22. Jan, 2016

خاطرات یک تجاوز. قسمت دوم

اتاق نسبتا کوچکی بود با دو پنجره و یک کمد بزرگ چوبی و چند قاب عکس قدیمی و تختی دونفره چوبی که دختر دانمارکی، روی ان دراز کشیده بود. منتصر از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداخت، خیابان خیس بود و رهگذری نداشت. دخترک بار دیگر سرش را از روی تخت به حاشیه برد و روی زمین، شروع به استفراغ کرد

منتصر فرصت را غنیمت شمرد و دخترک را بلند کرد و به دستشویی داخل اتاق برد. دخترک دستانش را دور گردن منتصر حلقه کرده بود و نمی توانست خودش را سرپا نگه دارد. منتصر به دخترک گفت: حالت اصلا خوب نیست، بهتر است  دوش اب سرد بگیری

دخترک گفت: فکر می کنم فقط باید بخوابم و نیاز به دوش ندارم

منتصر گفت: بهتر است حرفم را گوش کنی و دوش بگیری من نمی توانم تورا با این حال اینجا رها کنم

دخترک گفت: ممنون که کمک میکنی کاش اینقدر نمی نوشیدم

منتصر گفت: گاهی اوقات پیش می اید. اگر یک دوش اب سرد بگیری بهتر می شوی و خیال من هم از بابت حال تو، راحت می شود

و شروع کرد لباسهای دختر دانمارکی را، از تنش دراوردن. دخترک در ابتدا مقاومت اندکی کرد ولی مستی نمی گذاشت تا شرائط را بخوبی تحلیل کند و خودش را کاملا به دست منتصر سپرد. منتصر لباس های دخترک را یکی یکی از تنش در می اورد و بدن سفید و نحیف دختر دانمارکی را با ولع تماشا می کرد. گه گاهی دخترک احساس بدی می کرد اما نمی توانست مقاومت کند و ترجیح می داد به منتصر اعتماد کند

منتصر بدن لخت دخترک را، زیر دوش حمام اتاق برد و اب را بر روی دخترک باز کرد. دخترک زیر دوش اب سرد، جان تازه ای گرفت و حال و احوالش کمی بهتر شد. منتصر دوش حمام را در دستش گرفته بود و به بهانه کمک به دخترک، تمام بدنش را لمس میکرد و با هر لمس، در ذهنش بدن دخترک را در لحظه کام گرفتن، تصور می کرد. دخترک بعد از چند دقیقه، به حال خودش امد و از منتصر خواست تا حوله اش را، از کنار تخت بیاورد. منتصر از حمام بیرون رفت وحوله را اورد و دخترک حوله را به دور خودش پیچید و به اتاق بازگشت و روی تخت دراز کشید

بعد از اندکی، با گرمای اتاق، سر دخترک دوباره به گیج خوردن افتاد و حالت مستی اش به حال سابق برگشت و چشمانش سنگین شد. منتصر کنار دخترک، روی تخت نشست و شروع به نوازش موهای خیس اش کرد. دخترک در حال خود نبود و نمی فهمید چه اتفاقی در اطرافش در حال رخ دادن است. منتصر ارام دستش را به سمت گره حوله دخترک که بدور بدن خود پیچیده بود، برد و ارام، ان را باز کرد. بدن خیس دخترک نمایان شد و منتصر که زمان زیادی بود این چنین صحنه ای را ندیده بود، دیگر نتوانست خودش را کنترل کند

دستش را روی سینه دخترک برد و دست دیگر را روی ران پای دخترک گذاشت و صورش را نزدیک صورت و گردن دختر دانمارکی برد.دخترک از هرم نفس های منتصر فهمید که قصد پلیدی دارد و با دستش، صورت منتصر را به سمت بیرون هول داد. اما منتصر دوباره صورتش را به گردن دخترک چسباند وشروع به مکیدن گوش و گردن دخترک کرد. دخترک با اخرین مقاومتش سعی کرد بلند شود اما منتصر خودش را روی بدن عریان دخترک انداخت و به مکیدن گردن و دهان دخترک ادامه داد. دخترک شروع به سر و صدا کرد

منتصر دستش را روی دهان دخترک گذاشت و با حس برانگیختگی جنسی، مدام تکرار میکرد. اتفاق بدی نخواهد افتاد و لازم نیست که مقاومت کنی. اما دخترک نمی خواست تسلیم شود و مدام سعی میکرد خود را از زیر دستان منتصر رها کند. چند دقیقه ای در هم غلتیدند و در نهایت دخترک نتوانست مقاومت کند و خود را برای یک لحظه رها کرد

منتصر که خود را فاتح می دانست، دست بر کمربند و دگمه شلوارش برد. شهوتش به اوج رسیده بود و دیگر نمی دانست کجاست و چه می کند. فقط در ذهنش به کام گرفتن از دخترک فکر می کرد با تسلیم شدن دخترک، احساس می کرد دختر دانمارکی هم به عمل او راضی است. در همان لحظه،یک نفر کلید را از بیرون در قفل درب اتاق دختر دانمارکی چرخاند و درب اتاق دخترک باز شد و دختر دیگری وارد اتاق شد. با دیدن منتصر و ان صحنه، شروع به جیغ کشیدن کرد. منتصر برای یک لحظه بخودش امدو دید او و دختر دانمارکی  دیگر تنها نیستند و این دختر، احتمالا از دوستان دختر دانمارکی است که در این سفر او را همراهی میکند.دختر دانمارکی که منتصر را برای لحظه ای مستاسل یافت، با تمام توانش،او را از روی بدنش پس زد. منتصر شوکه و دست پاچه نمی دانست چه بکند و دختر دانمارکی لخت و عریان از روی تخت بلند شد و بعد از زمین خوردن، از اتاق بیرون دوید. در همان حین، دوستان دیگر دختردانمارکی که یک دختر و پسر  بودند، در درگاه درب ظاهر شدند و با تعجب، صحنه را نگاه می کردند 

منتصر فقط در فکر این بود که از اتاق بیرون برود و از هتل فرار کند اما دوستان دختر دانمارکی که غریبه ای را در اتاق دوستشان یافته بودند و دوستشان را عریان و گریان می دیدند، درب اتاق را بستند و از انطرف درب را محکم نگه داشتند و دختر دیگر که کپی دیگری از کلید اتاق را داشت، درب اتاق را قفل کرد و منتصر در اتاق زندانی شد. منتصر فقط می توانست سر و صدای بیرون اتاق و صدای گریه کردن دختر دانمارکی را بشنود. در همین حین، نگاهی به اطراف انداخت و چون می دانست احتمالا کارکنان هتل بزودی به اتاق خواهند امد و او را تحویل پلیس خواهند داد، درب یکی از پنجره های اتاق را باز کرد و تصمیم گرفت از پنجره  هتل خودش را به بیرون بی اندازد

پنجره را باز کرد، ارتفاع زیادی نبود، از پنجره بیرون رفت و با دستانش پایین چارچوب پنجره را محکم گرفت و خودش را اویزان کرد تا از کمترین ارتفاع ممکن، خودش را از بالا به پیاده رو بیندازد. همانطور که از پنجره اویزان بود، نگاهی به پایین انداخت و در یک لحظه دستانش را رها کرد و بعد از یک ثانیه با پا و کمر روی پیاده رو افتاد و سریع بلند شد و با تمام سرعت و بدون نگاه کردن به پشت سرش، شروع به دویدن کرد

 

ادامه داد