داستان بلند

10. Jan, 2016

یک هفته ای طول کشید تا نامه ام به همراه هدایا، به دست جسیکا برسد. در طول هفته هر روز و هر ساعت با هم در ارتباط بودیم و گوئی جزئی جدایی ناپذیر از زندگی یکدیگر بودیم.وقتی بسته ای که از ونیز پست کردم، بدستش رسید. همان شور و شوقی که در من بوجود امده بود را، درونش دیدم و بخصوص نامه ام خیلی مورد توجهش قرار گرفته بود با اینکه بخشی از ان برایش نامفهوم و گنگ مینمود، اما میفهمید که هر انچه برایش نوشته بودم، شرح  عشق بود و نوازش قلب معشوق بود

ان روز بعد از ظهر به وقت اوهایو و نیمه شب به وقت ونیز، با من تماسی تصویری برقرار کرد تا خبر خوشی را بدهد. نیمه شب در اسکایپ گفت، توانسته مرخصی ده روزه از شرکتی که در ان کار میکند، بگیرد و تا ماه دیگر به ونیز بیاید تا دوباره یکدیگر را ببینیم اما اینبار ده روز را با هم سپری کنیم تا بیشتر بتوانیم یکدیگر را، بشناسیم. از این تصمیمش در پوست خود نمی گنجیدم.چون میدانستم بلیط امریکا به اروپا گران است و او هم بخاطر دیدن من به ونیز می اید، دوست نداشتم تمام هزینه های سفرش را، به تنهایی بدوش بکشد پس به او گفتم: چون برای دیدن من می ایی، نیم بهای بلیطت را می پردازم

گفت:واقعا لازم نیست

گفتم: من هم می خواهم که تو اینجا باشی، پس قبول کن و روزی که من پیش تو امدم، نیم بهای بلیطم را بپرداز

قبول کرد و شماره حسابش را برایم فرستاد. فردای ان روز نیمی از بهای بلیط را به حسابش فرستادم و جسیکا هم بلیط را خرید و ایمیل تعیدش را برایم فرستاد تا ساعت فرود پروازش را ببینم و برای استقبال، به فرودگاه ونیز بروم.تاریخ ورودش به ونیز، ساعت سه ونیم بعد از ظهر روز پانزده ماه اگوست بود. تقریبا سی و پنج روز دیگر و تولد جسیکا هم بیست ویک اگوست بود یعنی روز تولدش را در کنار هم خواهیم گذراند. باخود فکر میکردم شاید بهتر باشد تا اپارتمان کوچکی را برای ان چند روز اجاره کنم  و از سر کارم مرخصی بگیرم تا تمام ان ده روز را فقط در کنار او باشم و تمام وقتم را با او بگذرانم و روز تولدش را هم با هم جشن بگیریم و البته باید بفکر کادوی تولد جسیکا هم می بودم

ان روزها امدن جسیکا و تهیه کادو و اجاره اپارتمان فکرم را مشغول کرده بود و خوشبختانه صاحب کارم با مرخصی ام موافقت کرد و حتی از اینکه فهمید با دختری اشنا شدم و قرار است مرخصی ام را با او بگذرانم، خوشحال شد و برایم ارزوی موفقیت کرد. از زمانی که تاریخ امدن جسیکا را فهمیدم ، هرروز، روزشماری میکردم و در فروشگاه های لباس ونیز، دنبال لباسها و کیف های مارک دار بودم تا برایش پکیجی از هدایای کوچک تهیه کنم

بالاخره پکیجم که شامل میشد از دو کیف دستی و چند لباس زیبای زنانه به همراه هدیه کوچکی برای چانک(سگ جسیکا)، اماده شد. در این بین اپارتمان کوچک و زیبایی که طرح داخلش از سقف و کف و دیوارها، چوبی بود و از پنجره هایش، گرند کانال ونیز دیده میشد را ،پیدا کردم و بمدت یک ماه اجاره کردم چون حداقل مدت اجاره یک ماه بود و طوری برنامه ریزی کردم تا اقامت جسیکا در همان یک  ماه، تداخل کند. هدیه ها را کادو پیچ کردم و داخل کمد اپارتمان گذاشتم. از اپارتمان تا مهمانخانه، راه کوتاهی بود و وسائل نظافت مهمانخانه را به اپارتمان بردم و داخلش را حسابی اب و جارو کردم و گلدان زیبایی هم خریدم و داخل اتاق خوابش، گذاشتم.هنوز بیست و پنج شش روز به امدن جسیکا مانده بود اما همه چیز برای ورودش، اماده بود

کم کم جسیکا داشت در گیر درس های فوق لیسانسش میشد و با سنگین شدن درسها، ارتباط هر ساعت مان تبدیل به سه چهار بار در روز شده بود. من هم در گیر کارهای خودم بودم و کمتر با اسکایپ با هم صحبت میکردیم و ارتباطمان به همان نوشتن در واتس اپ خلاصه شده بود. روزها جمله های محبت امیز بینمان رد و بدل میشد و شبها با شب بخیر گفتن های کوتاه، به رختخواب میرفتیم. اختلاف ساعت میانمان ازار دهنده بود و روزهایی که جسیکا مشغله کاری زیاد داشت یا طی روز استرس فراوان را تحمل کرده  بود، بخاطر اختلاف ساعت نمی توانستم تا بعد از پایان کارش با او انطور که شایسته بود، وقت بگذرانم و از بار سختی روزانه ای که  از سر گذرانده بود، بکاهم. معمولا هرگاه به من نیاز داشت، خواب بودم و هر وقت صبح ها دوست داشتم چندکلامی با او صحبت کنم، او خواب بود

ان روز بعد از ظهر هوا افتابی بود و بیرون از مهمانخانه، کنار کانال نشسته بودم و مشغول تماشای عکس های داخل گوشیم بودم که دو دختر با ظاهر دختران خاور میانه ، همانطور که داشتند اطراف را برانداز میکردند، به من نزدیک شدند و به انگلیسی، ادرس هتلی که نمی شناختم را از من پرسیدند. خیلی محترمانه گفتم هتل مورد نظرشان را نمی شناسم و انها هم به فارسی، بین خودشان مشغول صحبت شدند. ظاهرشان خسته بنظر میرسید و البته دلیل گم شدنشان در کوچه پس کوچه های باریک و اغلب بن بست ونیز، کاملا طبیعی بود. با خنده هر دو را مخاطب قرار دادم و گفتم: ببخشید شما ایرانی هستید؟

با تعجب همراه با خوشحالی گفتند: بله ایرانی هستیم و گم شدیم. شما اینجا زندگی میکنی یا توریست هستی؟

گفتم: ساکن هستم. و ادرس دقیق هتل محل اقامتشان را پرسیدم تا از روی گوگل مپ، راه را برایشان  پیدا کنم. ادرس را روی نقشه پیدا کردم و چون تا مهمانخانه مسافت زیادی نبود، تا هتل همراهیشان کردم. در بین راه فهمیدم که در امریکا زندگی میکنند و دوتایی برای استراحت و تفریح سفری یک ماهه را به اروپا شروع کرده اند و در نیمه سفرشان هستند. انها هم از من پرسیدند و برایشان از ونیز و زنگی در جزیره گفتم. امریکا زندگی کردنشان کنجکاویم را بر انگیخته بود و از زندگی در امریکا پرسیدم. انها هم با روی باز، جواب سوالاتم را میدادند و کم کم که سوالاتم زیاد شد، پرسیدند که ایا قصد مهاجرت به امریکا دارم. من هم صادقانه داستان اشناییم با جسیکا را برایشان گفتم و چون داشتیم با هم دوست میشدیم، انها هم گوش میکردند و هر تجربه ای که از زندگی در امریکا داشتند را، در اختیارم میگذاشتند. به درب هتل محل اقامتشان رسیدیم و باید خدا حافظی میکردیم. در همان حین یکی از دختر ها حرفی زد که ته دلم را لرزاند

گفت: شما ظاهرت نشان میدهد که پسر خوبی هستی و بهت توصیه میکنم زیاد دخترهای امریکایی را باور نکن، چون برادر من در شرائطی مشابه شما بود و در نهایت رابطه اش به جایی نرسید. دختران امریکایی معمولا اگر کس دیگری را پیدا کنند، به راحتی رهایتان میکنند و اصلا مهم نیست که رابطه میانتان در چه کیفیت و نقطه ای باشد. امریکایی ها اصولا متریالیست هستند و عواطف در زندگیشان، نقشی ندارد

حرف اخرش را نمی توانستم قبول کنم و چون از او نخواسته بودم در مورد دوست دختر امریکایی من، نظر بدهد، کمی برایم برخورنده بود و دوست نداشتم تا تجربه شکست برادرش را به زندگی من بست دهد و از ان نتیجه بگیرد که جسیکا نیز من را رها خواهد کرد.با این حال بروی خودم نیاوردم و با احترام و تشکر از یکدیگر خدا حافظی کردیم و به سمت مهمانخانه، بازگشتم


اما در بین راه هنوز ته دلم میلرزید و نطفه شک در دلم کاشته شده بود و فقط نمی خواستم با افکار منفی و خیالبافی های بی اساس، ان را ابیاری کنم.فکرم را به سمت دیگری معطوف کردم و به سمت کافی شاپ نزدیک مهمانخانه، راهم را کج کردم تا از حال و هوای حرف های ان دختر ایرانی، بیرون بروم. در کافی شاپ یک فنجان کاپوچینو بدون کافئین سفارش دادم و در ذهنم دلائل غلط بودن حرفهای دختر ایرانی را، کنار هم چیدم. او که از نوع رابطه من و جسیکا خبر ندارد، پس حرفش غلط است. جسیکا اگر عاشقم نبود مرخصی نمیگرفت تا از این راه دور به دیدن من بیاید در ثانی مگر من او رودربایستی داریم، ان هم یک دختر غربی، اگر با کس دیگری اشنا شده بود، بی تعارف میگفت.یا اینکه شاید برادر ان دختر ایرانی مشکلی داشته است که رها شده. ذهنم پر شد از دلائلی که اشتباه بودن وقضاوت غلط دختر ایرانی را نسبت به جسیکا، به من ثابت میکرد. اما برای اطمینان بیشتر گوشی ام را از جیبم دراوردم و پیامی برای جسیکا فرستادم

نوشتم: سلام جسیکا، در چه حالی؟

نوشت: سلام. مشغولم

 

ادامه دارد

 

 

 

9. Jan, 2016

یک ماه از اغاز رابطه من وجسیکا می گذشت و هر روز با اشنایی بیشتر یکدیگر، بر عمق عشق و علاقه مان، افزون تر میشد.دیگر تمام کمبود ها و روزنه های تنهاییم پر شده بود و هر روز صبح به امید روزی که ان را با جسیکا بگذرانم، از خواب بر می خواستم و هر شب به امید شبی که ان را در کنار او سپری کنم، بخواب می رفتم. رابطه ام با او، گویی  در ان غربت، هدیه ای بود اسمانی  تا روزها و شبهایش را برایم زیبا کند و دیگر هیچ خیال غم انگیزی در ذهنم لانه نکند

حرفهایمان دیگر از جنس گذشته نبود و داشتیم برای اینده مان، برنامه ریزی میکردیم. قرار گذاشته بودیم تا بزودی زندگی در کنار یکدیگر را در امریکا شروع کنیم و می خواستیم موانع را به کمک هم، از سر راه برداریم تا به زودی در کنار یکدیگر باشیم

ان روز، مثل همیشه داشتم کارهای روزانه مهمانخانه را انجام میدادم که پستچی بسته ای که جسیکا از امریکا برایم فرستاده بود را تحویلم داد. بسته را با خوشحالی به اتاقم بردم و با کنج کاوی، بازش  کردم. جسیکا قبلا بهم گفته بود که به سوپرایز کردن علاقه دارد و من هم کاملا از هدیه هایی که برایم فرستاده بود، سوپرایز شده بودم. داخل بسته چند بسته شکلات مرغوب و یک پرچم کوچک امریکا به همراه چند سس رانچ که از سس های مورد علاقه اش بود و دوست داشت طعمش را تست کنم. به همراه یک نامه دست نویس با خط خودش به دقت چیده شده بود

بعد از بیرون اوردن هدیه ها وتماشا و ابرانداز کردن انها، نامه را در دست گرفتم و شروع به خواندن کردم. کلمه کلمه اش سراسر عشق و محبت بود. انقدر ساده و زیبا نوشته بود که ان روز تا شب، بارها و بارها نامه را خواندم و تصویر های اطراف ان را که صورتک های خندان و نقش قلب بود را، تماشا کردم.انقدر نامه اش دلنشین بود که تمام غمهایم یکباره از دلم رخت بربست و جایش را به کلمه کلمه نامه جسیکا داد. از فرط خوشحالی نتوانستم طاقت بیاورم و با اینکه میدانستم به وقت امریکا صبح خیلی زود است اما با این حال شروع کردم برای جسیکا پیام فرستادن در واتس اپ و سیل تشکر و عشقم را، بسویش روانه کردم.ان روز برایم زیباترین روزی بود که بعد از حضور جسیکا در مهمانخانه تجربه کرده بودم.نیم ساعتی گذشت تا جسیکا از خواب بیدار شد و جوابم را داد. ازش خواستم تا با هم در اسکایپ صحببت کنیم و ارتباط تصویری میانمان برقرار شد. چهره اش خندان و خواب الود بود و از شادی کودکانه من به هیجان امده بود. قدردانی فراوانی از او کردم و او هم راضی و خوشنود نگاهم میکرد و شاید خودش هم فکر نمیکرد این هدایا تا چه حدی مرا شاد خواهد کرد. چرا که نمیدانست من در پنج سال گذشته ای که در ونیز زندگی میکردم، هیچوقت هدیه ای دریافت نکرده بودم و اینکه برای او تا این حد اهمیت داشتم، چقدر خوشحالم کرده بود.بعد از پایان ارتباط تصویری به سر کار رفت و منهم با روحیه ای صد چندان مشغول ادامه کارهای روزانه ام شدم

ان روزها قسمت بزرگی از ذهنم، در گیر رابطه ام با جسیکا شده بود و فقط در حال برنامه ریزی کردن برای اینده مان بودم. او هم هر ساعتی یک بار، پیام محبت امیزی برایم میفرستاد ودیگر حس دور بودن از یکدیگر را در من از بین برده بود. او را هر لحظه در کنار خود احساس میکردم و با این احساس، انژی بی اندازه ای داشتم برای فعالیت های روزانه ام. دیگر جسیکا جزئی از من شده بود و هرچه از زندگی و اینده می خواستم، او نیز سهمی برابر با من داشت. او توانسته بود قلبم را فتح کند و من هم دیگر به تجربه قبلی ام از عشقی شکست خورده با دختری غربی، فکر نمی کردم و خودم را در عشق به او، رها کرده بودم

بعد از ظهر انروز، برسم ایرانی ها، بعد از رسیدن اخرین مهمان مهمانخانه، به بازار ونیز رفتم تا هدایایی برای جسیکا تهیه کنم و برایش بفرستم تا هم قدر دانی کرده باشم و هم احساس مشابهی که داشتم را، در او برانگیزم.اولین هدیه ای که به ذهنم امد، پیدا کردن دست بندی از طلا بود با اویزی به رنگ و طرح همان اویز شیشه ای گردنبند جسیکا که در زمان خضورش در ونیز، خریده بود. پس به سمت بازار پل ریالتو رفتم و با ساعتی جستجو میان مغازه های سوغاتی فروشی، دستبند مورد نظرم را پیدا کردم و خریدم. میدانستم که جسیکا از این هدیه بسیار خوشحال خواهد شد. بعد به فکر هدیه بعدی افتادم که یکی از معروفترین سوغاتی های ونیز بود. به چند مغازه ماسک فروشی سر زدم تا ماسک دخترانه در خوری پیدا کنم که ونیزی ها در جشن کارنوال از ان استفاده میکنند. با کمی گشتن در میان گالری های ماسک، ماسکی زیبا و دخترانه پیدا کردم و به همراه چند بسته شکلات باچی (بوسه)که در ایتالیا، میان عشاق بسیار معروف است و با باز کردن هر دانه از شکلات ها از بسته بندی ان، جمله ای عاشقانه نمایان میشود. به مهمانخانه باز گشتم تا نامه ای عاشقانه بنویسم و فردا ظهر، زمان بیکاریم، برای جسیکا پست کنم. در بین راه کارتپستال زیبایی از منظره ای در ونیز را نیز به هدیه ها اضافه کردم

تمام ذهنم را جمع کردم تا نامه ای زیبا و عاشقانه برایش بنویسم. برایم کمی سخت بود تا احساس یک ایرانی را به ادبیات انگلیسی که هیچ از ان نمیدانستم، به جسیکا منتقل کنم. نمیدانستم چطور میتوانم دریایی از محبت و عشق را با واژه های انگلیسی توضیح دهم تا او را به اندازه ای که من می خواستم و او شایسته ان بود، مورد ستایش قرار دهم. پس قلمم را برداشتم و درهای قلبم را گشودم تا هر انچه در دل دارم را بر کاغذ بریزم و با اولین کلمه، شروع کردم

 

عشق من جسیکا

سلام ام را از فرای  ابهای بیکران اقیانوس اتلانتیک، از پشت کوه های سر بفلک کشیده الپ،از جنوب قاره رنگارگ اروپا واز دل جزیره ای محصور در اب های دریای ادریاتیک، پذیرا باش

از روزی که نگاهم با نگاهت در هم امیخت و  دستانمان در هم گره خورد، هنوز برق نگاهت و گرمی دستانت را در روزها و شبهای تنهاییم حس میکنم .هر روز که از رابطه مان میگذرد، عمق عشقم به تو افزون تر میشود و هرچه بیشتر با قلب مهربانت اونس میگیرم،زیبایی درونت برایم متجلی تر می شود. احساس اینکه روزی نچندان دور،درکنارت خواهم بود و گرمای وجودت، بر زندگیم رنگی نو می افشاند، به من انرژی صد چندان میدهد تااز کنار ناملایمات روزمرره ام عبور کنم

نمیدانم در نگاهت چه داشتی. نمی دانم لطافت صدایت در خود چه جادویی داشت که قلبم به راحتی در مقابل لشگر عشقت، بدون هیچ مقاومتی، تسلیم شد.نمیدانم چطور روزها و شبهای تنهاییم با خیال با تو خفتن و با تو برخاستن،میگذرد و تنها خیال حضورت در کنارم، لحظاتم را به مثال طعم عسل در کامم شیرین و دلچسب میکند.بهترین منظره دنیا تماشای نور خورشید از میان موهای بمثال طلای تواست  و طعم لبهای همیشه خندانت، بهترین طعم جهان هستی

لحظه ها را بدون تو میگذرانم، به امید روزی که در کنار تو باشم و ان روز فقط چشمانم را می بندم و اغوشم را می گشایم تا وجودت را با تمام وجود، در میان بازوانم حس کنم

عاشقت سام

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

7. Jan, 2016

از سوپرمارک به سمت مهمانخانه براه افتادم. و پس از گذر از چند کوچه باریک و تو در تو، به مهمانخانه رسیدم. دیگر مهمان ها نیز از گشت شبانه باز گشته بودند و هر کس در گوشه ای، تلفن یا تبلت اش را دردست گرفته بود و در حال چک کردن ایمیل ها و شبکه های اجتماعی بود. خرید هایم را داخل اشپزخانه گذاشتم و مشغول اشپزی شدم. هر از چندگاهی جسیکا پیام محبت امیز کوتاهی برایم میفرستاد و یاداوری میکرد که در فکر من است و من هم چند جمله محبت امیز برایش مینوشتم.شام را اماده کردم و پس از صرف ان، به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم و نیمه شب، زمانی که به وقت امریکا دم غروب بود و جسیکا از سر کار به خانه باز میگرشت، با او ارتباط تصویری برقرار کنم

ساعت حدود نیمه شب بود که جسیکا از کار باز گشت و ارتباط تصویری میانمان، برقرار شد. مثل همیشه سرحال وخندان بود. بعد از سلام و احوال پرسی، روزم را پرسید.گفتم:روز خوبی داشتم و فردا صبح باید برای تخلیه انباری مهمانخانه به صاحب قایقی که برای حمل وسائل می اید،کمک کنم و من هم متعاقبا روزش را پرسیدم

گفت:روز خوبی داشتم اما در شرکت هیچ معامله بزرگی صورت نگرفت تا درصد چشمگیری از ان، به من برسد

ادامه داد:امروز میخواهم بیشتر با خلق و خویت اشنا شوم و چند سوال دارم

بالبخند گفتم: با کمال میل پاسخ میدهم 

شروع کرد به سوال پرسیدن. از خانواده ام پرسید.پرسید تابحال محکومیت داشته ام یا نه.از رنگ و غذای مورد علاقه ام و اینکه ایا بیماری خاصی دارم یا نه و بعد از هر سوالی که می پرسید، پاسخ خودش را هم میگفت تا من هم بیشتر از او بدانم. سوالهایش برایم جالب بود و دوست داشتم بدانم واقعا چه چیز هایی در یک رابطه، برای امریکایی ها مهم است. جسیکا برایم دختر جالبی بود، کسی که با هر دیالوگ صحبت کردن با او، چیزهای جدیدی می اموختم. هم از فرهنگ امریکایی ها و هم از نوع ارتبطشان با جنس مخالف. من هم برایش از ایران و اتمسفری که در ان بزرگ شده بودم، گفتم. خیلی چیز ها از فرهنگ ایران برایش جذاب بود.گفت خیلی دوست دارد تا با هم به ایران برویم تا هم با خانواده ام اشنا شود و هم ایران را ببیند

صحبت هایمان تا پاسی از شب بطول انجامید .جسیکا باید به هابی روزانه اش می پرداخت که والیبال بازی کردن با دوستان و همکارانش بود و من هم باید زودتر می خوابیدم تا صبح زود، برای مهمانان صبحانه اماده کنم و منتظر قایق بمانم برای تخلیه انباری مهمانخانه. به نرمی با جسیکا خداحافظی کردم و روی تختم دراز کشیدم و چشمانم را بر هم گذاشتم و بخواب رفتم

صبح با زنگ الارم گوشی، از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت گوشی موبایل انداختم، ساعت هشت صبح بود. لباسهایم را عوض کردم و به اشپزخانه رفتم و صبحانه مهمان ها را اماده کردم و سر میز چیدم. صبحانه طبق معمول ساعت ده و نیم تمام شد و بعد از جمع کردن میز، منتظر بانوی نظافتچی شدم تا مهمانخانه را به او بسپارم. نیم ساعت بعد همزمان با ورود بانوی نظافتچی، پیر مردی کوتاه قامت با موها و سبیل خاکستری وارد مهمانخانه شد و پس از معرفی خودش، گفت برای تخلیه انبار امده است. به اتفاق هم به انباری رفتیم و اسباب و اساسیه و وسائل داخل انبار را نشانش دادم. نگاهی به اطراف انداخت ولابه لای وسائل را دید زد و در ذهنش محاسبه ای کرد و گفت: اگر تو هم کمک کنی، تا بعد از ظهر تمام وسائل را تخلیه میکنم

من هم پذیرفتم و هر دو مشغول شدیم.ارام ارام و با حوصله،وسائل داخل انبار را داخل قایق میچیدیم و با هر بار پر شدن قایق، من هم داخل قایق نسبتا بزرگ پیرمرد مینشستم و با هم به جزیره ای دیگر میرفتیم و انجا دوباره وسائل را تخلیه میکردیم. در اولین دور چیدن وسائل، متوجه ابی که کف قایق جمع شده بود و پمپ کوچکی که پیرمرد کف قایق گذاشته بود تا اب جمع شده در کف قایق را، به بیرون بریزد، شدم. پرسیدم:قایقت مشکل دارد؟

گفت:مشکل جدی نیست. چند روز پیش باری را برای یکی از جزایر اطراف ونیز حمل میکردم و زمانی که به جزیره مورد نظر رسیدم، متوجه شدم که عمق اب اطراف جزیره کم است و نباید زیاد به اسکله نزدیک شوم، اما دیگر دیر شده بود و چوب های حائل میان اسکله  و کف اب، در کف قایق ترک کوچکی ایجاد کرد من هم از این پمپ برای خالی کردن ابی که به داخل قایق نفوذ میکند، استفاده میکنم تا در اولین فرصت، ان را تعمیر کنم

دلیل اینکه پیرمرد قایق را به تعمیر گاه نبرده بود، برایم روشن بود. احتمالا پول تعمیر قایق را نداشت و منتظر بود تا چند بار خوب جابه جا کند تا بتواند خرج تعمیر قایق را بپردازد. علی رغم اینکه ونیز شهری گران بحساب می اید اما واقعا شهر ثروتمندی نیست و اغلب مردم شهر، زنگی متوسط مایل به فقر دارند و امکانات عمومی شهر بسار ضعیف است و دولت بدهکار ایتالیا هم از همان درامد توریسم شهر هایی مثل ونیز و رم و فلورانس، دیگر شهر ها را تقویت میکند و مردم ونیز با کارهای پیش پا افتاده مثل دست فروشی و اجاره خانه و قایق، زندگی میگذرانند

بعد از توضیحات پیرمرد، دیگر به ترک کف قایق توجه نکردم و در حین اینکه از گرند کانال (کانال اصلی جزیره ونیز)به سمت جودکا (بزرگترین ابراه ونیز)حرکت میکردیم. از داخل قایق، از مناظر اطراف عکس میگرفتم تا در اولین فرصت برای جسیکا بفرستم. چند دوری قایق پر و خالی شد و تقریبا در اخرین دور بودیم که پمپ کوچک کف قایق خاموش شد. پیرمرد قایق را نگه داشت و غر زنان شروع کرد به ور رفتن با پمپ. من هم بیخیال مشغول عکس گرفتن از خود و اطراف بودم و قایق در جودکا متوقف شده بود. دقایقی گذشت و کم کم متوجه شدم مساله جدی است اب دارد از کف قایق بالا می اید اما نه با سرعتی که باعث غرق قایق در زمانی کوتاه شود. به پیرمرد گفتم:پمپ روشن نمی شود؟

پیرمرد حسابی سردر گم بود و گفت:نمیدانم چه مرگش شده است.تمام این چند روز را کار کرد حالا دقیقا در اخرین دور، روشن نمی شود

گفتم:بهتر نیست قایق را روشن کنی و براهمان ادامه دهیم؟

گفت:فکر نمیکنم ایده خوبی باشد چرا که قایق با وجود ابی که در ان جمع شده و خواهد شد احتمالا تا قبل از رسیدن، غرق میشود

بمحض اینکه صحبت از غرق قایق شد، ترس وجودم را گرفت چون شنا بلد نبودم و کلا با اب میانه خوبی نداشتم و از قضای روزگار، در ونیز زندگی میکردم با ترس و استرس پرسیدم:  حالا چه باید بکنیم؟

پیرمرد همانطور که سرش در پمپ بود گفت:نگران نباش. به پسرم زنگ خواهم زد تا با  قایقش برایمان یک پمپ دیگر بیاورد و گوشی اش را از جیبش در اورد و شماره پسرش را گرفت.بعد از چند بار جواب ندادن بالاخره پسر پیرمرد گوشی را برداشت و گفت پمپ سالم ندارد و باید صبر کنیم تا از دوستانش که قایق دارند،پمپ دیگری قرض بگیرد و برایمان بیاورد. ارام ارام اب کف قایق بیشتر و بیشتر میشد و فکر اینکه ممکن است قایق در جودکا غرق شود، بسختی ذهنم را مشغول کرده بود. اصلا نمی توانستم باور کنم که در حال غرق شدن بودیم البته مطمئن بودم که جانمان در خطر نیست و نهایتا اگر دستی تکان دهیم قایقی ما را خواهد دید و به کمک مان خواهد امد زیرا که جودکا محل گذر تاکسی قایقها و اتوبوس قایقهایی بود که شبکه حمل و نقل ونیز را تشکیل میدادند اما مطمئنا انها پمپی نداشتند که به ما قرض دهند ولی میتوانستند مارا به جزیره ببرند. در همین حین، جسیکا که تازه از خواب بلند شده بود تا به سر کار برود، برایم پیام فرستاد و پرسید در چه حالی هستم؟ نمی دانستم چه بگویم. برایش صبح بخیر فرستادم و نوشتم مشغول کار هستم

نمی خواستم با توضیح موقعیتم، نگرانش کنم هر چند که شرائط مضحکی بود و قایقمان در حال غرق شدن بود ولی دست پاچه تر از ان بودم که با شرایط شوخی کنم و جسیکا را به خنده بی اندازم.جسیکا هم بیرون رفت تا طبق برنامه روزانه اش دو سه مایل بدود و بعد از صبحانه اش، سر کار برود. پیش خود گفتم چند عکس از موقعیتم میگیرم و بعدا به همراه عکس ها برایش توضیح میدهم. حدود بیست دقیقه ای گذشت و از پسر پیرمرد خبری نشد. دیگر نگران شده بودم و از پیرمرد خواستم فکر دیگری بکند یا حد اقل من را به کناره ابراه ببرد تا از قایق پیاده شوم. پیر مرد هم با حرف های من کم کم داشت دست پاچه میشد

در همین احوال بودیم که قایقی از دور دست به سمت مان امد. از دور مشخص نبود اما نزدیکتر که شد، پیرمرد گفت پسرش است. دیگر قایقمان پر از اب بود داشت کم کم در ابراه، فرو میرفت. پیرمرد بیچاره از شدت ناراحتی رنگش را باخته بود. پسر پیرمرد نزدیکتر امد و قایقش ا به کنار قایقمان چسباند و به پیرمرد گفت: چقدر گفتم تعمیرش کن اما توجه نکردی 

پیرمرد نگاهی مستاسل به قایقش  انداخت و از پسرش پرسید: پمپ پیدا کردی؟

پسرش گفت: نه و اگر هم پیدا کرده بودم ،دیگر دیر شده است

پیر مرد نگاه دیگری به من و قایق انداخت و دستش را به پسرش داد و با جستی، داخل قایق پسرش رفت

من هم جستی زدم و خودم را داخل قایق دیگر انداختم. پیرمرد دستانم را گرفت تا تعادلم برقرار شود و از ظاهرش پیدا بودکه دیگر نمیدانست چه باید بکند.من هم که هیچ تجربه ای از چنین شرایطی نداشتم و فقط نظاره گر بودم. پسرش تنها سر تکان میداد و احضار تاسف میکرد. پیر مرد داشت اخرین نگاه را به قایقش که احتمالا تنها منبع درامدش بود، می انداخت

قایق پیرمرد در مقابل چشمانمان در ابراه، ارام ارام با اسباب و اساسیه کهنه مهمانخانه به زیر اب رفت و در کمتر از یک دقیقه، هیچ اثری از ان،باقی نماند

 

ادامه دارد

30. Dec, 2015

با مهمانهای مهمانخانه به سمت ریالتو به راه افتادیم. کوچه های ونیز شلوغ بود و ما هم حدود هشت نفر دختر و پسر جوان, دنبال هم, از لا بلای توریستها, عبور میکردیم تا به اولین میخانه ریالتو رسیدیم و به رسم بکراتو وارد میخانه, شدیم. نفری یک پیمانه شراب قرمز سفارش دادیم و پیمانه هارا, به سلامتی یک دیگر بالا بردیم و به هم زدیم. اولین میخانه را به قصد باقی میخانه ها تا میدان سن مارکو ترک کردیم و به همین منوال,در حدود پنج یا شش میخانه دیگر را وارد شدیم و نوشیدیم. در بین راه, پیامی از جسیکا روی گوشیم, به نمایش در آمد. پیام را باز کردم و خواندم. پرسیده بود, در چه حالی هستم؟ نوشتم: با مهمانان مهمانخانه, بیرون هستیم و در حال نوشیدن
نوشت: بدون من خوش میگذرانی؟
نوشتم: تو در چه حالی؟
نوشت: ساعت ناهار است و برای ناهار, از سر کار به خانه برگشتم. با چه کسانی بیرون هستی؟
نوشتم: صبر کن تا روی اسکایپ نشانشان دهم
اسکایپ را باز کردم و به جسیکا ویدئو کال فرستادم و تماس تصویری میانمان, بر قرار شد. اطراف را نشانش دادم. اول خنده ای کرد اما بمحض اینکه چشمانش به دو خواهر انگلیسی افتاد, خنده اش محو شد. تا ان لحظه, هیچ فکر نمیکردم یک دختر آمریکای, چنین واکنشی به بیرون رفتن دوستپسرش با دیگر دخترها, نشان دهد. در واقع فکر میکردم غربی ها, باز تر از این حرفها باشند که چنین چیزهایی, برایشان سخت باشد. ان لحظه بود که فهمیدم, خیلی چیز ها که از غربی ها تبلیغ میشود, اصلا از پایه و اساس, غلط است. با لبخندی گفتم: ناراحتی؟
گفت: نمی توانم تصویری صحبت کنم و تماس را قطع کرد
فورا روی واتس آپ برایش نوشتم: چه شد؟ چرا قطع کردی؟
نوشت: هیچی نیست. بعدا صحبت میکنیم
میتوانستم درکش کنم. بعد از ساعت ها کار در اداره, ان هم به سبک مردم امریکا که سخت کار میکنند, با من تماس گرفته بود تا دمی فارغ از مسولیت های روزانه اش, با کسی  که به او عشق میورزید, گفت و گو کند. اما من را بی خیال در حال مستی با دیگران, یافته بود. پس پاسخ دادم: نه میخواهم همین الان, صحبت کنیم
نوشت: نه تو سرت شلوغ است
نوشتم: نه برای تو
نوشت: ولی اطرافت, چیز دیگری را نشان میداد
نوشتم: این شغل من است. من باید گاهی مشتری ها را در شهر بچرخانم, تا اقامتشان را دلنشین تر کنم
نوشت: میدانم اما اگرمن هم با چند مرد بیرون بروم و مشروب بنوشم, تو خوشحال میشوی؟
حرفش کاملا درست بود و جوابی نداشتم. با این حال, ته دلم از او, خوشحال بودم و داشتم عشقش را, باور میکردم. مگر میشود یک نفر, اینقدر روی من حساس باشد و من را رها کند. با وجود تجربه  تلخی که قبلا از رابطه عاشقانه با یک غربی داشتم, اما هرچه با جسیکا بیشتر آشنا میشدم و خلق و خویش را بیشتر میفهمیدم, اعتمادم به حرفهایاش, بیشتر میشد
نوشتم: بله ناراحت میشوم. و همین الان از مهمانان عذر خواهی میکنم و به مهمانخانه بر میگردم.
نوشت: نه واقعا لازم نیست این کار را بکنی
نوشتم: نه به مهمانخانه برمیگردم. بیرون دیگر به من خوش نمی گذرد وقتی میدانم تو خوشحال نیستی
برایم صورتکی خندان فرستاد و نوشت: وقت ناهار من تمام شده, باید به اداره برگردم, تا بعد

ان لحظه, از ته قلبم, از خودم راضی بودم که توانستم خوشحالی و انرژی را به "جسیکا" برگردانم. رو به مهمانها کردم و بسیار مودبانه از آنها عذر خواهی کردم و تنهای به سمت مهمانخانه, به راه افتادم. در بین راه احساس خیلی خوبی داشتم. بعد از مدت ها تنهای, کسی را پیدا کرده بودم که برایش مهم بودم. چیزی که در تمام این سالهای غربت نشینی, جای خالیش در ذهنم, آزار دهنده بود. جسیکا داشت کم کم , تمام روزانه های زندگی خالی ام را پر میکرد. او داشت آرام آرام, به زندگی ام, معنی جدیدی میداد. بیاد گذشته ام در ایران افتادم. شاید تمام دلیل مهاجرتم از ایران, او بود. دلیل کلاس های زبان انگلیسی که در ایران میرفتم. فیلم های انگلیسی که دیده بودم, ترانه ها, همه و همه دلیلش او بود تا چنین لحظه ای, در این جزیره, او را ملاقات کنم و او به زندگی ام, رنگی زیبا بی افشاند. لبخند بر لب, مسیرم را از مهمانخانه به کنج زیبایی از ونیز, که منظره ای با شکوه از جودکا, بزرگ ترین آب راه ونیز از ان  پیدا بود, تغیر دادم تا در ان جا, کنار آبراه, بنشینم و خیالم را رها کنم و در ذهنم داستانهای زیبا از آینده ام با "جسیکا" بسازم

کنار آبراه جودکا نشستم و نگاهم به حرکت قایق ها بود و در ذهنم, آینده را آنطور که باب میلم بود, می ساختم. تلفنم به صدا در آمد, سیمو بود, صاحب مهمانخانه, احتمالا برای گزارش روزانه تماس میگرفت. تلفن را جواب دادم و کمی باهم صحبت کردیم. فردای ان روز قرار بود قایقی بیاید برای تخلیه وسائل داخل انبار مهمانخانه. اینجور کارها در ونیز بسیار وقت گیر و سخت بود. چرا که ونیز نه خیابانی دارد و نه ماشین. برای این دست کارها, نیاز به قایق است و نیروی کار بدنی. ساعت قرار با صاحب قایق را با من هماهنگ کرد و خدا حافظی کرد. من هم به سمت مهمانخانه, به راه افتادم. در بین راه, مقداری پول  به حساب سیمو واریز کردم

برای تهیه شام سری به سوپر مارکت نزدیک مهمانخانه زدم تا کمی مواد غذای تهیه کنم. طبق معمول همیشه, مقابل درب سوپرمارکت ایستادم, درب بزرگ شیشه ای, مقابلم باز شد و وارد شدم. ساعت های پایانی کار سوپر مارکت بود و چند نفری بیشتر, آنجا نبودند. سبدی برداشتم و میان قفسه ها, به انتخاب مواد غذای مورد نظرم, پرداختم. انرژی خاصی, وجودم را فرا گرفته بود. لبخند از لبانم, پاک نمیشد. همانطور که میان قفسه ها را میگشتم, صدایی آشنا به گوشم خورد. گوش هایم را تیز کردم. صدای فارسی حرف زدن, از پشت سرم, دوباره به گوشم رسید. همانطور که داشتم قفسه ها را برانداز میکردم. نگاهی به صاحب صدا انداختم. یک زوج میان سال ایرانی بودند. من چون ظاهری ایرانی ندارم, آنها متوجه ایرانی بودن من نمیشدند و همانطور بی مهابا, صحبت هایشان را که غالبا شوخی های از نوع بسیار خصوصی بود را, ادامه میدادند. حال و هوایشان را میفهمیدم ولی دوست نداشتم تا حرفهای خصوصیشان, بگوشم برسد. پس مسیرم را به سمت دیگری از فروشگاه, تغییر دادم. بعد از دقایقی, دوباره پشت سر من آمدند و همانطور بلند بلند, با اجناس فروشگاه شوخی میکردند و میخندیدند و از همان دست حرفهای خصوصی بین خودشان میزدند. فضای که ایجاد شده بود, به خنده ام انداخت و با اینکه من میخندیدم اما آنها باز هم متوجه اینکه من هم فارسی زبان هستم, نمیشدند. دوست نداشتم حرفهایشان را, بشنوم.اما از اینکه چند هموطن آنجا حضور داشتند, خوشحالیم صد چندان شده بود. حال و هوای ذهنی ام تغیر کرده بود و بیاد شیطنت های دوران نوجوانی ام در ایران, ترانه پرنده های قفسی سیاوش قمیشی را طوری که آنها بشنوند, زمزمه کردم و از کنارشان, رد شدم

 

...ادامه دارد

  

 

 

 

 

29. Dec, 2015

حدود نیمه  شب, با صدای زنگ اسکایپ, چرتم پاره شد. گوشی را برداشتم و همانطور که حدس میزدم, جسیکا بود. تماس برقرار شد و تصویر خندان جسیکا بر صفحه گوشی ام افتاد.تازه از سر کار برگشته بود. آنجا روز بود و حدود شش ساعت, باهم اختلاف زمان داشتیم. بعد از احوال پرسی, اطراف آپارتمان یک خوابه اش را, نشانم داد. خانه پر نور و  ساده ای داشت. همه جای خانه را نشانم داد. اتاق خواب با تخت بزرگ و دیوارهای سفید رنگ.آشپز خانه ای مرتب و مدرن و پذیرایی که  با گلدان های بزرگ و مبلهای چرمی و نقشه ای از جهان که در شش قاب کوچک در کنار هم , تمام قاره ها را نمایش میداد, تزئین شده بود. از او خواستم از روی نقشه اش , ایران را نشانم دهد. با کمی گشتن, ایران را پیدا کرد. چقدر تا امریکا, فاصله داشت. ان زمان که در ایران رشد میکردم و بزرگ میشدم, هیچ وقت تصور نمیکردم روزی یک آمریکای را از نزدیک ببینم اما حالا داشتم با دختری آمریکای , وارد رابطه ای بسیار عمیق و خصوصی میشدم. انرژی خاصی در حرکاتش بود. همانطور که اطراف را نشانم میداد. سگ بزرگ و زرد رنگش که چانک نام داشت. بازیگوشانه, اطراف چرخ میزد و کنج کاوانه, حرکات جسیکا را, دنبال میکرد. تمام خانه را نشانم داد و خودش را روی مبل چرم پذیرایی, رها کرد و گفت: خوب بگو کی میای خانه من؟
با خنده گفتم: من الان پشته در هستم. در را باز کن
با خنده گفت: آرزو میکنم که بودی. اما دارم رسما دعوت میکنم
گفتم: نمیدانم کی ولی مطمئن هستم به این زودی ها, نمیشود
گفت: چرا نمیشود؟ یک بلیت بخر و بیا. اگر مساله پول بلیت است, برایت میفرستم
او واقعا نمیدانست, گرفتن ویزا امریکا, چقدر برای یک ایرانی سخت و حتی  در مواردی غیر ممکن است. فکر میکرد, من هم میتوانم به همان راحتی که او سفر میکند, به هر کجا که میخواهم, میتوانم سفر کنم. اما واقیت چیز دیگری بود و من هم زیاد تمایل نداشتم از روابط بد میان کشور هایمان, برایش بگویم و در وجودش, نسبت به خودم, حساسیت ایجاد کنم. خیلی سخت بود اگر بخاطر ایرانی بودنم, از دستش میدادم. ولی این مساله ای بود که به هر حال میفهمید, حال چه توسط من, چه توسط اطرافیان خودش اما بهتر بود تا جور دیگری برایش  توضیح میدادم
گفتم:نه مساله پول نیست, به اندازه کافی دارم اما فعلا گرفتار کار هستم و این فصل, فصل توریستی ونیز است. باید تا پائیز صبر کنیم
با لبخند گفت: من همین الان هم, دلم برایت تنگ شده و نمیتوانم تا پاییز, صبر کنم. پس یک بار قبل از پاییز از کار مرخصی میگیرم و پیش تو می ایم
با لبخند گفتم: پس باید قول بدهی که حتما می ایی
گفت: قول
وقتی این حرفها, رد و بدل میشد, چون تجربه قبلی از این قولها داشتم, نمی توانستم به سادگی, باور کنم و جسیکا نیز, از طرز صحبتم, این مساله را فهمیده بودحرکاتش کمی جدی تر شد و گفت: سام من دارم به یک رابطه جدی فکر میکنم. میخواهم بدانم تو هم جدی هستی یا برای تفریح با من اسکایپ میکنی؟اگر تو اهل رابطه های کوتاه هستی, اشکالی ندارد میتوانم همه چیز را فراموش کنم

حرفهایش کاملا روشن بود و احساس کردم الان وقت ان است تا من هم روشن و واضح, شرایط را برایش توضیح دهم. گفتم: جسیکا من و تو خیلی به هم دور هستیم و نمیتوانیم تا ابد, با اسکایپ و واتس آپ در رابطه باشیم. من هم مثل تو, دنبال یک رابطه همیشگی و سالم هستم اما در این بین فقط دو راه وجود دارد, یا تو باید پیش من بیایی, یا من پیش تو
به سرعت گفت: تو بیا پیش من
گفتم: تو من را نمیشناسی و تنها چند روز است که باهم آشنا شدیم. در ثانی من تا به حال امریکا را ندیده ام و هیچ تصویری از اینکه چه کاری میتوانم آنجا انجام دهم را, ندارم
گفت: تو اگر بیایی, من کمکت میکنم تا اینجا کار پیدا کنی و در خانه من, باهم زندگی میکنیم تا همدیگر را بیشتر, بشناسیم و با خلق و خوی هم, آشنا شویم و تا زمانی که کار مناسبی پیدا کنی, من میتوانم حمایتت کنم. درامد من خوب است
گفتم: میتوانم درک کنم که به من علاقه داری. من هم به تو علاقه دارم ولی تو احساساتی شده ای و حرفهایت را نمیتوانم کاملا بپذیرم. اگر من زندگیم را در ونیز رها کنم و پیش تو بیایم, شاید روزی به هر دلیل, تو پشیمان شوی و من را, رها کنی. آیا فکر میکنی من میتوانم در کشوری که هیچ چیزش را نمیدانم, به تنهایی زندگی کنم؟
گفت: این اتفاق, هرگز نمی افتد. من معتقدم هر چیزی که در زندگی من اتفاق می افتد, دلیلی شهودی دارد و آشنایی با تو هم, همینطور است.
گفتم: من هم به چیزی که میگویی, معتقدم. با این حال امید وارم که با گذشت زمان, حرفت عوض نشود

و او برای بر دوم تکرار کرد, ما آمریکای ها به حرفی که میزنیم, احترام میگذریم. کم کم داشت خوابم میگرفت. با ملایمت از جسیکا خواستم تا ادامه حرفهایمان را بگذاریم برای فردا و از او خداحافظی کردم و به رخت خواب رفتم تا فردا صبح زود, طبق معمول هر روز, هشت صبح از خواب برخیزم تا برای مشتری ها ی مهمانخانه, صبحانه درست کنم

با زنگ آلارم گوشی, از خواب بیدار شدم.خواب آلود نگاهی به ساعت انداختم, ساعت هشت صبح بود. از تخت بلند شدم و لباسهایم را عوض کردم. از اتاق بیرون رفتم و در آشپز خانه مشغول آماده کردن صبحانه شدم. مهمانها هم, یکی یکی به آشپز خانه آمدند, برای صرف صبحانه. دور هم سر میز نشستیم و مشغول گپ و گفت و صرف صبحانه شدیم. گوشیم را از جیبم در آوردم تا با چند خط نوشته, یک صبح بخیر زیبا برای جسیکا بفرستم, تا بداند  در فکرش هستم. پیام را نوشتم و فرستادم و میدانستم که او حدود ساعت دوازده ظهر به وقت ونیز از خواب, بیدار میشود. سر میز صبحانه, بیشتر با دو خواهر جوان, اهل انگلیس که شب گذشته آماده بودند و فردا میرفتند, هم صحبت بودم. زیاد از ونیز خوششان نیامده بود و ونیز را شهری جالب برای آدمهای مسن میدانستند تا برای جوانان. حق هم داشتند چون ونیز شبهای نورانی و پر هیاهویی ندارد و بیشتر ساکت و رومانتیک است که این سبک زیاد باب میل دختران جوان انگلیسی که پر اند از شیطنت و سر و صدا, نیست.
خواهران انگلیسی از من خواستند تا اگر تفریحی یا مکانی خواص برای جوانان سراغ دارم, به آنها نشانی دهم تا حد اقل شب آخر, تفریحی باب طبعشان, کرده باشند. من هم از بکراتو, رسم جوانان ونیزی گفتم. بکراتو رسمی است که در ان, چند جوان تصمیم میگیرند از یک قسمت شهر, در هر بار یا  پاب و مشروب فروشی, یک پیمانه مشروب بنوشند تا قسمت دیگری از شهر. در واقع چیزی شبیه فیلم کندوی بهروز وثوقی. خواهران انگلیسی خیلی از این رسم ونیزیها خوششان آمد و از من خواستند تا با آنها و دیگر مهمانان مهمان خانه, ان شب بکراتو کنیم. من هم به دیگران گفتم و تقریبا همه با اشتیاق فراوان, قبول کردند

در طول روز, چند خطی با جسیکا در واتس آپ صحبت کردم و دم دمای غروب, خواهران انگلیسی و دیگر مهمانان مهمانخانه, از گشت روزانه باز گشتند و تصمیم گرفتیم طبق قرار قبلیمان بکراتو کنیم. همگی با هم از مهمانخانه خارج شدیم و قرار بر این شد که از پل ریالتو تا میدان سن مارکو میدان اصلی ونیز, در تمام مشروب فروشی ها, یک پیمانه, مشروب بنوشیم


...ادامه دارد