3. May, 2016

اخرین دختری که در اتاقم خوابید....قسمت اول

مقدمه: این داستان بطور متناوب و بمرور زمان تکمیل خواهد شد و بعنوان نویسنده ان، هیچ ایده ای از اینکه چند قسمت خواهد بود را ندارم. بدلیل  اینکه در واقع این داستان شرحی است از وقایعی که نه در گذشته، بلکه در اینده اتفاق خواهد افتاد و چگونگی و کم و کیف انچه در اینده بوقوع خواهد پیوست، بر هیچکس روشن نیست. امیدوارم از خواندن این داستان، نهایت لذت را ببرید که مقصود اصلی من بعنوان نویسنده چنین است

 

 

ارادت

شاگرد تنبل

 

 

 

داستان

از سه ماه پیش که به خانه جدیدم در ونیز نقل مکان کردم، احساس دوباره متولد شدن و نویی میکنم. خانه ای کوچک و دنج در طبقه اخر ساختمانی بزرگ و قدیمی که حدود سیصد سال سن دارد. در ان بالا، اتاقی بزرگ و اشپزخانه و حمام و دستشویی که با رنگ های تیره ونیزی رنگ امیزی شده و دیوارهایی که با نقاشی های ابرنگ از ارتیست های ناشناس اما هنرمند، تزیین شده. نمیدانم چرا اینقدر این خانه دنج را دوست دارم. از همه جای ان بهتر، بالکنی است که بر روی سقف خانه ساخته شده و با پیمودن هشت  پله از اتاق، به درب ان میرسم و وقتی درب را باز میکنم، منظره برج معروف میدان سن مارکو ونیز، مقابل دیدگانم خودنمایی میکند. بالکنی اقلب افتاب گیر با یک میز چوبی تاشو و سه صندلی در اطراف میز و دو صندلی افتاب گیری و یک چتر بزرگ برای سایه انداختن بر میز و صندلی ها در ظهرهای داغ ونیز. در  اطراف نرده های بالکن حدودا بیست متری، چهار گلدان زیبا و سبز در چهار گوشه، زیبایی این نقطه دنج  ونیز را دوچندان کرده

امروز طبق عادت همیشگی فصل بهار، بعد از نهار، نوشیدنی خنکی اماده کردم و لباسهایم را دراوردم و عینک افتابی بر چشمانم زدم و به بالکن رفتم تا کمی نوازش افتاب و نسیم خنکی که میوزید و از تعارض گرمای افتاب و خنکی نسیم، حالتی ملس  و کم نظیر را بوجود اورده بود را  روی پوستم حس کنم و از ان لذت ببرم. مثل همیشه به صندلی افتاب گیر تکیه زده بودم  و چشمانم را روی هم گذاشته بودم که صدای الارم اپ کاوچ سرفینگ گوشی تلفن همراه، توجه ام را جلب کرد. صدایی اشنا از خبر اینکه کسی در گوشه ای از دنیا برایم در خواست فرستاده تا چند روزی مهمان ام باشد و برای من که تنها زندگی میکنم، فرصتی برای اشنایی با یکنفر نا اشنا که تنها اطلاعات محدودی در حد یک پروفایل و چند عکس از خودش را بنمایش گذاشته، بسیار دلنشین و لذت بخش است

از وقتی به خانه جدید نقل مکان کردم، در سایت معروف کاوچ سرفینگ پروفایلی برای خودم باز کردم و هر از چندگاهی مهمانی از گوشه ای از دنیا را در خانه ام پذیرا میشوم که فرصت خوبی است برای گفتگو کردن و شنیدن از تجربیات مردمان دوردست الالخصوص برای ما ایرانیان که در محیطی بسته بزرگ شدیم و غیر از خودمان، دیگرانی را ندیده ایم و گاهی این همنشینی نکردن با باقی جهان، ما را بحدی خودخواه میکند که تصور میکنیم محور جهان هستیم و هیچ ملت و فرهنگ دیگری، حرفی برای گفتن ندارد. در صورتی که در واقعیت چنین نیست و ما هم قطره ای هستیم از دریای فرهنگ و تمدن و بدون با دیگران بودن، شانسمان در بقاء کمتر و کمتر میشود

گوشی را دستم گرفتم و اپ را باز کردم و پیامش را خواندم.درخواست میزبانی اش برای امروز است و علی رقم تمام پیامهایی که قبلا از مهمانان دیگر خوانده بودم که معمولا ملقمه ای بود از سلایقشان و هدفشان از سفر و دلیلشان از انتخاب من بعنوان میزبان و نقاط اشتراکمان و توضیحی از وضع زندگی شان، بسیار ساده و کوتاه بود

 

سلام،اگر من را بعنوان مهمان بپذیری،  داستان شنیدنی برای تعریف کردن برایت دارم. با قلبی شکسته تورین را به مقصد ونیز ترک کردم و نمیدانم بعد از ونیز مقصد بعدی ام کجاست، حدود ساعت هفت به ایستگاه قطار میرسم...انا

 

پیام را بستم و نگاهی به پروفایل اش انداختم، انا دختری است ۲۷ ساله با چشمانی قهوهای تیره و موهایی تیره رنگ و اهل ایتالیا و این یکی از معدود دفعاتی بود که درخواست میزبانی از یک ایتالیایی دریافت کردم. چرا که معمولا مهمان هایی از جاهایی دور مثل کانادا و استرالیا و کشورهای اروپایی بیشتر متقاضی میزبان هستند تا ایتالیایی ها که در کشور خود هستند و احتمالا در شهر های دیگر دوستان و اشنایانی دارند تا چند شب را در خانه یکی از انها بگذرانند اما انا مورد جالبی بود و تصمیم گرفتم درخواست اش را بپذیرم و داستان اش را بشنوم

درخواستش را پذیرفتم و شماره تلفنم را در پیام برایش فرستادم تا برای ادرس و قرار ملاقات با هم در تماس باشیم. مدتی بعد با تشکر از اینکه درخواست اش را پذیرفتم، امدنش را تایید کرد و من هم با شور و کنجکاوی از اینکه در دو روز اینده چه خواهد شد و بین من و انا چه خواهد گذشت، شروع به مرتب کردن خانه کردم و اماده پذیرایی ازدختری شدم که تا بحال در عمرم هرگز قبلا ملاقاتش نکرده ام

 

 

ادامه دارد