30. Jan, 2016

جیغ بنفش

جنگ تمام شده بود و حدودا شش ساله بودم. خوب یاد دارم همیشه از  باد و باران های تند و رعد و برق، ترس داشتم و هروقت هوا ابر و باد میشد، از ترس، گوشه امنی در خانه پیدا می کردم و به توصیه مادر بزرگم، تا وقتی هوا ارام میشد و رعد و برق جایش را به بارش باران می داد، چشمانم را  می بستم و در دلم صلوات میفرستادم و گه گاهی زیر چشمی از پشت شیشه درب بزرگ خانه مان، به حیاط نگاهی می انداختم تا وضعیت را رصد کنم و بمحض ارام شدن شدت باران و پایان رعد و برق، دوباره بهمراه برادرم که یکسال و نیم از من بزرگتر بود، به بازی و شیطنت می پرداختم

ان شب حدود ساعت ده یازده یک شب زمستانی بود و تا عید زیادی نمانده بود. طبق معمول برق منطقه قطع بود وهمگی دور چراغ گاز سوز روشنایی که هم نور اتاقمان را تامین می کرد و هم کمی گرما داشت، جمع شده بودیم و مادر داشت برای همه خانواده، کتاب می خواند. کتابی که در ان مدت، شبها هنگام قطعی برق و زمانی که تلوزیون دوتا کانال بیشتر نداشت که ان هم یکی نه شب و دیگری دوازده شب، برنامه هایشان تمام میشد و باقی برفک بود، برایمان می خواند، داستان سینوهه پزشک مخصوص فرعون بود که بعدها بزرگتر که شدم، ان را خریدم و دوباره مطالعه کردم چرا که وقتی مادر برایمان ان کتاب را می خواند، ذهنم صغیر تر از انی بود که همه کلمات را بفهمم و مادر می بایست بعد از هر پاراگراف، لغات را برایم معنی می کرد

ان شب پدر هم طبق معمول همیشه، به پشتی تکیه داده بود و سیگار دود می کرد و به داستان گوش می کرد. مثل همه کودکان در ان سن، پدر برایم یک قهرمان قوی و دانا بود که از همه بیشتر می دانست و همه را شکست می داد. همیشه وقتی استین کوتاه می پوشید و برای پک زدن سیگار، دستش را به سمت لبانش می برد، ماهیچه های بازوانش در هم می پیچید و من در ذهنم او را با ان بازوان که برایم قوی ترین بازوان دنیا بود، در حال نبرد با رامبو و بروسلی تصور می کردم و در تخیلاتم، پدر گردن هر دوتایشان را میان بازوانش می گرفت و انها را به غلط کردن می انداخت

 پدرم را تازه داشتم می شناختم. یک سال بود که با پایان جنگ، به خانه باز گشته بود و دیگر لازم نبود ماه ها منتظر بمانیم تا برایمان از جبهه نامه ای بفرستد یا هر شش ماه، چند هفته کوتاه بینمان باشد و دوباره به جبهه برود، ادم مذهبی نبود اما تا دلتان بخواهد غیرتی و خانواده دوست بود و همانطور که خودش همیشه می گفت، دلیل جبهه رفتنش بخاطر ناموس و زن و بچه مردم بود و بعد از پایان جنگ، و بعدها که بخاطر اعتصاب و تجمع کارگری کارش به زندان اوین کشید، همه عکس های زمان جبهه و مدارک بسیجش را پاره کرد و در اتش سوزاند. پدرم کلا ادم غد و یک دنده ای بود

انشب همانطور که مادر کتاب می خواند و پدر سیگار می کشید و ما گوش می دادیم، باد تندی شروع به وزیدن کرد و هوا کم کم خراب شد. شدت باد، برگها و شاخه های درخت انگور حیاطمان که با داربست تا پشت شیشه درب و پنجره  بزرگ خانه، امتداد یافته بودند را به شیشه می کوبید و ان صدای اشنا از اغاز رعد و برق و باد باران، در دلم حول و ولا انداخته بود. نگاهی به پدرم انداختم و او از جنس نگاهم فهمید که ترس دارد وجودم را در خود می گیرد. دستی بر سرم کشید و با مهربانی گفت که نگران نباشم و چیزی نیست. کمی ارام شدم اما باد شدت می گرفت و صدای برخورد شاخ و برگ درخت انگور حیاط به شیشه، بیشتر و بیشتر میشد. در دلم شروع به صلوات فرستادن کردم وکنار پدر نشستم

بعد از چند دقیقه، رعد و برق شروع شد. لحظه ای نوری حیاط و بخشی از اتاق را مانند فلاش دوربین عکاسی روشن می کرد و بعد از چند ثانیه، صدای مهیبی از دور، به گوش می رسید و باد همچنان ادامه داشت و مادر کتاب می خواند و پدر بی خیال از صدای رعد و برق، با لبخند من و برادرم را نوازش می کرد.کم کم داشت دلم قرص میشد که ناگهان، در یک لحظه، نوری کهربایی رنگ تمام اتاق و حیاط را روشن کرد، طوری که در یک لحظه، چهره پدر را با تمام جزئیات دیدم و همزمان با نور، صدای انفجاری مهیب همه مان را از جا پراند، طوری که تمام شیشه های خانه را به لرزه انداخت و قاب عکس روی طاقچه از شدت صدا، بر زمین افتاد و شکست.صائقه خیلی به خانه مان نزدیک بود و پدر را دیدم که با تمام ابهتش، دستانش را بر گوشهایش گرفت و فریاد زنان، از جایش پرید و با چشمانی که از ترس خشک شده بود، به من نگاه کرد.انقدر صحنه ترسیدن پدر برایم تعجب اور بود که تمام تصورات ذهنیم از او، در یک لحظه، فرو ریخت و دیگر پدر برایم قهرمان زندگی نبود. رعد و برق تمام شد و باران شروع شد اما پدر هنوز مثل بید می لرزید. برادرم هم مثل من از ترس پدر متعجب بودند و مادر به اشپزخانه رفت و برای پدر اب قند اورد تا حالش جا بیاید. من و برادرم به هم نگاه می کردیم و گوئی هر دو یک نظر مشترک داشتیم و همدیگر را تایید می کردیم که پدر یک قهرمان نیست و بهمین سادگی اتوریته پدر در مقابل چشمانمان، فرو ریخت

 


سالها از ان شب گذشت و نگاه من و برادرم برای همیشه نسبت به پدر تغییر کرد اما ان موقع  نتوانستیم درک کنیم که رعد و برق ان شب، چه خاطراتی را از جبهه و جنگ در پدر تدائی کرده بود و بعدها که بزرگ شدیم و خودمان وارد زندگی واقعی شدیم، فهمیدیم  پدر واقعا قهرمان زندگی بود

 

شاگرد تنبل