31. Dec, 2015

دوش وقت سحر

ان روز, زودتر کارم را تمام کردم و از اداره مستقیم رفتم تعمیرگاه تا ماشین رو بگیرم.ان روز خبر دار شده بودم پدر یکی از دوستای دوره خدمتم, به رحمت خدا رفته بود و باید برای ختم, خودم رو به اصفهان میرسوندم ولی با حال و احوال ماشینم, هنوز تصمیم نگرفته بودم که با ماشین برم یا هوا پیما. بین راه یه چند تا خرید کوچیک هم برای عیال کردم. اون شب قرار بود باهم بریم سینما و فیلمی که اینترنتی رزرو کرده بود رو, ببینیم. از بخت بد, فیلمی که عیال انتخاب کرده بود رو قبلا دیده بودم. هیچ از فیلم هم خوشم نمیومد. ولی چون عیال, تعریف فیلم رو شنیده بود, میخواست حتما خودش بره سینما و سه ساعت روی یه صندلی ناراحت بشینه و یه فیلمی که در حقیقت داستان "مسیح" با جلو های "سیصد" بود رو, از نزدیک تماشا کنه. بنده ام می بایست این سه ساعت را در کنارش مینشستم و با صدای ملچ ملوچ و گریه بچه و صرفه و عطسه, چرت میزدم. حالا هرچی به عیال میگفتم, این فیلم ارزش سینما رفتن ندارد, قبول نمیکرد و میگفت: تو کلا ایرادی هستی. از همه چی, ایراد میگیری.
رسیدم تعمیرگاه و اجرت "اوس محمود" رو, کارت به کارت کردم و ماشین رو برداشتم و رفتم خونه. وقتی رسیدم خونه, عیال داشت حاضر میشد, یه دوش گرفتم و بعد از کمی اخبار تماشا کردن و چرت زدن, بالاخره عیال عزیز, آماده رفتن به سینما شد. خوشبختانه سینما پارکینگ داشت و ماشین رو پارک کردم و باهم رفتیم تو. داشتیم باهم توی لابی سینما می چرخیدیم تا فیلم شروع بشه که چشم خانومم افتاد به گوشه ای از اونجا که چند تا جوون داشتند بسته های جدید یکی از شرکت های تلفن همراه رو, معرفی میکردند. خانومم ذوق زده, دستم رو کشید به سمتشون که بریم یه نگاهی بندازم.
رفتیم اونطرف, یکی از جوونها شروع به توضیح دادن کرد و در نهایت یه فرم گذاشت جلو عیال بنده که پر کنه تا بسته جدید, بطور رایگان, براش فعال بشه. خانوم بنده, بواسطه نام فامیلش, کلا علاقه زیادی به فرم پر کردن داشت. چرا که خیلی اوقات, نام فامیلش براش, رانت هایی هم به همراه داشت. البته اونجاهایی که حس میکرد ممکنه به ضررش در بیاد, نام فامیل من رو استفاده میکرد.
خلاصه فرم رو پر کرد و پس داد. دختر جوونی که فرم رو تحویل گرفت, یه نگاهی به فرم انداخت و از روی کنج کاوی گفت: ببخشید شما با آقای"حداد عادل" نسبت دارید؟
من سریع جواب دادم: نخیر خانم
پسر جوون و خوشخنده ای که داشت مارو نگاه میکرد و از همکارای همون خانم بود ,گفت: نه بابا, اینا معلومه آدم حسابی اند و با اون بابا نسبت ندارن... و یه خنده ای هم کرد
عیالم خیلی جدی گفت: نه آقا اشتباه نکنید. ایشون( "حداد عادل" )خیلی هم آدم خوبیه.
دختر جوون یه چشم غره ای به پسره رفت که پسره بنده خدا, بند دلش آب شد.
با آرنجم, ضربه آرومی به عیالم زدم که - این چه حرفیه؟ بنده خدا از ترس قبضه روح شد!
خانومم صورتش رو به سمتم چرخوند و یه خنده ریزی کرد و با نگاهش بهم گفت- نگاه کن طفلی چه ترسید!
فرم رو گذاشتیم همونجا و رفتیم تو سالن سینما. چراغ ها خاموش شد و فیلم شروع شد. هنوز ده دقیقه از فیلم نگذشته بود که همون پسره با دوتا نوشیدنی و یه مقدار تنقلات, جلومون سبز شد و گفت: اینا هدیه است از طرف "همون شرکت تلفن همراه". بنده خدا از ترس اینکه عیال بنده بهش بر نخورده باشه و با یه تلفن, زندگی شو, کن فیکون نکنه, به خرج جیب خودش, میخواست از دلمون در بیاره.
بد جوری گیر افتاده بودم. اگه قبول نمیکردم,مطمئن بودم که پسره از ترسش ول نمی کنه . مجبوری قبول کردم ولی تو دلم داشتم داد میزدم که:
"آقا به خدا ما با این طرف قوم و خویش نیستیم. بابا نترس من اصلا این یارو رو از نزدیک ندیدم."
سه ساعت بعد, فیلم تموم شد و از سینما رفتیم بیرون. انقدر فیلم طولانی بود که حسابی گرسنه بودیم. ماشین رو برداشتیم و رفتیم دنبال یه رستورانی که تا اون وقت شب, باز باشه. بعد از کلی گشتن و چرخیدن, یه رستوران پیدا کردیم که نیمه تعطیل بود ولی هنوز غذا داشت. خوشحال رفتیم داخل. نصف بیشتر غذا هاشون, تموم شده بود و فقط پیزا داشتن و سالاد. خانومم که به غذا خیلی حساسه به صاحب رستوران گفت: آقا این پیزا هاتون تازست یا یخ زده؟
صاحب رستوران گفت: خیالتون راحت, خمیرشو خودمون درست میکنیم. تازه تازه.
خانومم گفت: پس من پیزا میخورم
منم که خیلی به حرف صاحب رستوران اعتماد نداشتم یه سالاد یونانی سفارش دادم
پیزا و سالاد رو آوردن, بیچاره عیالم, نهایتا با من سالاد خورد. تو دلم به صاحب رستوران میگفتم -" آقا مگه اینجا داری ماشین میفروشی؟ آقا این محصول شما قراره بره تو شکم من! چرا دروغ میگی؟ اگه میخواهی پولدار شی, رستوران رو جمع کن بزن تو کار ساخت و ساز. مردم سلامتیشون رو که از سر راه نیاوردن!"
از رستوران زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه. کم کم داشت بارون میگرفت.به خانه رسیدیم و لباس عوض کردیم و به رخت خواب رفتیم. نیمه های شب بود که با عرق سرد از خواب بلند شدم. بدنم را لرز گرفته بود.احساس تحوع , همه وجودم را گرفت. صدای عق زدن عیال رو از توی دست شویی میشنیدم. یاد رستوران شب قبل افتادم. خودم را به دست شویی رساندم و به خانومم گفتم: خانم "حداد عادل" در چه حالی!!?