1. Jan, 2016

یحیی و سال نو میلادی

یحیی تازه از ایران, برای ادامه تحصیل, به ایتالیا رفته بود و این اولین سال نو میلادی بود که ان را در خارج از ایران و در کشوری اروپایی, تجربه میکرد. شهری که در ان تحصیل و زندگی میکرد, شهر کوچکی بود, در یکی از استانهای شمالی غالبا ملی گرای ایتالیا با حدود صد هزار نفر جمیعت و این شهر هیچ تولید صنعتی قابل ذکر و یا مکان توریستی معروفی نداشت و تنها تکیه گاه درآمدی ان, کشاورزی بود و دانشجویانی  که از سراسر جهان, برای ادامه تحصیل , در  یکی از سه دانشگاه مطرح ان, ثبت نام میکردند و از اجاره مسکن و خرج خورد و خوراک و تفریح و پوشاک آنان, اقتصاد نچندان خوب شهر, قوت میگرفت
یحیی چون در ایران خانواده ای نسبتا فقیر داشت, می بایست, مخارج  تحصیل و زندگی خود را, خود تامین میکرد و عملا از ایران, هیچ پشتیبانی مالی نداشت و تازگیها, بسختی توانسته بود شغل مشقت باری, در یک اغذیه فروشی سیار پیدا کند که معمولا از سر شب, کار را شروع میکرد و تا دم دمای صبح,سر پا  و بی وقفه برای مشتریهای مست و شب زنده دار ایتالیایی, غذای فوری درست میکرد. مغازه اغذیه فروشی سیار یحیی, در واقع یک کامیون بود که اغلب, نزدیک دیسکو تک های معروف شهر, پارک میشد و یحیی, قسمت بار کامیون که در اصل همان اغذیه فروشی بود را باز میکرد و یخچال و صفحه فلزی فر ان را, بیرون میکشد و خود, داخل بار که تبدیل به یک مغازه کوچک شده بود, میرفت و به مشتریها, سرویس میداد. داخل مغازه یحیی, چند یخچال برای آبجو و نوشابه بود و یخچال بیرونی ان هم که به اندازه طول بار کامیون بود, شبیه ویترینی بود که مشتری ها میتوانستند, نمونه ای از خوردنی ها و  نوشیدنی ها یی که یحیی میفروخت را, ببینند
ان شب, شب تحویل سال نو میلادی بود و معمولا چنین شبهایی, کسی میل به کار نداشت اما یحیی, بخاطر دستمزد دوبرابری که صاحب کارش, وعده داده بود و با ان میتوانست, اجاره یک هفته اتاقش را پرداخت کند, تصمیم گرفته بود. شب سال تحویل را, مقابل معروف ترین دیسکو تک شهر, تا صبح داخل اغذیه فروشی, کار کند
ساعت حدود هفت شب بود که صاحب کار یحیی با او تماس گرفت و گفت تا نیم ساعت دیگر, سر خیابان منتظر او باشد تا با کامیون اغذیه فروشی, دنبالش بیاید. یحیی آماده شد و, شال و کلاه  را بر سر و گردن انداخت و از درب خانه, خارج شد. بیست دقیقه ای  منتظر صاحب کارش بود که سر وکله کامیون اغذیه فروشی, پیدا شد. سلامی کرد و سوار شد. چند تا خیابان, دور تر, بزرگترین دیسکو تک شهر قرار داشت جایی که یحیی, یک بار هم, داخلش را ندیده بود, فقط شنیده بود که هراز چند گاهی, افرادی مشهور, از قبیل خواننده و بازیگر و مدل های ایتالیایی, با دعوت گردانندگان دیسکو تک, به آنجا میروند تا بر رونق ان, بیافزایند و در نوع خود, در شهر, مشهور و بینظیر بود
صاحب کار یحیی, کامیون را مقابل دیسکو تک پارک کرد و داخل دیسکو تک رفت تا مدارک و مجوز ها را به گردانندگان دیسکو تک, نشان دهد. یحیی هم طبق معمول, مشغول به باز کردن درب های کناری کامیون شد تا اغذیه فروشی سیار را همانجا, دائر کند. باز کردن بار کامیون تا زمانی که اغذیه فروشی, کاملا آماده کار میشد, یک ساعتی کار داشت. صاحب کار از دیسکو تک, بیرون آمد و دخل را با کمی پول خرد, تحویل یحیی داد و رفت تا صبح, بعد از پایان کار یحیی, دوباره باز گردد و کامیون را به همراه پولهای که بدست آمده بود, تحویل بگیرد و ببرد

اغذیه فروشی آماده شد و یحیی, لباسهایش را عوض کرد و لباسهای مخصوص کار که خیلی گرم هم نبود را, به تن کرد و پیشبند بست و داخل مغازه,روی صفحه داغ فلزی مقابلش, مشغول سرخ کردن و نیمپز کردن صیفی جاتی که ایتالیایی ها در ساندویج هایشان از ان استفاده میکنند, شد. گرمای صفحه فلزی برایش در ان هوای سرد شب آخر سال, دلچسب و متبوع بود اما پاهایش, سرما را, حس میکرد. چشمانش گه گاهی, به دختران و پسران هم سن و سال خودش می افتاد که با لباسهای شیک و نو, در صف ورودی دیسکو تک, سر خوش و خندان, منتظر ورود به دیسکو تک بودند  تا شب آخر سال و لحظه سال تحویل را, مستانه با هم جشن بگیرند. مقابل درب دیسکو تک, چند مرد تنومند با چهره های یخ زده ایستاده بودند تا نظم, رعایت شود و تا آغاز کار دیسکو تک, درب را, بسته نگه دارند
شور و شوق جشن سال جدید, همه جا موج میزد. مشتری های یحیی, کم کم, به سمت اغذیه فروشی می آمدند و آبجو و ساندویج, سفارش میدادند و یحیی هم که دیگر دستانش در ساندویج درست کردن, فرز شده بود, سفارش میگرفت و به سرعت غذاها را آماده میکرد. ساعتی گذشت و درب دیسکو تک باز شد و مسولان دیسکو تک, بعد از کنترل لباس مهمانها, یکی یکی آنان را به داخل, هدایت میکردند. یحیی با خود فکر میکرد که او با بهترین لباسهایش هم, نمیتواند وارد این مکان شود. فقط در دل, آرزو میکرد, روزی بتواند, مثل دیگران, سال نو را کار نکند و به اینجا بیاید و با لباسهای نو و زرق و برق دار, دست در دست دختری زیبا, شب سال نو را, جشن بگیرد
با باز شدن درب ها, مشتری های یحیی هم, کم تر و کم تر میشدند. آرام آرام, سرما بر پاهای یحیی نفوذ کرده بود و پاهایش را در کفش, حس نمیکرد. ساق های پایش به لرزه افتاده بود و دستهایش را در هم, بر روی سینه اش, گره زده بود و در طول کوتاه اغذیه فروشی که دو سه متر بیشتر نبود, قدم میزد و هراز گاهی, دست و انگشتانش را, با گرمای صفحه داغ فلزی, گرم میکرد اما هرم گرمای صفحه فلزی نمیتوانست داخل اغذیه فروشی که در و پیکر بازی داشت را, گرم کند.ساعت که به نیمه شب نزدیک میشد, از تردد خارج دیسکو تک, کم میشد و بر هیاهوی داخل دیسکو تک, افزون تر. خیابان دیگر ساکت بود. یحیی نگاهی به ساعت اش انداخت. بیست دقیقه به دوازده شب بود. درب دیسکو تک, کاملا بسته بود و هرچه بود, داخل بود و فقط صدای فریاد شادی و موزیک, از داخل دیسکو تک, بگوش یحیی, میرسید
کم کم گرسنه اش شده بود. فکر کرد اگر چیزی بخورد, احساس سرمای کمتری خواهد کرد و میدانست ساعت که از لحظه سال تحویل  بگذرد, مشتریها دوباره بسراغش می آیند و دیگر فرصت غذا خوردن, نخواهد داشت. ساندویجی برای خودش درست کرد و در کاغذی پیچید و یک شیشه از  آبجو های بیرون یخچال برداشت و به بیرون اغذیه فروشی رفت و مقابل درب دیسکو تک, کنار خیابان, روی جدول نشست. نگاهی به ساعتش انداخت. پنج دقیقه به نیمه شب بود. گازی به ساندویج زد. این اولین سال تحویل میلادی بود که در غربت, تجربه میکرد. صدای هیاهو از داخل دیسکو تک, بیشتر و بیشتر میشد. میتوانست صدای شمارش معکوس پایان سال را بشنود. ده ,نه ,هشت... چشمانش را بست و در دل آرزویی کرد. سه , دو , یک... صدای فریاد ها به اوج رسیده بود. ناگهان صدای انفجاری از دور به گوشش خورد. چشمانش در اطراف دوید و شاخه هایی از نور را در آسمان, شکار کرد و چند صدای دیگر و آسمان پر شد از نور های رنگی و یحیی همچنان گوشه خیابان نشسته بود و آسمان را, تماشا میکرد

آتش بازی نیم ساعتی بطول انجامید و بعد از ان سکوت اطراف یحیی را, در بر گرفت. وقتی که از ایران به اروپا پرواز میکرد هیچ تصور نمیکرد اولین سال تحویل میلادی را چگونه خواهد گذراند اما با این حال خوشحال بود که با درامد ان شب, اجاره یک هفته اتاقش را خواهد پرداخت.

پایان