27. Jan, 2016

خاطرات یک تجاوز. قسمت سوم.پایانی

منتصر تمام خیابانی را که منتهی به هتل میشد، یک نفس و بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند دوید و به پیچ انتهای خیابان که تقاطع ان خیابان با خیابان بعدی بود، رسید. نفسش بند امده بود، لحظه ای ایستاد و این احساس که ممکن است تعقیب شود مجبورش کرد تا دوباره شروع به دویدن کند تا در تقاطع بعدی خود را در کوچه ها منحرف کند و کمتر دیده شود. ترس تمام وجودش را در بر گرفته بود و تمام فکرش این بود که بدون دیده شدن در ان محدوده، خودش را به خانه برساند

بعد از نیم ساعت دویدن و پیاده روی تند به خانه رسید، همخانه هایش خواب بودند. منتصر در اپارتمانی نچندان بزرگ و دلباز در گوشه ای حاشیه ای از شهر اینزبروک بهمراه دو مراکشی دیگر زندگی میکرد و هر کدام اتاقی برای خود داشتند و اتاق منتصر که در واقع پذیرائی خانه بود بالکن کوچکی داشت که منتصر می توانست انجا سیگار بکشد و مناظر کوهستان اطراف را تماشا کند. بدون سر و صدا، درب اپارتمان را باز کرد و مستقیم به اتاقش رفت. قلبش تند تند میزد و نمی دانست چه باید بکند اما مطمئن بود که بهتر است مسئله را با همخانه هایش در میان نگذارد تا مبادا باعث دردسرش شود. لباسهایش را عوض کرد و روی تختش نشست و شروع کرد به فکر کردن، افکارش در هم نا منظم بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. یک لحظه از جایش بلند شد و بسمت بالکن رفت تا نگاهی به خیابان منتهی به خانه بی اندازد تا مطمئن شود کسی تعقیبش نکرده است، درب بالکن را باز کرد و نگاهی به خیابان انداخت، خیابان ساکت و بدون رهگذر بود و نم نم باران همه جا را خیس کرده بود

کمی خیالش راحت شد و دوباره به تختش برگشت و دراز کشید، فکر می کرد شاید بهتر باشد برای چند روز از شهر خارج شود اما تصور می کرد کاری نکرده است تا فرار کند، در واقع اتفاقی نیفتاده فقط دخترک را لمس کرده و بوسیده و احتمالا خطری از این لحاظ تهدیدش نمی کند و خوشحال بود که زمانی که دوستان دخترک پیدایشان کردند، در حالت بد تری نبود تا دردسرش بیشتر شود و بوسیدن یک دختر نمی تواند جرم سنگینی باشد. اما با این حال نگرانی نمی گذاشت تا راحت بخوابد بلند شد و لباسهایش را دراورد و به حمام رفت و نیم ساعتی زیر دوش اب گرم، افکارش را رها کرد. بعد از بیرون امدن از حمام، حالش نسبتا بهتر شده بود و استرسش به حد اقل رسیده بود. سیگاری گوشه لبش گذاشت و به بالکن کوچک اتاقش رفت. ساعت حدود سه صبح بود و منتصر چشمانش ارام ارام سنگین شده بود اما هنوز کمی نگرانی از اتفاقی که نیمه شب برایش افتاده بود، در فکرش مانده بود اما خستگی بدنش، چشمانش را کاملا سنگین کرد، به تخت خوابش رفت و دراز کشید و بعد از چند دقیقه، بخواب رفت

ساعت حدود هفت صبح بود که با صدای زنگ درب خانه، از خواب پرید. بی اختیار قلبش شروع به تند تپیدن کرد و چشمانش کاملا باز شد. یکی از همخانه ها درب را باز کرد و منتصر سریع به بالکن رفت و دو ماشین پلیس را مقابل ورودی ساختمان دید. مطمئن بود که برای جلب او امده اند و احتمالا دخترک و یا صاحب هتل از او شکایت کرده اند ولی ته دلش را قرص کرد و بدون دستپاچگی زیاد خودش را اماده کرد. همخانه هایش متعجب از حضور پلیس بودند و نمی دانستند موضوع چیست. بعد از دقایقی، چهار پلیس وارد اپارتمان شدند و سراغ منتصر بن صلاح را گرفتند و هر دو همخانه منتصر، با دست او را نشان دادند. پلیس ها مدارک شناسائی منتصر را بررسی کردند و پس از شناسائی، فورا بدستانش دستبند زدند و به او اتهام تجاوز در شب گذشته را بصورت شفاهی، تفهیم کردند و منتصر را به همراه لباسهایی که شب قبل بتن داشت و دیگر لباس هایش و تعدادی از لولزم شخصی اش، به مرکز پلیس شهر بردند

پلیس های شهر توانسته بودند با کنترل دوربین های خیابان، تصویر منتصر را بدست بیاورند و با توضیحاتی که دختر دانمارکی بعنوان شاکی و دوستانش بعنوان شاهد به پلیس داده بودند، توانسته بودند ملیت و سن منتصر را بدست اورند و با نام کوچک او، در نهایت توانسته بودند براحتی محل اقامتش را که هر شهروندی موظف به اعلام ان به پلیس است، کشف کنند

منتصر هیچ مقاومتی در مقابل پلیس نمی کرد و کاملا ارام بود و به سوالات پلیس، پاسخ میداد. پلیس ها از بذاق دهانش نمونه ای گرفتند و از شب قبل از او سوال کردند و پاسخ هایش را یاد داشت کردند و چون زبان اتریشی منتصر بحد قابل قبولی برای پلیس ها خوب نبود، پرسش و پاسخها در مورد دختر دانمارکی و سوابق خودش در اتریش ساعتی به طول انجامید،بعد از سوالهای ماموران پلیس و تهیه گزارش، منتصر را به بازداشتگاه بردند. بازداشتگاه اتاق کوچکی بود که منتصر بطور انفرادی سه ساعتی را در انجا سپری کرد و از انجا منتصر را با ماشین پلیس و همراهی دو افسر، به زندان شهر اینزبروک که در حاشیه شهر قرار داشت منتقل کردند

منتصر نمی دانست چه اتفاقی برایش در حال رخ دادن است و فقط هرچه پلیس ها می گفتند را انجام می داد و در بیرون هم کسی را نداشت تا او را پیگیری کند، تنها همخانه هایش بودند که انها هم از ترس پلیس و اینده شان در اتریش، تا می توانستند، از او دور می شدند. در بدو ورود به زندان، منتصر را به قرنطینه بردند که اتاقی بود انفرادی و او می بایست سه روزی را انجا می گذراند. سپس پلیس وکیلی را بصورت مجانی در اختیار منتصر قرار داد و در نهایت پس از دفاعیات وکیل منتصر و دادخواست وکیل دختر دانمارکی، منتصر به جرم تجاوز و خشونت به دوازده سال زندان و پرداخت پانزده هزار یورو به دختر دانمارکی محکوم شد و پس از پایان محکومیت، او را برای همیشه از اتریش، اخراج می کردند و می بایست به مراکش باز می گشت

حال چهار سال از محکومیتش گذشته بود و بعد از هشت سال دیگر که محکومیتش تمام می شد، می بایست به مراکش باز می گشت. تداعی این خاطرات بشدت ازارش می داد و طی چهار سال گذشته، هیچ چیز جز دیوارهای اطرافش را ندیده بود و حاضر بود هر هذینه ای  برای حتی ده دقیقه بیرون بودن از ان قفس را پرداخت کند و نفسی کوتاه در هوای بیرون از زندان، بکشد

 

 

در طول سلولش قدم می زد و دستش زیر چانه اش بود و دست دیگرش پشت کمرش، بسمت وسائلش رفت و یک عدد از تیغ های پلاستیکی صورت زنی را برداشت و دسته اش را از بیخ تیغه احاطه شده در قاب پلاستیکی ان، شکاند و بلند نگهبان را صدا زد. نگاه دیگر زندانیان بسمتش چرخید. دوباره با صدای بلند نگهبان را صدا زد و تیغ را در دستش گرفت و فریاد زد: اگر مرا به بیمارستان نبرید، این تیغ را خواهم بلعید. زندانیان دیگر نگهبان را صدا زدند و بعد از چند دقیقه سه نگهبان وارد سالن زندان شدند و مقابل درب سلول منتصر ایستادند، منتصر تیغ را نشانشان داد و گفت: من دلدرد دارم و باید من را به بیمارستان ببرید والا این تیغ را می بلعم

یکی از نگهبانان گفت: تو حالت خوب است و تیغ را زمین بگذار

منتصر تیغ را در دهانش گذاشت و مقابل چشمان نگهبانان، فرو داد و دهانش را باز کرد. نگهبانان بسرعت درب سلول را باز کردند و منتصر را از داخل سلول بسمت درب خروجی سالن بند بردند و با بیسیم درخواست امبولانس کردند و توضیح دادند که یکی از زندانیان تیغ بلعیده و خطر پارگی روده و خونریزی داخلی دارد. و منتصر را به بهداری زندان و بعد از چند دقیقه با امبولانس بسمت بیمارستان شهر بردند

صدای اژیر امبولانس در خیابانها می پیچید وامبولانس بسرعت به سمت بیمارستان در حرکت بود. هوا داشت کم کم تاریک می شد و خیابانها و پیاده روهای شهر شلوغ بود. تیغ مانند استخوانی بزرگ در گلوی منتصر گیر کرده بود و داشت عذابش می داد اما منتصر فارغ از گلویش، از پشت شیشه پنجره امبولانس، ادم ها و ماشین های اطراف را بعد از چهار سال، دوباره تماشا می کرد

 

 

 

پایان