8. Feb, 2016

روز خوش شانسی. قسمت اول

نور خورشید مستقیم روی چشمانش بود و هرم گرمای ان را می توانست از پشت پلکهایش حس کند. اما توان باز کردن چشمهایش را نداشت. همانطور که روی تخت دراز کشیده بود، غلتی زد و پشتش را به پنجره نیمه باز اتاق کرد. نسیم خنکی که از پنکه روبروی تختش تولید میشد، پشت پلکها و صورتش را خنک کرد و با غلتی که  روی تشک زد، تنش به سمت خنک ان رسید. زبانش را دور لبانش چرخاند و طعم دهانش را مزه  کرد و ان را فروداد و نفس عمیقی کشید، کم کم داشت دوباره خوابش عمق می گرفت که ناگاه صدایی از طبقه پایین خوابش را بر هم زد

روبرتو...روبرتو... بیداری؟ مگه امروز امتحان ورودی دانشگاه نیست؟ پاشو داره دیرت میشه

یکدفعه به خودش امد و چشمانش کاملا باز شد. نگاهش به ساعت اتاق افتاد و دید هنوز دیر نشده. با بی میلی از روی تخت بلند شد و به طبقه پایین رفت. مادرش دوباره صدایش زد

روبرتو...بیداری؟ بیا صبحانت امادست

 به اشپزخانه رفت و از پشت سر ضربه ای ارام به پشت کمر مادرش زد

بله اینجام مامان صبحانه کجاست؟

هر دو باهم صبحانه خوردند و روبرتو لباسهایش را پوشید و دوچرخه اش را برداشت و از خیابان های شلوغ و کوچه های سنگفرش رم بسمت دانشگاه، رکاب زنان گذشت. انروز امتحان ورودی دانشگاهش بود و او در رشته زبان شرکت کرده بود و چون رشته زبان یکی از پرطرفدار ترین رشته های  دانشگاه رم بود و پذیرش دانشگاه محدود بود، می بایست با تعداد زیادی از دانشجویان دیگر و عمدتا خارجی رقابت می کرد و خارجی ها هم که هر کدام مسلط به دو یا سه زبان بودند، رقیبان سرسختی برایش بشمار می امدند و روبرتو امید زیادی به قبولی نداشت و برنامه اش این بود که اگر قبول نشود، ادبیات ایتالیایی بخواند که کم طرفدار تر است و امتحان ورودی اش بیشتر جنبه تشریفاتی دارد. اما دوست داشت تا شانسش را امتحان کند

به دانشگاه رسید، دوچرخه اش را کنار دیگر دوچرخه ها قفل و زنجیر کرد و داخل ساختمان دانشگاه رفت، با کمی چرخیدن و پرس و جو در ساختمان بزرگ دانشگاه، محل برگزاری امتحان را پیدا کرد. سالنی بزرگ پر از جوانان همسن و سال خودش از همه کشور ها، انجا بود که رقیبانش را برانداز می کرد و اعتماد بنفس را درچشمان همه جز در دل خودش می دید. کمی اطراف را برانداز کردو جایی برای خودش پیدا کرد ونشست

ده دقیقه ای به اغاز امتحان مانده بود که اساتید وارد شدند و نکته های لازم قبل از امتحان را توضیح دادند و راس ساعت نه، برگه های امتحان را که همه چهار جوابی بود را میان داوطلبین پخش کردند. روبرتو برگه اش را گرفت و نگاهی به ان انداخت. سوالات را خوب خواند و متوجه شد که شاید سی درصد از جوابها را در دبیرستان یاد گرفته و باقی از سطح بسیار بالایی است. اعتماد بنفسش را کاملا باخت. شروع کرد به پاسخ دادن به سوالاتی که جوابش را می دانست اما مطمئن بود که جواب هایش برای ورود به رشته زبان کافی نیست

تاجایی که توانست، جوابهای صحیح را نوشت اما دیگر نمی توانست باقی سوالها را جواب دهد. سرش داشت سوت می کشید و کم کم می خواست تسلیم شود و برگه اش را با همان جوابهای اندک تحویل دهد و برود سگرتری دانشکده ادبیات و برای امتحان ورودی ثبت نام کند. سرش را از روی برگه بلند کرد و نگاهی به اطرافش انداخت. همه مشغول برگه هایشان بودند و کسی به او توجه نمی کرد. نگاهی به مراقب ها انداخت که اینطرف و انطرف، بین داوطلبین قدم می زدند و هیچ کس حواسش به او نبود. کمی جا به جا شد و دوباره اطراف را برانداز کرد، گویی کسی متوجه او نبود و هر کس به کار خودش مشغول بود. ارام گردنش را کشید به سمت برگه دختری خارجی که داشت تند و تند جواب ها را علامت می زد. چشمانش را تیز کرد و یک جواب صحیح را شکار کرد و همان را در برگه اش علامت زد

ته دلش خوشحال شد و نور امیدی در ذهنش درخشید.دوباره سرش را به سمت برگه دختر خارجی برد و از روی شماره سوالها، جواب دیگری را هم دید و در برگه خودش علامت زد. بعد سری به اطراف چرخاند و گوئی مراقب ها اصلا او را نمی دیدند. اینبارروی برگه دختر خارجی بیشتر متمرکز شد و در همان حین دختر خارجی سرش را از روی برگه بلند کرد و برگه را دستش گرفت به حالتی که بنظر می رسید دارد جواب ها را چک میکند و در ان لحظه برگه اش  در زاویه ای قرار گرفت که روبرتو تمام جواب ها را به وضوح دید و اینبار یک صفحه از چهارصفحه برگه های امتحان را از روی جواب های دختر خارجی علامت زد

دردلش داشت قند اب میشد و ارام ارام بیشتر جا بجا شد و همانطور که دختر خارجی برگه اش را با جواب ها پر می کرد، او هم جواب های دختر خارجی را روی برگه خودش علامت می زد و حتی زمانی که دختر خارجی برگه جوابهایش را چک می کرد، روبرتو هم با او برگه اش را چک می کرد و گوئی روبرتو کاملا نامرئی شده بود و نه مراقب ها و نه دختر خارجی، هیچ کدام او را نمی دیدند

ساعت امتحان به پایان رسید و مراقب ها برگه ها را جمع کردند و فضای سکوت جلسه امتحان شکسته شد. داوطلبین بلند شدند و بسمت بیرون حرکت کردند. روبرتو از جایش بلند شد و یکراست رفت سمت دختر خارجی تا از کم وکیف امتحان و جواب های دختر و امادگی اش بپرسد تا مطمئن شود جواب های دختر خارجی او را به بیراهه نمیبرد. دختر خارجی که ظاهرش هوش بالایش را بروشنی نشان می داد بعد از سلام و گفت و گوئی کوتاه به روبرتو از اسانی امتحان گفت و روبرتو دلش از قبولیش محکم شد اما هیچ بروی خودش نیاورد که دختر خارجی در واقع فرشته نجاتش بود و باعث شد او امروز قدم خوبی برای اینده اش بردارد و روبرتو هم به پاس کمکی که دزدکی از دختر خارجی گرفته بود، او را به یک قهوه دعوت کرد و دختر خارجی هم پذیرفت

 

ادامه دارد