داستان کوتاه

18. Feb, 2016

با باز شدن قفل لباس زیر دختر راهبه، چشمان روبرتو از خوشحالی داشت از حدقه بیرون میزد و همزمان، صدای سوت و کف و شادی تماشاکننده ها، بهوا بلند شده بود. روبرتو خندان و متعجب از شانسی که اورده بود، سرش را بسمت دختر خارجی چرخاند و او هم با تکان دادن سر، روبرتو را به همراهی دختر راهبه تایید و تشویق کرد. دختر راهبه دستش را در بازوی روبرتو حلقه کرد به اتفاق هم و دوستان دختر راهبه در میان تشویق و هلهله دیگر دانشجویان، از بار بیرون رفتند

مقصد بعدی انان رستورانی بود که جشن و نهار فارغ التحصیلی دختر راهبه در انجا برگزار می شد و روبرتوکه با همراهی دختر راهبه در جشن فارغ التحصیلی سرگرم شده بود، دیگر قضیه امتحان و دختر خارجی را فراموش کرده بود و به گرفتن شماره تلفن دختر خارجی بسنده کرد و در نیمه راه، دختر خارجی به بهانه کارهای شخصی، از انان جدا شد و روبرتو تا غروب ان روز با دختر راهبه نوشید و رقصید تا از لحظه لحظه با دختر راهبه بودن، حداکثر استفاده را کرده باشد چون میدانست با غروب خورشید، دختر راهبه او را قریبه ای بیشتر بشمار نخواهد اورد طوری که گویی اصلا او را ندیده است. روبرتو  دم به دم گوشی اش را از جیبش در میاورد و عکس میگرفت تا به دوستان نشان دهد و برایشان تعریف کند که چگونه قفل خوش شانسی اش برای همراهی ان دختر لبند و زیبا، باز شد

خورشید داشت غروب میکرد و لحظه های اخر روبرتو با دختر راهبه داشت بسرعت میگذشت. نگاه های اخر روبرتو به دختر راهبه، غم پایان شادی اش را بوضوح نشان می داد  اما لحظه خداحافظی بود و دوستان دختر راهبه چند بار به طعنه وتکلیف، شرطی که گذاشته بودند را به روبرتو یاد اوری کردند و بالاخره در حاشیه پارکی که در ان ساعتی اواز خوانده بودند و رقصیده بودند، دختر راهبه به نشان پایان شرط، با فشار دادن دست روبرتو و قرارگرفتن در مقابلش، راسما سرود خداحافظی را برایش خواند. برای لحظه ای نگاهشان بهم دوخته شد و دختر راهبه از نگاه روبرتو که مانند طفلی بی گناه که فقط  مذبوحانه کمی محبت و پاداشی کوچک طلب میکرد، خنده اش گرفت و سخاوتمندانه لبهایش را برسم  قدر دانی از همراهی روبرتو و تکمیل کردن شادی چند ساعته ای که به او هدیه کرده بود، بر لبان روبرتو گذاشت و او را به بوسه ای طولانی، پاداش داد

بعد از بوسه داغ دختر راهبه، همگی از او جدا شدند و بدون او به راهشان ادامه دادند و روبرتو که پاهایش قفل شده بود و نمی توانست تکان بخورد همانطور که طعم لبان دختر راهبه را در هانش مزه مزه میکرد، با نگاهی توام با قدرشناسی و حسرت، دور شدن دختر راهبه  را تماشا میکرد

بعد از دقایقی که از حال و هوای دختر راهبه بیرون امد تازه یادش افتاد که دوچرخه اش را بیرون دانشگاه جا گذاشته و اتفاقات امتحان و بار و دختر راهبه، باعث شده بود که پاک دوچرخه اش را از یاد ببرد. بسمت دانشگاه براه افتاد و بعد از نیم ساعت پیاده روی، به دوچرخه اش رسید. دست در جیبش کرد و کلید قفل و زنجیر دوچرخه را بیرون اورد و همانطور که خم شد تا قفل دوچرخه را باز کند نگاهش به سکه دو یورویی که کنار لاستیک چرخ جلو دوچرخه بود افتاد. اول مطمئن نبود که سکه واقعی باشد اما وقتی دستش را دراز کرد و ان را برداشت و مقابل چشمانش گرفت، مطمئن شد سکه بیصاحبی را دشت کرده. لبخندی از خوشحالی زد و سکه را در جیبش گذاشت

سوار بر دوچرخه شد و بسمت خانه شروع به رکاب زدن کرد. هوا داشت تاریک میشد و یادش افتاد که باید برای تلفنش شارژ بخرد، کمی مسیرش را کج کرد تا به نزدیک ترین مغازه ای که شارژ میفروشد برسد. مغازه را پیدا کرد  و دوچرخه اش را بیرون گذاشت و داخل مغازه رفت. دست در جیبش کرد و اسکناس ده یورویی را بیرون اورد و بدست فروشنده داد و شارژ را گرفت. یک لحظه یاد سکه دو یورویی افتاد. ان را از جیبش در اورد و نگاهی به سکه انداخت، در ذهنش همه روش های خرج کردنش را سنجید. ان سکه می توانست نوشیدنی خنکی باشد یا کاپوچینویی گرم و یا تکه بزرگی شیرینی، انتخابهایش کم نبود اما نهایتا تصمیم گرفت با ان کارت بخت ازمایی بخرد

کارت بخت ازمایی را خرید و همانجا شروع به خراشیدن اعداد کرد. بعد از خراشیدن پوسته ده عدد متوجه شد تمام اعداد با چهار عدد اصلی جایزه برابر است اما چون زیاد بخت ازمایی بازی نکرده بود نمی توانست بفهمد چه برده است. کارت را به فروشنده داد تا برایش توضیح دهد. فروشنده نگاهی به کارت انداخت و سپس نگاهی به روبرتو کرد و بالحجه مردم ناپل و دیالوگ ناپولتان گفت: پسر از باسن تو سفید تر ندیدم. که در واقع حرفش کنایه ای از خوش شانسی بود

روبرتو گفت: چیزی بردم؟

فروشنده با همان لحجه ناپولتانی پاسخ داد: ده هزار یورو

سر روبرتو گیج میرفت و ان همه خوش شانسی را در یک روز نمیتوانست باور کند. روزش با ان کارت بخت ازمایی تکمیل شد. فروشنده مدارک شناسایی روبرتو را گرفت و به همراه کارت بخت ازمایی کپی کرد و کارت و رسید ان را به دستش داد و کپی مدارک را برای شرکت صادر کننده کارت های بخت ازمایی فکس کرد تا روز بعد روبرتو چک ده هزار یورویی را دریافت کند و کپی دیگر را هم پشت شیشه مغازه اش چسباند و در دید عموم قرار داد. روبرتو ذوق زده از کم وکیف چگونگی وصول جایزه اش پرسید و بعد از ان رسید و مدارک بردش را در جیبش گذاشت و سوار دوچرخه با اخرین سرعت بسمت خانه رکاب زد

به خانه رسید و دوچرخه اش را در حیاط گذاشت، بدون اینکه با کسی از اهالی خانه روبرو شود، بسرعت پله ها را بالا رفت و یکراست رفت به اتاقش تا مقداری از پول های پس اندازش را بردارد و برای جشن ان شب که قصد داشت برای روز خوش شانسی اش بگیرد، تمام اهالی خانه را به شام مفصلی دعوت کند. بمحض اینکه درب اتاق را باز کرد، کیکو را روی تخت اتاقش دید که راحت دراز کشیده بود و داشت دستش را لیس میزد، از خوشحالی دیدن گربه پرشین چاق و پشمالویش که دو ماه پیش از پنجره نیمه باز اتاقش بیرون رفته بود و دیگر خبری ازش نشده بود، فریاد شادی زد و به هوا پرید

 

 

پایان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

12. Feb, 2016

روبرتو از اینکه توانسته بود جواب سوالات امتحان ورودی دانشگاه را از روی دست یک شاگرد زرنگ کپی کند، در  پوست خودش نمی گنجید و با دعوت دختر خارجی به قهوه، احساس گناه کمی که نسبت به او داشت را، می خواست از وجودش بیرون کند. دوتایی طول راهرو سالن امتحان را پیمودند و وارد حیاط دانشگاه شدند و رفتند سمت بار کوچک دانشگاه. در بین مسیر، روبرتو از ایتالیایی صحبت کردن دختر خارجی که بسیار سلیس و به لهجه میلانی بود، داشت شاخ در می اورد و در ذهنش حساب می کرد بهتر است دوستی اش را با دختر خارجی تا جایی که میتواند، حفظ کند و ارتقا دهد چرا که حتما در طول تحصیل در رشته زبان، کمک دختر خارجی را لازم خواهد داشت

به بار دانشگاه رسیدند و روبرتو دو تا قهوه سفارش داد و چون دوازده یورو بیشتر در جیبش نداشت، چیز دیگری به دختر خارجی تعارف نکرد تا با دو یورو قضیه را تمام کند و با ده یورو باقی مانده، تلفنش را شارژ کند تا خبر قبولی امتحان  که برایش مسجل بود را به دوستان و خانواده اش برساند. قهوه ها را برداشت وسر میز گذاشت و با دختر خارجی مشغول نوشدن شد. نصف قهوه اش مانده بود که تعدادی دختر شاد و سرحال، خندان و کیفور با سرو صدا وارد بار شدند ودر حالی که اواز مشهور فارغ التحصیلی ایتالیایی ها را یکصدا می خواندند، دختری بلند قامت و بسیار زیبا  که لباس راهبگی بر تن داشت را، میانشان احاطه کرده بودند

دختر تازه فارغ التحصیل شده به رسم جوانان ایتالیایی که همکلاسی هایشان را در روز دفاع از پایان نامه که مصادف میشود با روز فارغ التحصیلی، مجبور می کنند تا به میل انان لباس بپوشد و تا شب هرچه انان می گویند را انجام دهد، لباس راهبان را بتن کرده بود و ارایش ملایمی هم داشت که نه تنها لباس ها و ارایش ملایم به زیبایی صورت و اندامش لطمه نزده بود، بلکه به چشم روبرتو زیبا ترین دختر دنیا هم شده بود. روبرتو از بدو ورود دختر راهبه، دیگر نتوانست نگاهش را از او بردارد و با اینکه دختر راهبه حد اقل چهار یا پنج سالی از او بزرگتر بود اما در ان لحظه، تلاقی نگاهشان برای حتی یک لحظه، برای روبرتو تبدیل به یک ارزوی بزرگ بود

با ورود دختر راهبه و دوستانش، جو بار عوض شد و دیگر دانشجوها هم با اواز سنتی فارغ التحصیلی دختر راهبه، همراه شدند و البته روبرتو هم از ته دل و جانش، با صدای بلند اواز می خواند و با نگاهش، زیبایی دختر راهبه را تحسین می کرد و حسابی کیفش کوک شده بود. دختر خارجی که اولین بار بود این صحنه را می دید، از روبرتو در مورد قضیه سوال کرد و روبرتو هم که مات و مبحوت زیبایی دختر راهبه شده بود، بدون اینکه نگاهش از او قطع شود، برای دختر خارجی رسم فارغ التحصیلی دانشجویان ایتالیایی را توضیح داد

بعد از اینکه چندین دور شعر مخصوص فارغ التحصیلی خوانده شد، همگی دست زدند و یکی از دوستان دختر راهبه که دختری با سر و زبان بود بالای یکی از میز های بار، طوری که همه او را ببینند ایستاد و بلند شروع به صحبت کرد

   امروز بهترین دوستمان فارغ التحصیل شده، چون دوست پسر ندارد، برایش شرط گذاشته ایم تا مانند یک راهبه باکره لباس بپوشد اما لباس زیرش را قفل کرده ایم و هرکس از میان پسران داخل این بار، یک بار فرصت دارد تا از میان دسته کلیدی که در دست ماست، کلیدی را انتخاب کند و قفل را با ان باز کند، هر پسری که موفق شود، دوست راهبه ما او را مانند دوست پسرش تا غروب خورشید همراهی خواهد کرد

سپس دسته کلیدی را که حدود سی یا چهل کلید به ان اویزان بود را از داخل کیفش در اورد و بالای دست گرفت و به همه نشان داد. صدای سوت و فریاد و هلهله پسران به اسمان رفت و دوست دختر راهبه دسته کلید را به دختر راهبه داد و او هم چرخی زد و تصمیم گرفت برای رعایت عدالت، از اولین پسری که فاصله نزدیکتری به او دارد شروع کند و مستقیم بسمت روبرتو رفت

روبرتو شوکه شده بود و باور نمی کرد نفر اول باشد. دختر راهبه لبخندی به روبرتو زد و دسته کلید را دستش داد و سپس دوست دیگر دختر راهبه، دامن بلند دختر راهبه را بالا زد و نگاه روبرتو به لباس زیر اهنین دختر افتاد که با قفلی کوچک، قفل شده بود.از ایده بامزه دوستان دختر راهبه، همه زیر خنده زدند و روبرتو کلید ها را دستش گرفت و نگاهی به مارک قفل انداخت تا کلید هم مارک قفل را از میان کلیدها پیدا کند. اما وقتی کلید ها را نگاه کرد متوجه شد که دوستان دختر راهبه هوشمند تر از این حرفها بوده اند و تمام کلید ها  مشابه همان قفل است. در همان حین صدای نچ نچ کردن و انگشت تکان دادن دوستان دختر راهبه از زرنگی که می خواست بکند، کمی خجالتش داد اما دختر راهبه دستش را روی شانه روبرتو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و با لبخند گفت: فقط شانس لازم داری

روبرتو چشمانش را بست و کلیدها را لمس کرد، همه سکوت کردند و منتظر بودند ببینند شانس روبرتو چه خواهد بود. روبرتو یک کلید را انتخاب کرد و چشمانش را باز کرد و کلید را بالاگرفت تا همه ببینند، سپس با دست دیگرش قفل را گرفت و کلید را ارام داخل سوراخ قفل فروکرد. کلید به نرمی و بطور کامل وارد قفل شد و مرحله اول بخوبی تمام شد، مرحله دوم و مهمتر چرخیدن کلید در قفل بود که سرنوشت ان روز روبرتو تا غروب خورشید را مشخص می کرد، همراهی دختر راهبه که برای پسران هم تیپ و هم سن وسال او، ارزویی تقریبا محال بود. پس به ارامی کلید رابه سمت چپ چرخاند و کلید در قفل شروع به چرخیدن کرد و در یک لحظه اهرم بالای قفل چرقی صدا کرد و بالا پرید و قفل باز شد

 

ادامه دارد

 

 

 

 

8. Feb, 2016

نور خورشید مستقیم روی چشمانش بود و هرم گرمای ان را می توانست از پشت پلکهایش حس کند. اما توان باز کردن چشمهایش را نداشت. همانطور که روی تخت دراز کشیده بود، غلتی زد و پشتش را به پنجره نیمه باز اتاق کرد. نسیم خنکی که از پنکه روبروی تختش تولید میشد، پشت پلکها و صورتش را خنک کرد و با غلتی که  روی تشک زد، تنش به سمت خنک ان رسید. زبانش را دور لبانش چرخاند و طعم دهانش را مزه  کرد و ان را فروداد و نفس عمیقی کشید، کم کم داشت دوباره خوابش عمق می گرفت که ناگاه صدایی از طبقه پایین خوابش را بر هم زد

روبرتو...روبرتو... بیداری؟ مگه امروز امتحان ورودی دانشگاه نیست؟ پاشو داره دیرت میشه

یکدفعه به خودش امد و چشمانش کاملا باز شد. نگاهش به ساعت اتاق افتاد و دید هنوز دیر نشده. با بی میلی از روی تخت بلند شد و به طبقه پایین رفت. مادرش دوباره صدایش زد

روبرتو...بیداری؟ بیا صبحانت امادست

 به اشپزخانه رفت و از پشت سر ضربه ای ارام به پشت کمر مادرش زد

بله اینجام مامان صبحانه کجاست؟

هر دو باهم صبحانه خوردند و روبرتو لباسهایش را پوشید و دوچرخه اش را برداشت و از خیابان های شلوغ و کوچه های سنگفرش رم بسمت دانشگاه، رکاب زنان گذشت. انروز امتحان ورودی دانشگاهش بود و او در رشته زبان شرکت کرده بود و چون رشته زبان یکی از پرطرفدار ترین رشته های  دانشگاه رم بود و پذیرش دانشگاه محدود بود، می بایست با تعداد زیادی از دانشجویان دیگر و عمدتا خارجی رقابت می کرد و خارجی ها هم که هر کدام مسلط به دو یا سه زبان بودند، رقیبان سرسختی برایش بشمار می امدند و روبرتو امید زیادی به قبولی نداشت و برنامه اش این بود که اگر قبول نشود، ادبیات ایتالیایی بخواند که کم طرفدار تر است و امتحان ورودی اش بیشتر جنبه تشریفاتی دارد. اما دوست داشت تا شانسش را امتحان کند

به دانشگاه رسید، دوچرخه اش را کنار دیگر دوچرخه ها قفل و زنجیر کرد و داخل ساختمان دانشگاه رفت، با کمی چرخیدن و پرس و جو در ساختمان بزرگ دانشگاه، محل برگزاری امتحان را پیدا کرد. سالنی بزرگ پر از جوانان همسن و سال خودش از همه کشور ها، انجا بود که رقیبانش را برانداز می کرد و اعتماد بنفس را درچشمان همه جز در دل خودش می دید. کمی اطراف را برانداز کردو جایی برای خودش پیدا کرد ونشست

ده دقیقه ای به اغاز امتحان مانده بود که اساتید وارد شدند و نکته های لازم قبل از امتحان را توضیح دادند و راس ساعت نه، برگه های امتحان را که همه چهار جوابی بود را میان داوطلبین پخش کردند. روبرتو برگه اش را گرفت و نگاهی به ان انداخت. سوالات را خوب خواند و متوجه شد که شاید سی درصد از جوابها را در دبیرستان یاد گرفته و باقی از سطح بسیار بالایی است. اعتماد بنفسش را کاملا باخت. شروع کرد به پاسخ دادن به سوالاتی که جوابش را می دانست اما مطمئن بود که جواب هایش برای ورود به رشته زبان کافی نیست

تاجایی که توانست، جوابهای صحیح را نوشت اما دیگر نمی توانست باقی سوالها را جواب دهد. سرش داشت سوت می کشید و کم کم می خواست تسلیم شود و برگه اش را با همان جوابهای اندک تحویل دهد و برود سگرتری دانشکده ادبیات و برای امتحان ورودی ثبت نام کند. سرش را از روی برگه بلند کرد و نگاهی به اطرافش انداخت. همه مشغول برگه هایشان بودند و کسی به او توجه نمی کرد. نگاهی به مراقب ها انداخت که اینطرف و انطرف، بین داوطلبین قدم می زدند و هیچ کس حواسش به او نبود. کمی جا به جا شد و دوباره اطراف را برانداز کرد، گویی کسی متوجه او نبود و هر کس به کار خودش مشغول بود. ارام گردنش را کشید به سمت برگه دختری خارجی که داشت تند و تند جواب ها را علامت می زد. چشمانش را تیز کرد و یک جواب صحیح را شکار کرد و همان را در برگه اش علامت زد

ته دلش خوشحال شد و نور امیدی در ذهنش درخشید.دوباره سرش را به سمت برگه دختر خارجی برد و از روی شماره سوالها، جواب دیگری را هم دید و در برگه خودش علامت زد. بعد سری به اطراف چرخاند و گوئی مراقب ها اصلا او را نمی دیدند. اینبارروی برگه دختر خارجی بیشتر متمرکز شد و در همان حین دختر خارجی سرش را از روی برگه بلند کرد و برگه را دستش گرفت به حالتی که بنظر می رسید دارد جواب ها را چک میکند و در ان لحظه برگه اش  در زاویه ای قرار گرفت که روبرتو تمام جواب ها را به وضوح دید و اینبار یک صفحه از چهارصفحه برگه های امتحان را از روی جواب های دختر خارجی علامت زد

دردلش داشت قند اب میشد و ارام ارام بیشتر جا بجا شد و همانطور که دختر خارجی برگه اش را با جواب ها پر می کرد، او هم جواب های دختر خارجی را روی برگه خودش علامت می زد و حتی زمانی که دختر خارجی برگه جوابهایش را چک می کرد، روبرتو هم با او برگه اش را چک می کرد و گوئی روبرتو کاملا نامرئی شده بود و نه مراقب ها و نه دختر خارجی، هیچ کدام او را نمی دیدند

ساعت امتحان به پایان رسید و مراقب ها برگه ها را جمع کردند و فضای سکوت جلسه امتحان شکسته شد. داوطلبین بلند شدند و بسمت بیرون حرکت کردند. روبرتو از جایش بلند شد و یکراست رفت سمت دختر خارجی تا از کم وکیف امتحان و جواب های دختر و امادگی اش بپرسد تا مطمئن شود جواب های دختر خارجی او را به بیراهه نمیبرد. دختر خارجی که ظاهرش هوش بالایش را بروشنی نشان می داد بعد از سلام و گفت و گوئی کوتاه به روبرتو از اسانی امتحان گفت و روبرتو دلش از قبولیش محکم شد اما هیچ بروی خودش نیاورد که دختر خارجی در واقع فرشته نجاتش بود و باعث شد او امروز قدم خوبی برای اینده اش بردارد و روبرتو هم به پاس کمکی که دزدکی از دختر خارجی گرفته بود، او را به یک قهوه دعوت کرد و دختر خارجی هم پذیرفت

 

ادامه دارد

 

 

 

 

2. Feb, 2016

در سرزمینی دور، میان کوهستان و جنگل، قبیله ای میزیست با ترسی همیشگی از موجوداتی عجیب الخلقه که مردمان قبیله از قدیم انان را زندگی خواران می نامیدند. هر روز قبل از غروب خورشید. بزرگان و مردان و زنان رشید و دلیر قبیله، دور اتشی بزرگ جمع می شدند و گرداگرد پیری فرزانه، طبل بدست می نشستند و با ریتم پیر فرزانه که او را پدر میخوانداند، شروع به نواختن می کردند و همانطور که پیر فرزانه اولین ضربه را به طبل می نواخت، دیگران هم گوش هایشان را تیز می کردند و با همان ریتم هم نوا میشدند و تا امتداد شب، صدای طبلشان، همه کوهستان را فرا می گرفت و تا طلوع خورشید، با هم طبل می نواختند

به گفته پیر فرزانه و دیگر بزرگان قبیله، اهنگ طبل نواختن انان، گوش های زندگی خواران را به حدی می ازرد که نمی توانسند به مردم قبیله اسیبی برسانند و رسم طبل نوازی هر شب قبیله، از سالهای دور ادامه داشت. در میان مردان و زنان دلیر قبیله، جوانی بود که از کودکی رسم طبل نوازی را اموخته بود و هر شب، با دیگر دلیران، با ریتم نوای طبل پیر فرزانه، هم نوا میشد. علاقه او بیشتر به نوای طبل پیر فرزانه بود تا به دلیل ان و در طول سالها که با پیر فرزانه هم نوایی کرده بود، دستش در نواختن، مجرب شده بود اما باورش از دلیل نواختن ارام ارام کم شده بود. جوان در طول زندگی اش، هیچ زندگی خواری را از نزدیک ندیده بود و فکر می کرد وجود انان افسانه ای بیش نیست و گه گاه بجای همنوا شدن با پیر فرزانه، طبلش را بر می داشت و به گوشه ای میرفت و برای خودش می نواخت اما چون هرشب اطراف پیر فرزانه جمع زیادی از زنان و مردان دلیر برای طبل نوازی حضور داشتتد، غیبت او هیچ گاه بچشم کسی نمی امد

یک شب جوان تصمیم گرفت بتنهایی به جنگل تاریک و کوهستان ظلمانی اطراف قبیله برود تا خود مطمذن شود وجود زندگی خواران افسانه ای باطل است. کوله بار کوچکی جمع کرد و طبلش را برداشت و دل به کوه و جنگل زد. هر چه در میان کوهستان و جنگل جلو تر می رفت، صدای طبل پیر فرزانه و مردان و زنان دلیر کم تر و کم تر میشد و تا جایی پیش رفت که دیگر صدایی از طبل ها بگوشش نرسید. ظلمت و سکوت جنگل و کوهستان، پاهایش را بلرزه دراورد. کوله بارش را در پناه درختی بر زمین گذاشت و همانجا نشست

ساعتی گذشت و کم کم صدای قدم هایی در ظلمت به گوشش رسید که به او نزدیک میشدند. صدای پاهایی که هرچه نزیک تر می شدند، بر سرعت قدم هایشان افزون میشد. جوان نمی توانست باور کند موجوداتی در دل ظلمت در کوهستان باشند پس طبلش را برداشت و به بالای درخت رفت. پس از دقایقی از بالای درخت موجودات عجیب الخلقه ای را دید هم قد و قامت انسان اما هرکدامشان چند دست و پا داشتند و گوشهایی بزرگ در دو طرف سرشان و دهانی گشاد که از دندانهایشان، خون می چکید. انان بسمت کوله بار جوان رفتند و شروع به بوکشیدن ان کردند و بعد نگاهشان به بالای درخت افتاد و جوان را ان بالا دیدند و شروع به بالا رفتن از درخت کردند تا دستشان به جوان برسد

جوان ترسیده بود و تنها چاره اش را در این دانست تا برسم مردم قبیله، شروع به نواختن طبل کند پس طبلش را میان پاهایش قرار داد و از روی همان شاخه قطوری که بر ان نشسته بود، با اخرین ریتمی که از پیر فرزانه اموخته بود، شروع به نواختن کرد. با صدای طبل جوان، زندگی خواران گوشهایشان را گرفتند و بسرعت از جوان دور شدند و جوان همانجا تا صبح طبل نواخت

صبح با طلوع خورشید، جوان از درخت پایین امد و بسمت قبیله براه افتاد و بعد از رسیدن به قبیله، تا غروب خودش را از دیگران مخفی کرد و در گوشه خانه اش فقط به زندگی خواران و پیر فرزانه فکر کرد. با غروب خورشید طبلش را برداشت و به سمت حلقه مردان و زنان دلیر اطراف اتش رفت و کنار پیرفرزانه نشست. پیر فرزانه نگاهی به جوان انداخت و گویی در چشمش ایمان را دید و با مهربانی لبخندی به او زد و جوان اینبار با ایمان قلبی، با ریتم پیر فرزانه، شروع به نواختن کرد

 

 

شاکرد تنبل

 

 

 

 

 

30. Jan, 2016

جنگ تمام شده بود و حدودا شش ساله بودم. خوب یاد دارم همیشه از  باد و باران های تند و رعد و برق، ترس داشتم و هروقت هوا ابر و باد میشد، از ترس، گوشه امنی در خانه پیدا می کردم و به توصیه مادر بزرگم، تا وقتی هوا ارام میشد و رعد و برق جایش را به بارش باران می داد، چشمانم را  می بستم و در دلم صلوات میفرستادم و گه گاهی زیر چشمی از پشت شیشه درب بزرگ خانه مان، به حیاط نگاهی می انداختم تا وضعیت را رصد کنم و بمحض ارام شدن شدت باران و پایان رعد و برق، دوباره بهمراه برادرم که یکسال و نیم از من بزرگتر بود، به بازی و شیطنت می پرداختم

ان شب حدود ساعت ده یازده یک شب زمستانی بود و تا عید زیادی نمانده بود. طبق معمول برق منطقه قطع بود وهمگی دور چراغ گاز سوز روشنایی که هم نور اتاقمان را تامین می کرد و هم کمی گرما داشت، جمع شده بودیم و مادر داشت برای همه خانواده، کتاب می خواند. کتابی که در ان مدت، شبها هنگام قطعی برق و زمانی که تلوزیون دوتا کانال بیشتر نداشت که ان هم یکی نه شب و دیگری دوازده شب، برنامه هایشان تمام میشد و باقی برفک بود، برایمان می خواند، داستان سینوهه پزشک مخصوص فرعون بود که بعدها بزرگتر که شدم، ان را خریدم و دوباره مطالعه کردم چرا که وقتی مادر برایمان ان کتاب را می خواند، ذهنم صغیر تر از انی بود که همه کلمات را بفهمم و مادر می بایست بعد از هر پاراگراف، لغات را برایم معنی می کرد

ان شب پدر هم طبق معمول همیشه، به پشتی تکیه داده بود و سیگار دود می کرد و به داستان گوش می کرد. مثل همه کودکان در ان سن، پدر برایم یک قهرمان قوی و دانا بود که از همه بیشتر می دانست و همه را شکست می داد. همیشه وقتی استین کوتاه می پوشید و برای پک زدن سیگار، دستش را به سمت لبانش می برد، ماهیچه های بازوانش در هم می پیچید و من در ذهنم او را با ان بازوان که برایم قوی ترین بازوان دنیا بود، در حال نبرد با رامبو و بروسلی تصور می کردم و در تخیلاتم، پدر گردن هر دوتایشان را میان بازوانش می گرفت و انها را به غلط کردن می انداخت

 پدرم را تازه داشتم می شناختم. یک سال بود که با پایان جنگ، به خانه باز گشته بود و دیگر لازم نبود ماه ها منتظر بمانیم تا برایمان از جبهه نامه ای بفرستد یا هر شش ماه، چند هفته کوتاه بینمان باشد و دوباره به جبهه برود، ادم مذهبی نبود اما تا دلتان بخواهد غیرتی و خانواده دوست بود و همانطور که خودش همیشه می گفت، دلیل جبهه رفتنش بخاطر ناموس و زن و بچه مردم بود و بعد از پایان جنگ، و بعدها که بخاطر اعتصاب و تجمع کارگری کارش به زندان اوین کشید، همه عکس های زمان جبهه و مدارک بسیجش را پاره کرد و در اتش سوزاند. پدرم کلا ادم غد و یک دنده ای بود

انشب همانطور که مادر کتاب می خواند و پدر سیگار می کشید و ما گوش می دادیم، باد تندی شروع به وزیدن کرد و هوا کم کم خراب شد. شدت باد، برگها و شاخه های درخت انگور حیاطمان که با داربست تا پشت شیشه درب و پنجره  بزرگ خانه، امتداد یافته بودند را به شیشه می کوبید و ان صدای اشنا از اغاز رعد و برق و باد باران، در دلم حول و ولا انداخته بود. نگاهی به پدرم انداختم و او از جنس نگاهم فهمید که ترس دارد وجودم را در خود می گیرد. دستی بر سرم کشید و با مهربانی گفت که نگران نباشم و چیزی نیست. کمی ارام شدم اما باد شدت می گرفت و صدای برخورد شاخ و برگ درخت انگور حیاط به شیشه، بیشتر و بیشتر میشد. در دلم شروع به صلوات فرستادن کردم وکنار پدر نشستم

بعد از چند دقیقه، رعد و برق شروع شد. لحظه ای نوری حیاط و بخشی از اتاق را مانند فلاش دوربین عکاسی روشن می کرد و بعد از چند ثانیه، صدای مهیبی از دور، به گوش می رسید و باد همچنان ادامه داشت و مادر کتاب می خواند و پدر بی خیال از صدای رعد و برق، با لبخند من و برادرم را نوازش می کرد.کم کم داشت دلم قرص میشد که ناگهان، در یک لحظه، نوری کهربایی رنگ تمام اتاق و حیاط را روشن کرد، طوری که در یک لحظه، چهره پدر را با تمام جزئیات دیدم و همزمان با نور، صدای انفجاری مهیب همه مان را از جا پراند، طوری که تمام شیشه های خانه را به لرزه انداخت و قاب عکس روی طاقچه از شدت صدا، بر زمین افتاد و شکست.صائقه خیلی به خانه مان نزدیک بود و پدر را دیدم که با تمام ابهتش، دستانش را بر گوشهایش گرفت و فریاد زنان، از جایش پرید و با چشمانی که از ترس خشک شده بود، به من نگاه کرد.انقدر صحنه ترسیدن پدر برایم تعجب اور بود که تمام تصورات ذهنیم از او، در یک لحظه، فرو ریخت و دیگر پدر برایم قهرمان زندگی نبود. رعد و برق تمام شد و باران شروع شد اما پدر هنوز مثل بید می لرزید. برادرم هم مثل من از ترس پدر متعجب بودند و مادر به اشپزخانه رفت و برای پدر اب قند اورد تا حالش جا بیاید. من و برادرم به هم نگاه می کردیم و گوئی هر دو یک نظر مشترک داشتیم و همدیگر را تایید می کردیم که پدر یک قهرمان نیست و بهمین سادگی اتوریته پدر در مقابل چشمانمان، فرو ریخت

 


سالها از ان شب گذشت و نگاه من و برادرم برای همیشه نسبت به پدر تغییر کرد اما ان موقع  نتوانستیم درک کنیم که رعد و برق ان شب، چه خاطراتی را از جبهه و جنگ در پدر تدائی کرده بود و بعدها که بزرگ شدیم و خودمان وارد زندگی واقعی شدیم، فهمیدیم  پدر واقعا قهرمان زندگی بود

 

شاگرد تنبل