16. Jan, 2016

داستان عشق من و دختر امریکایی . قسمت دوازدهم

دیگر جوابهای کوتاه جسیکا به پیام ها، برایم سخت شده بود و نمی دانستم دلیل اینکه او انقدر مشغول بود که نمی توانست مثل گذشته هر ساعت و هر روز با پیام هایش، انگیزه تحمل غربت و دشواری کار روزانه را در من، بر انگیزد،چه بود. ولی از طرفی نمی خواستم تا پیام بارانش کنم تا احساس کند که مردی نیازمند هستم تا مبادا بر عشقی که از من در او بوجود امده بود، خدشه بیفتد.ساعت ها را با این افکار میگذراندم و چشمم گاه به گاه بر اخرین زمان انلاین شدنش در واتس  اپ بود که همیشه قرین بود با اخرین پیام بینمان

لحظه ها و ساعت ها سخت می گذشت. اگر برایش پیام نمی فرستادم شاید فکر میکرد برایم بی اهمیت است و تصمیم اینکه سکوت بینمان، ادامه پیدا کند، برایم سخت تر بود. ان روز تا نیمه شب به وقت ونیز و بعد از ظهر به وقت امریکا، زمانی که از کار به خانه باز می گشت، صبر کردم و شب هنگام برایش پیام کوتاهی فرستادم. بعد از بیست دقیقه پیام را دید و نوشت: سرم شلوغ است

نوشتم: باور نمیکنم انقدر مشغله داشته باشی که نتوانی چند خط برایم بنویسی

نوشت: من هزارتا کار دارم و تو اینجا نیستی که ببینی.سه هفته دیگر همدیگر را در ونیز میبینیم و برایت توضیح میدهم

از حرفهایش، حال و هوای خوب همیشگی را، احساس نمی کردم و برای اینکه بیشتر بدانم موضوع چیست، نوشتم: توضیحات ات به رابطه مان مربوط میشود؟

نوشت: نه واقعا و الان باید بروم

نوشتم: اگر چیزی در مورد من است، بهتر است الان بگویی

نوشت: میخواهی فریاد بزنم؟ من الان سر کلاس دانشگاه هستم. بعدا صحبت میکنیم

ان شب فکر جسیکا، خواب را از چشمانم، ربوده بود و تا نیمه های شب بیدار بودم و داشتم  رابطه مان و اینکه چرا او دارد چنین میکند را در ذهنم تحلیل میکردم. شاید با کس دیگری اشنا شده است. این فکر امانم را بریده بود و تمام مدت، حرفهای دختر ایرانی که از دختران امریکایی برایم گفته بود، در ذهنم تکرار میشد. نمی توانستم باور کنم که شاید جسیکا با شخص دیگری اشنا شده باشد. حتی فکرش هم ازارم میداد و از طرفی او بلیط ونیز را خریده بود و تا سه هفته دیگر، پیش من می امد. پس دلیلی نداشت که این امر را مخفی کند و در ثانی مگر میشد به این سرعت با کس دیگری رابطه بگیرد و بخواهد از من جدا شود. ما که با هم مشکلی نداشتیم

تضادها در ذهنم فراوان بود و نمی توانستم شرایط را تحلیل کنم. کم کم ذهنم خسته شده بود و با خود فکر می کردم که بهتر است روزهایم را با  در گیر شدن با کار و مهمان ها، بگذرانم و دیگر به جسیکا پیام ندهم تا خودش سراغم را بگیرد و با این تصمیم به رختخواب رفتم

صبح روز بعد، بمحض اینکه از خواب برخاستم، تلفنم را چک کردم تا مگر پیامی از جسیکا در ان ببینم. اما هیچ خبری از او نبود.نا راحت از رختخواب بیرون رفتم و کارهای روزانه ام را، شروع کردم. ان روزها فکر جسیکا باعث شده بود تا تمام دردهایم را فراموش کنم و لحظه لحظه روزهایم را، به او فکر کنم. نمی دانستم بهترین تصمیم چیست. اما مطمئن بودم که جسیکا تغییر کرده و دیگر جسیکای سابق نیست. دوست نداشتم در ذهنم خیال بافی کنم اما افکار منفی امانم نمیدادند. اشتهایم به غذا خوردن را کم کم از دست داده بودم

ان روز هم گذشت و پیامی از جسیکا نیامد. دیگر طاقتم داشت تمام میشد و می خواستم اگر مسئله ای میان من و جسیکا بود. زودتر با خبرشوم. نیمه شب پیام دیگری برایش فرستادم، بدون اینکه به اخرین حرفهایمان اشاره کنم، با صورتکی خندان برایش سلام و چند کلمه محبت امیز نوشتم و منتظر ماندم. چند دقیقه بعد، پیامم را دید، اما جواب نداد. منتظر ماندم. نیم ساعتی گذشت و فکر کردم شاید مشغول باشد. برایش نوشتم: چرا جواب نمی دهی؟ من از فرط ناراحتی، نمی توانم چیزی بخورم

نوشت: من فضا می خواهم و در ضمن لطفا چیزی بخور

نوشتم: منظورت از فضا خواستن چیست؟.... اما دیگر جوابم را نداد

این اولین باری بود که این عبارت را می شنیدم. من فضا می خواهم. معنی حرفش را فهمیدم اما نمی توانستم مفهومش را درک کنم. از اتاقم بیرون رفتم و پشت کامپیوتر نشستم و عبارت ؛من فضا می خواهم؛ را گوگل کردم. دنیایی از مطالب بر صفحه کامپیوتر نمایان شد. یکی یکی مطالب را بدقت مطالعه کردم و سوالهای مشابه را بررسی کردم و در نهایت متوجه شدم که در یک رابطه اگر طرفی از طرف دیگر فضا بخواهد، خبر خوبی نیست و گاهی  میتواند به پایان یک رابطه منجر شود و در عین حال میتواند فقط یک درخواست ساده باشد برای اینکه یک طرف دچار مشغله است و نمی تواند با طرفش، درمیان بگذارد. انگار تضاد درونم نسبت به جسیکا، نمی خواست تمام شود وقرار بود درگیری فکریم تا رسیدن به حقیقت، ادامه پیدا کند. تنها چیزی که از ان مطمئن بودم، این بود که جسیکا می دانست موضوع چیست و داشت از من مخفی میکرد

چند روز دیگر هم گذشت اما از جسیکا خبری نشد و من هم دیگر پیامی برایش نفرستادم تافضایی که می خواست را در اختیارش گذاشته باشم. ان روز مهمان امریکایی در مهمانخانه داشتم که جوانی همسن و سال خودم بود و از بعد از ظهر که به مهمانخانه امده بود، بیرون نرفته بود و با هم دوست شده بودیم. در بین صحبتهایمان، از جسیکا و رابطه مان برایش گفتم و کمی از خلق و خوی دختران امریکایی برایم گفت. کلا از دختران هموطنش دل خوشی نداشت و می گفت همان بهتر که به او فضا دادی، اگر برگردد، دختر زندگی ات است و اگر نه، بهتر که رفته است و در همین مدت کوتاه، تکلیفت مشخص است و زمان زیادی را از دست نداده ای

برایم از تاثیر غذاهای هرمون دار امریکایی بر مغز زنان امریکایی شرح می داد و اینکه چطور سریع عاشق می شوند و بسرعت فارغ. از جنس ارتباطاتات دنیای غرب می گفت و اینکه چطور دخترها، پسر ها را سرکار می گذارند و از انان سواستفاده می کنند. حتی برایش شرح دادم که جسیکا به ونیز خواهد امد و نیم بهای بلیطش را پرداخته ام اما او نظرش این بود که ممکن است فقط از تو کلاه برداری کرده باشد.  اما من نمی توانستم حرف هایش را به جسیکا بست دهم. چرا که دختری که من شناخته بودم، خیلی با این حرف ها متفاوت بود اصلا فکر اینکه تمام ماجرا بخاطر پول و کلاه برداری باشد برایم مسخره بود وبا تجربه ای که داشتم، می دانستم جسیکا علی رقم عرف اجتماع غرب، اصلا اهل خود نمایی و پسر بازی نبود. بلکه در عین زیبایی، ساده بود و دختری صادق و روراست

اما گفته های پسر امریکایی که ادم باسوادی هم بود بر من کم تاثیر نبود و داشتم کم کم به این فکر میکردم که ممکن است رابطه مان به پایان برسد و در این شرایط باید قوی باشم و خودم را نبازم و منتظر هر اتفاق ناخوشایندی از طرف جسیکا باشم

دوهفته بیشتر به امدن جسیکا نمانده بود و هنوز هیچ خبری از او نداشتم. دیگر مطمئن بودم رابطه مان دچار مشکل جدی است و باید خیلی واضح و روشن از جسیکا بخواهم تا این بازی ها را کنار بگذارد و در اسرع وقت باهم صحبت کنیم و برایش شرح دهم که اپارتمانی اجاره کرده ام و اگر واقعا قصد ادامه رابطه را ندارد، خیلی روشن و واضح بگوید تا من هم مرخصی و اپارتمان را پس بدهم و زندگی ام را به شرائط سابق برگردانم

ان شب تلفنم را برداشتم و برایش چندخط رک و سر راست، وضعیتم را توضیح دادم و گفتم احساس خوبی ندارم و باید با هم از طریق اسکایپ صحبت کنیم تا از این تضادهایی که در وجودم شکل گرفته است، خلاص شوم و به زندگی عادی ام برگردم. برایش شرح دادم که چقدر از اینکه با من صحبت نمی کند، دچار اندوه و افکار منفی شدم و این سکوت بینمان دارد ذجرم میدهد. پیام را نوشتم و منتظر جواب جسیکا نماندم و تلفنم را خاموش کردم و به رختخواب رفتم تا اگر قرار است خبر بدی به من بدهد، ان را فردا بشنوم

 

ادامه دارد