19. Jan, 2016

خاطرات یک تجاوز. قسمت اول

زندانی طول اتاق زندان را ارام ارام قدم میزد. چهار سال را در ان اتاق گذرانده بود و هشت سال دیگر، به پایان محکومیتش، مانده بود. تمام روزهای پیش از زندان را بخاطر می اورد. روزهایی که ازادانه، به هر سو که میخواست میرفت و هرزمان که اراده میکرد، میتوانست در ان بیرون، هر چه دلش میخواست بنوشد و بخورد و با هرکه دوست داشت، هم کلام شود. اما اینجا انتخابهایش فقط به حرف زدن با همبندی هایش و غذای زندان، محدود بود. با انکه ملاقاتی نداشت اما پستچی زندان، قبض ها و بدهی های سالهای پیشش که چندین برابر شده بود را، توسط نگهبانان زندان، بدستش می رساند و این تنها خبری بود که از دنیای بیرون داشت. دنیا برایش به اندازه دیوارهای زندان، کوچک شده بود و تمام مقاومتش، برای تسلیم نشدن به ان چهار دیواری، بی نتیجه مانده بود. اما ته دلش کور سویی از امید داشت تا مگر با خوش رفتاری بتواند هشت سال باقی مانده از دوره حبسش را، کوتاه تر کند تا  زودتر به ان بیرون برود و باقی عمرش را، در ازادی بگذراند

موهای سر و صورتش خاکستری شده بود و در چشمان کم فروغش، دیگر ان نور جوانی سابق، دیده نمیشد. هر بار که خود را در اینه میدید، باور نمی کرد که با گذشت چهارسال، اینچنین در هم بشکند  و هر بار تصور هشت سال اینده را می کرد، ترس از این که دیگر  نتواند زندگی عادی گذشته اش را، از سر بگیرد، دلش را میلرزاند.با اینکه  حکمش قطعی بود اما همیشه گوش بزنگ وکیلش بود تا مگر در همان ارتباط های هراز چند ماهی که با او داشت، خبر خوبی به او بدهد و شعله امید را، در جانش زنده نگه دارد. بیش از هر چیز دیگر، مرور خاطرات ان شبی که باعث تمام این مشکلات شده بود، ازارش میداد. در دل ارزو میکرد، ایکاش ان شب، بطور کامل از زندگیش حذف شود و زمان به عقب برگردد تا بتواند قبل از ان اتفاق، مسیر همه چیز را عوض کند. اما دیگر دیر بود و تنها چیزی که عوض نمیشد، گذشته بود

هر چقدر تلاش میکرد تا ذهنش را از اتفاق ان شب منحرف کند، اما نمی توانست و انقدر ان شب در ذهنش تکرار شده بود که حتی می توانست بوی بدن دختر دانمارکی را هم، بیاد بیاورد. چهارسال پیش درست ده شب مانده به سال نوی میلادی،شبی که ان اتفاق افتاد و مسیر زندگی منتصر را برای همیشه عوض کرد

چهارسال پیش را بیاد اورد، زمانی که تازه یکسال بود که از مراکش به اتریش رفته بود و در شهری از توابع استان تیرول اتریش، ساکن شده بود. شهر اینزبروک، شهر کوچکی بود محاسره شده بین کوه های الپ با جمعیتی حدود صدهزارنفر که یکی از بهترین پیست های اسکی دنیا را در خود داشت. ان شب منتصر بهمراه دوتا از دوستانش در بازارچه سال نو شهر، در حال گردش بود. هوا سرد بود زمین را باران، خیس کرده بود و داخل و اطراف بازارچه سنتی شهر اینزبروک، پر بود از توریستها و مردم محلی شهر که برای نوشیدن شراب گرم و سوسیس های معروف شهر، به بازارچه روباز و سنتی، امده بودند. اطراف پر بود از سر و صدای خنده و شادی مردم

ان شب منتصر و دوستانش، برای نوشیدن  شراب گرم، به یکی از غرفه های بازارچه رفتند و نفری یک پیمانه شراب، سفارش دادند. فروشنده، سه پیمانه شراب به منتصر دوستانش داد و ان ها شراب هایشان را گرفتند و همانطور در حال قدم زدن اطراف بازارچه، مشغول نوشیدن شدند.در حین قدم زدن اطراف، منتصر با دختری مو طلائی که از لباس هایش معلوم بود محلی نیست، چشم در چشم شد. دختر بظاهر مست بود و داخل دهان و دندانها و لبهایش، از فرط نوشیدن شراب گرم، کاملا قرمز شده بود. لبخندی بینشان رد و بدل شد. منتصر سری به نشانه سلام تکان داد و دختر مست هم که گویی از همراهی منتصر بدش نمی امد، سری به نشانه جواب سلام تکان داد و خنده ای کرد. منتصر فرصت را غنیمت شمرد و بسمت دختر  رفت و با خنده پرسید: سلام من منتصر هستم. اسمت چیست؟

دختر پاسخ داد: من اما هستم

باهم دست دادند و منتصر پرسید: اهل کجایی؟

دختر گفت: دانمارک، تو از کجا می ایی

منتصر پاسخ داد: من از مراکش می ایم و یک سال است در این شهر زندگی میکنم

دختر گفت: من برای اسکی به اینجا امده ام به همراه سه تا از دوستانم که در بازارچه گمشان کردم و در هتل کوچکی نزدیک اینجا اقامت داریم، راستش را بخواهی انقدر مشروب نوشیده ام که نمی دانم هتل کجاست

هر دو خندیدند و منتصر در ذهن خود فکر کرد که شاید امشب را بتواند با دختر دانمارکی سر کند. در دل خوشحال بود که توانسته بود دختری زیبا و تنها  را صید کند پس به او گفت: نگران نباش من کمکت میکنم تا هتل ات را پیدا کنی و اگر هم خواستی، میتوانی در خانه من بمانی

دختر گفت: نه ممنونم از مهربانیت ولی اگر به اتاق خودم بر نگردم، دوستانم نگران میشوند

ساعتی را با هم، در حین نوشیدن شراب، معاشرت کردند تا جایی که دیگر دختر دانمارکی از فرط مستی، بر پاهایش بند نبود و منتصر فرصت را خوب دانست و به دخترک پیشنهاد داد تا او را به هتل اش برساند. ساعت نیمه شب بود دوستان منتصر هر کدام به سمتی رفتند تا او را با دختر دانمارکی، تنها بگذارند. منتصر نام خیابانی که هتل در انجا بود را از دختر دانمارکی پرسید و دخترک، کارت هتل را بدستش داد تا از روی کارت، ادرس را ببیند. منتصر کارت را گرفت و هر دو براه افتادند

دخترک بحدی مست بود که نمیتوانست درست راه برود و منتصر دستش را دور کمر دختر دانمارکی حلقه کرد و دخترک را به خودش تکیه داد تا تعادلش حفظ شود. بیست دقیقه ای پیاده روی کردند که دخترک ایستاد و سرش را پایین گرفت شروع به استفراغ بر سنگ فرش پیاده رو کرد. چند دقیقه ای همانجا نشست و دو باره با کمک منتصر، براه افتادند. تمام طی راه، منتصر به فکر این بود تا چطور خودش را به اتاق دخترک برساند و انچه در سر داشت را با او انجام دهد اما دخترک انقدر مست بود که اصلا متوجه اینکه دستانش دور گردن یک غریبه حلقه شده است، نبود

بعد از چند باری زمین خوردن و بلند شدن و پیاده روی در ان هوای سرد، بالاخره به هتل رسیدند. هردو وارد شدند. در لابی کوچک هتل، کسی نبود که متوجه حضورشان شود. منتصر از دخترک شماره اتاقش را پرسید و دخترک بی حال، دست در جیبش کرد و کلید اتاق را که بر جاکلیدی اش، شماره اتاق حک شده بود را، بدست منتصر داد. منتصر نگاهی به شماره اتاق کرد و پرسید کدام طبقه است؟

دخترک گفت: طبقه دوم

منتصر جسم بی حال دختر دانمارکی را که از فرط مستی نمی توانست تعادلش را نگه دارد، به سمت اسانسور برد و هر دو وارد اتاق کوچک اسانسور شدند. درب اسانسور بسته شد و منتصر خوشحال از اینکه به هدفش نزدیک است، نگاهی در اینه اسانسور به خودش و دخترک انداخت. اسانسور طبقه دوم ایستاد و هر دو بیرون رفتند و وارد راهروی باریکی شدند که درب انتهایی ان، درب اتاق دختر دانمارکی بود

طول راهرو را باهم پیمودند و به درب اتاق رسیدند، منتصر کلید را داخل قفل چرخاند و درب باز شد. دخترک را به داخل اتاق برد و روی تخت نشاند. اتاق تاریک بود. در اطراف چرخی زد و کلید برق را پیدا کرد و چراغ اتاق را روشن کرد. دخترک با روشن شدن چراغ، نگاهی به اطراف انداخت و خودش را روی تخت رها کرد

 

ادامه دارد