4. May, 2016

اخرین دختری که در اتاقم خوابید.....قسمت دوم

حدود بعد از ظهر بود و هوا برعکس ظهر که گرم و افتابی بود، کم کم ابری شده بود و از دور ابرهای سیاهی که بسمت اسمان ونیز در حرکت بودند را میتوانستم از پشت درب شیشه ای بزرگ بالکن اتاقم ببینم. همانطور که روی تختم دراز کشیده بودم و مشغول تماشاکردن عکس های دوستانم در اینستگرام بودم، انا در واتس اپ برایم  پیامی فرستاد. پیام انا را باز کردم و دیدم عکسی است از منظره ای بارانی که از داخل قطاری که با ان بسمت ونیز می امد، گرفته بود و برایم فرستاده بود. با فاصله کوتاهی برایم نوشت رعد و برق و باران اطرافش، توازن عجیبی با درون و قلب شکسته اش دارد و در ان لحظه میتوانستم حدس بزنم که در حال گریه کردن است. کاملا برایم قابل درک بود که چه راحت حرفش را به من میگوید، چرا که یکدیگر را نمیشناسیم و احتمالا بعد از روزی که با هم بگذرانیم، یکدیگر را در طول زندگیمان دوباره ملاقات نکنیم و در این لحظات، انا فقط کسی را میخواهد تا حرفهای دلش را بیرون بریزد و هرچه میتواند از دردی که قلب اش را فراگرفته، بکاهد. واقعا مطمئن نبودم گوش شنوایی باشم برای بار سنگین غمی که این دختر با خود از تورین برایم تحفه می اورد اما با اینحال کنجکاوی و حس همزاد پنداری که با انا داشتم، کماکان مشتاق ملاقات و مهمانداری از انا نگهم می داشت و همانطور که ابرهای سیاه بسمت اسمان ونیز حرکت میکردند، دختر دلشکسته هم به ایستگاه قطار ونیز نزدیک و نزدیکتر میشد

افتاب غروب کرد و نم نم باران شروع شد. میتوانستم حدس بزنم انا دیگر رسیده است و طبق قرار قبلی مان بزودی برایم پیامی خواهد فرستاد. خودم را مشغول خواندن مقالات و اخبار کرده بودم که انا پیام فرستاد که رسیده است و قرار گذاشتیم نیم ساعت بعد نزدیک پل ریالتو یکدیگر را ملاقات کنیم. لباسهایم را عوض کردم و چتر بزرگ دونفره ام را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. از محل زندگی ام تا پل ریالتو راه زیادی نبود وبا قدم های کوتاه و به ارامی بسمت ریالتو براه افتادم. قرارمان مقابل فروشگاه معروفی در میدان کوچک مقابل پل ریالتو بود. کوچه پس کوچه های خیس شده از باران را به ارامی پشت سر گذاشتم و بعد از بیست دقیقه قدم زدن، از دور چشمم به دختر بلند قامت با موهای مشکی بلند و کوله پشتی تیره رنگ بر دوش و چمدان بزرگ چرخداری که در کنارش بود افتاد. مطمئن بودم که خودش است. موها و سرشانه لباس اش خیس شده بود و نگاه اش از میان عابران، من را جستجو میکرد

با لبخند نزدیک شدم و خودم را معرفی کردم، بمحض اینکه مرا دید، لبخندی زد و خودش را معرفی کرد و دستش را برای دست دادن بسمتم دراز کرد. چشمانش از فرط گریه پف کرده بود و از حالت عضلات صورتش مشخص بود که لبخندش از ته دل نیست و ماهیچه های صورتش بزور حالت لبخند را بر لبانش حفظ میکنند.دستش را برای دست دادن در دستم فشردم وهمانطور که  سرمای انگشتانش را بر کف دستم حس میکردم، با لبخند خوشامدگویی گفتم و با دست دیگر مسیر خانه را نشانش دادم و هر دو براه افتادیم. بسختی چمدان چرخدار بزرگش را روی سنگ فرش دنبال خود میکشید و در نگاه اول این سوال را برای من و هر رهگذر دیگری ایجاد میکرد که چرا چمدان به این بزرگی که حمل کردنش خارج از توان ات است را در سفر دنبال خودت می اوری

در بین راه پرسیم: شام خوردی؟

گفت: نه

گفتم: موافقی در یکی از مغازه های پیتزا فروشی یک برش پیتزا بخوریم؟

کفت: موافقم

از لحجه ایتالیایی حرف زدنش بسرعت فهمیدم ایتالیایی نیست و سوال بعدیم را پرسیدم

گفتم: از کجا می ایی؟

گفت: ارژانتین

گفتم: فکر میکردم ایتالیایی هستی چون کشور محل اقامتت را در پروفایل کاوچ سرفینگ ایتالیا نوشتی

با بغض گفت: اتفاقا داستان من هم از همینجا شروع شد

دیگر دوست نداشتم در ان شرایط سوال پیچ اش کنم و چمدان بزرگ اش را از دست اش گرفتم و بعد از دقایقی قدم زدن مقابل اولین پیتزا فروشی مسیر ایستادیم و داخل رفتیم تا برشی از پیتزاهای داغ و تازه از تنور خارج شده ونیزی که عطر خوشمزه شان تا شعاع ده ها متری اطراف مغازه را فراگرفته بود را بعنوان شام بخوریم. بمحض ورود به مغازه، بسمت پیشخوان رفتم تا پیزا سفارش بدهم و انا مستقیم بسمت یخچال ایستاده مغازه که پر بود از نوشابه و شراب و ابجو رفت و در یخچال را باز کرد و یک شیشه شراب سفید از داخل یخچال برداشت و نگاهی به من انداخت و گفت: من امشب مشروب لازم دارم اگر میخواهی دوتا بردارم؟

لبخندی زدم و گفتم: من میگرن دارم و توصیه اکید پزشکم، صرفنظر از نوشیدن هر نوع نوشیدنی الکلی است اما تو هرچقدر دوست داری بنوش

پیتزا ها را همانجا خوردیم و بعد از طی کردن مسافتی کوتاه و گذر از چند پل، به خانه رسیدیم. چمدان سنگین انا  که از سنگینی و بدباری ان نفسم بریده بود را تا طبقه اخر بردم

با لبخند نگاهی به انا کردم و با طعنه ای شیطنت امیز گفتم: بهتر است دفعه بعد چمدان ات را با توانایی ات در حمل ان متوازن کنی

نگاهی غم الود در چشمانم انداخت و گفت: راست میگویی

توقع چنین پاسخی را نداشتم اما توجه ای هم به پاسخ اش نکردم و درب خانه را باز کردم و باهم وارد شدیم. با دست تخت یکنفره ای را که در گوشه ای از اتاق برای مهمان اماده کرده بودم را نشانش دادم و کفتم این تخت توست در روزهای اینده که اینجا مهمان من هستی میتوانی از ان استفاده کنی و رفتم روی تخت یک و نیم نفره خودم نشستم. نگاهی به اطراف خانه انداخت و برای بار دوم از اینکه درخواست میزبانی اش را پذیرفتم، تشکر کرد و برای دوش گرفتن و استفاده حمام اجازه گرفت و من هم با لبخند حمام را نشانش دادم. حال و احوال اش خوب بنظر نمیرسید و من هم دوست نداشتم خیلی سوال پیچ اش کنم. خودم را با کارهای شخصی ام سرگرم کردم تا فضای کافی و شخصی اش را داشته باشد تا زمانی که در محیط خانه ام احساس امنیت کند و در حال و احوال مناسب حتما خودش شروع بصحبت میکند و این کنجکاوی دیوانه کننده من را با داستان شکسته شدن قلب اش ارام میکند

یک ساعتی گذشت و انا بعد از دوش گرفتن و مرتب کردن چمدان و عوض کردن لباسش، بنظر اماده گپ و گفت می امد. شراب را باز کرد و در لیوانی که از اشپزخانه اورده بود ریخت و جرعه اول را بسلامتی من که میزبانش بودم نوشید و شروع به تعریف داستان اش کرد

گفت اهل ارژانتین و شهر اوسوایا است. اوسوایا در واقع جنوبی ترین شهر ارژانتین و اخرین شهر کره زمین، نزدیک به قطب جنوب است. جایی که شاید اگر کسی یک ساعت بسمت جنوب حرکت کند، بتواند برای لحظاتی اخرین شهروند جهان در جنوبی ترین نقطه کره زمین باشد جایی که تنها یخ است و پنگوئن. برایم خیلی جالب بود که یکی از شهروندان اوسوایا را ملاقات کردم اما سوال اصلی ام این بود که در تورین ایتالیا چه میکند

گفتم: فاصله زیادی است میان تورین و اوسویا، چطور شد که در تورین زندگی میکنی؟

 اشک در چشمان اش حلقه زد و گفت: بخاطر یک پسر ایتالیایی شهرم را ترک کردم و به ایتالیا و تورین امدم

وقتی جمله اش تمام شد، تازه فهمیدم چرا اینقدر چمدان اش سنگین است و از اینکه بابت سنگینی چمدان اش به او طعنه زده بودم و از تصور اینکه ان چمدان احتمالا همه وسائل ایست که او از کودکی تا به حال با هزاران خاطره حفظ کرده و با عشق انها را بهمراه اش به امید زندگی با عشق اش با خود از ان راه دور اورده، احساس گناه عمیقی کردم

 

 

ادامه دارد