17. Jan, 2016

داستان عشق من و دختر امریکایی. قسمت سیزدهم .پایانی

صبح با سر و صدای رفت و امد مهمانان  از خواب برخاستم.ان روز یکشنبه بود و مهمانخانه کاملا پر بود. نمی دانستم چه ساعتی است و حدس زدم احتمالا از هشت گذشته است. بسرعت لباس هایم را عوض کردم و به اشپزخانه رفتم تا صبحانه مهمان ها را اماده کنم. در راهرو مهمانخانه نگاهی به ساعت انداختم، ساعت حدود نه بود و تعدادی از مهمانان منتظر صبحانه بودند. از همه بخاطر دیر برخاستنم از خواب عذر خواهی کردم و بسرعت مشغول اماده کردن صبحانه شدم. صبحانه طبق معمول تا ساعت ده و نیم طول کشید و مهمانان یکی یکی برای گشت وگذار، مهمانخانه را ترک کردند و تنها شدم. بعد از جمع کردن میز صبحانه، بانوی نظافتچی برای مرتب کردن اتاقهایی که مهمانانشان ان روز رفتند، امد و من دیگر بیکار شده بودم. به اتاقم باز گشتم و گوشی موبایلم را روشن کردم. جسیکا برایم پیام گذاشته بود. بسرعت پیامش که خیلی طولانی بود را باز کردم. اما نمیتوانستم ان چیزهایی که نوشته بود را باور کنم

نوشته بود:سلام سام، دوست نداشتم این مسائل را در طی هفته های گذشته برایت توضیح دهم و قصد داشتم تا به ونیز بیایم و از نزدیک شرایط را برایت شرح دهم اما چون برایم نوشته بودی که داری ذجر میکشی، تصمیم گرفتم همینجا برایت توضیح دهم. در این مدت که باهم از راه دور در ارتباط بودیم من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من و تو خیلی با هم فرق داریم و به این اطمینان رسیدم که در اینده در کنار هم راضی و خوشبخت، نخواهیم بود. بنابر این بهتر است که ارتباطمان را ادامه ندهیم و در هر حال، بهتر است بدانی، ارتباط از راه دور برای من راضی کننده نیست. امیدوارم من را درک کنی و بدانی من واقعا قصد ضربه زدن به تو را، نداشتم.صادقانه...جسیکا

نمی توانستم چیزهایی که نوشته بود را باور کنم و هم زمان با خواندن پیامش، او هم انلاین بود و میدانستم منتظر عکس العمل من است. نمی دانستم چه چیز می بایست برایش می نوشتم. کاملا ذهنم بر هم ریخته بود و تازه دلیل سردی هفته های گذشته اش را فهمیده بودم. او به ضمن خودش خواسته بود ارام ارام از من جدا شود و با دیر جواب دادن هایش و کوتاه پاسخ دادن هایش، خواسته بود تا من را برای این شوکی که قرار بود به من بدهد، اماده کند. سرم داشت سوت می کشید و واقعا نمی دانستم چه باید بکنم

گوشی ام را به کناری انداختم و روی تختم نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. تمام حرفهایی که در ان چند ماه بینمان رد و بدل شده بود، از ذهنم بسرعت عبور می کرد. قول هایی که بهم داده بودیم. یاد تصویر خانه ای که قرار بود با هم در ان زندگی کنیم، حتی ما اسم فرزندهایمان را هم انتخاب کرده بودیم. نمی توانستم باور کنم به این راحتی تمام دلخوشی های زندگیم در ان غربت مانند حبابی معلق بین هوا و زمین، ترکیده بود و احساس می کردم جسمم کیلو متر ها در عمق زمین فرو رفته بود. تا نیم ساعتی همانطور بر روی تختم نشستم و فکر کردم. دیگر همه چیز، روشن و واضح شده بود و تمام بندهای بین من و او، از هم گسسته بود و این ارتباط عاشقانه به لحظه اخر رسیده بود و من این پایان را باید میپذیرفتم

از روی تختم بلند شدم و به سمت گوشی موبایلم رفتم.گوشی ام را برداشتم، هنوز انلاین بود و منتظر، برایش نوشتم: از حرف هایت متعجب نشدم. تو دستانت پاک است و به من ضربه نزدی. خدا حافظ

بسرعت شروع به تایپ کرد و نوشت: من پول نیم بهای بلیط را که برایم فرستادی را بر میگردانم. مطمئن باش

با این حرفش یاد اپارتمان و هدایایی که برایش خریده بودم افتادم. از مهمانخانه خارج شدم و به اپارتمان رفتم و از انجا برایش نوشتم: لطفا بیا اسکایپ

نوشت: فکر نمی کنم ایده خوبی باشد

میتوانستم درکش کنم. دوست نداشت با ان همه وعده ه و حرف هایی که زده بود با من چشم در چشم شود. اما من نمی خواستم بدون اینکه اپارتمان و هدایایی که می خواستم با انها سوپرایزش کنم را ببیند، با او خداحافظی کنم . برای تهیه هدایا کلی وقت و پول هذینه کرده بودم و می خواستم حال که همه چیز تمام شده بود او دیگر پیش من نمی امد، ان ها را ببیند تا بداند چقدر برایم مهم و با ارزش بود پس برایش نوشتم: این اخرین خواسته من است، فقط چند دقیقه، لطفا

با اسکایپ تماسمان برقرار شد. به هم سلام کردیم اما بدون لبخند. اطراف رانشانش دادم. چشمانش را غم گرفت. در کمد را باز کردم و هدایا را یکی یکی از داخل کاغذ کادو، بیرون اوردم و نشانش دادم. برای هر کدام از هدیه ها توضیحی میدادم. هر دو بغض داشتیم اما او نتوانست مقاومت کند و گریه اش گرفت و همانطور که من هدیه ها را نشانش می دادم فقط گریه میکرد و ابراز تاسف بخاطر اینکه مرا اذیت کرده بود.و انقدر گریه اش ادامه پیدا کرد که دیگر تماس را قطع کرد. من هم دیگر سعی نکردم که تماسی با او برقرار کنم چرا که با تجربه قبلی که داشتم، تماس گرفتن و دلیل خواستن و تلاش برای متقاعد کردن یک دختر غربی برای ادامه یک رابطه، کاری کاملا بیهوده بود. پس به حال خود، رهایش کردم

شاید خودش هم فکر نمی کرد که چقدر برای امدنش تدارک دیده بودم. از اینکه به گریه اش انداخته بودم واقعا ناراحت بودم. اما دیگر همه چیز تمام شده بود و زندگی برای من به روال گذشته برگشته بود. از اپارتمان به مهمانخانه بازگشتم و با دلی شکسته به کارهای روزانه ام ادامه دادم. من یک ایرانی مهاجر بودم و شاید این خطای خودم بود که در قلبم را به روی این عشق باز کرده بودم. من که بار هزاران حسرت را از کودکی بر شانه هایم حمل می کردم، چرا باید خود را لایق خوشبختی در بودن با عشق زندگیم، می دانستم. برای من دلی از سنگ می توانست راه گشا تر باشد تا دلی عاشق که با هر نوازشی بر کسی گشوده شود و با هر ضربه ای، هزار پاره شود. مگر در ان غربت غیر از درد نان و لختی اسایش، چیز دیگری لازمم بود که حال مجبور شوم بار عشق نافرجام دختری امریکایی را هم بر دردهایش افزون کنم

فقط تنها دردی که از عشق جسیکا در وجودم مانده بود، ان بود که می دانستم بلیط پروازش برای چه روز و چه ساعتی است و نمی توانستم ان را فراموش کنم. روزها گذشتند و دیگر بین من و جسیکا، هیچ حرفی رد وبدل نشد

ان روز، روز پانزده ماه اگوست بود. روزی که قرار بود جسیکا به ونیز بیاید تا یکدیگر را ببینیم. روز زیبایی بود و هوا گرم شده بود و ونیز پر بود از توریست. معمولا هر چه هوا گرم تر میشد، مردم بیشتر در کوچه های ونیز که تنگ هستند و اغلب در سایه، رفت و امد میکردند. بعد از نهار، تمام مهمانان ان روز مهمانخانه، امده بودند و دیگر کاری برای انجام دادن نداشتم. ان روز برای یک لحظه، یادی از جسیکا مانند جرقه ای از ذهنم گذشت. یادم افتاد که جسیکا می گفت عاشق سوپرایز کردن است. می گفت دوست دارد یک بار بدون اینکه من بدانم، بدیدنم بیاید تا حسابی سوپرایزم کند. از یاد این حرفش بفکر فرو رفتم.ساعت حدود سه نیم بعد از ظهر بود. اگر جسیکا به ونیز می امد،می توانست من را واقعا سوپرایز کند.از فرودگاه ونیز تا جزیره حدود نیم ساعت راه بود و از ایستگاه اتوبوس های فرودگاه تا مهمانخانه ، ده دقیقه پیاده روی. پس اگر جسیکا امده باشد حدود چهل دقیقه دیگر اینجا خواهد بود

یک لحظه با تمام وجود خواستم باور کنم که جسیکا به ونیز امده است و با ان کارها فقط خواسته زمینه سوپرایز کردنم را بچیند. همه چیز میتوانست به این شکل باشد و او امروز به ونیز بیاید. چرا که واقعا هیچ دلیل موجهی برای قطع ارتباطش با من نداشت. اشکهایش هم برای این بود که دید واقعا دوستش دارم و حسابی برایش تدارک دیده ام. با این فکر ها، به اتاقم رفتم و یک دست لباس تمیز به تن کردم و دستی به سر و صورتم کشیدم و رفتم بیرون مهمانخانه، کنار کانال، همانجایی که برای اولین بار جسیکا را دیده بودم نشستم. اب کانال با موج هایی کوچک،در تلاطم بود و قایق های پارویی، توریست ها را برای گردش در کانال های ونیز، به این سو و ان سو میبردند. تابش نور خورشید بر اب کانال، منظره زیبایی بوجود اورده بود وهمانطور که مناظر اطراف چشم نواز بود، صدای اپرا خواندن یک قایق سوار ونیزی هم، گوش هایم را نوازش میداد. نگاهم به ساعت بود و چشمم به سمتی که جسیکا برای نخستین بار، از انجا به سمتم امد

 

پایان

 

 

 

پی نوشت: خدمت خوانندگان محترمی که این داستان را مطالعه فرمودند ضمن تشکر از حوصله ای که به خرج دادند و با داستان همراهی فرمودند، لازم میدانم در این پی نوشت مسائلی را کوتاه، روشن کنم. داستان عشق من و دختر امریکایی، داستانی واقعی بود که ان را در سیزده قسمت بطور خلاصه نوشتم و در معرض دید شما خوانندگان محترم قرار دادم. هر رابطه ای میان دو انسان، جدای از فرهنگ و ملیت و نژاد، قابل احترام و به خودی خود زیباست علی الخصوص اگر این رابطه، رابطه ای عاطفی و از جنس عشق و دوست داشتن باشد. هدف از نوشتن این داستان، تنها درمیان گذاشتن تجربه ایست که ممکن است در زندگی هر کدام از ما اتفاق بیفتد و چون این تجربیات بر حسب جغرافیا و جنس رابطه  و فرهنگ، می تواند متغییر باشد، این داستان ممکن است با تجربیات شما در گذشته و اینده، متفاوت باشد. و نمی توان سرنوشت این عشق را، با تمام عشق های از این نوع، قرین دانست

ارادت بنده را پذیرا باشید ... شاگرد تنبل