: فقط شانس لازم داری

روبرتو چشمانش را بست و کلیدها را لمس کرد، همه سکوت کردند و منتظر بودند ببینند شانس روبرتو چه خواهد بود. روبرتو یک کلید را انتخاب کرد و چشمانش را باز کرد و کلید را بالاگرفت تا همه ببینند، سپس با دست دیگرش قفل را گرفت و کلید را ارام داخل سوراخ قفل فروکرد. کلید به نرمی و بطور کامل وارد قفل شد و مرحله اول بخوبی تمام شد، مرحله دوم و مهمتر چرخیدن کلید در قفل بود که سرنوشت ان روز روبرتو تا غروب خورشید را مشخص می کرد، همراهی دختر راهبه که برای پسران هم تیپ و هم سن وسال او، ارزویی تقریبا محال بود. پس به ارامی کلید رابه سمت چپ چرخاند و کلید در قفل شروع به چرخیدن کرد و در یک لحظه اهرم بالای قفل چرقی صدا کرد و بالا پرید و قفل باز شد

 

ادامه دارد