12. Jan, 2016

داستان عشق من و دختر امریکایی. قسمت یازدهم

بعد از چند پیام کوتاه که بین من و جسیکا رد و بدل شد. گفت چند روز اینده مشغول درسهایم خواهم بود و شاید کمتر بتوانیم در ارتباط باشیم. من هم قبول کردم و از هم خداحافظی کردیم. ان شب اولین شبی بود که با جسیکا نه تماس تصویری داشتم و نه حتی پیامی در واتس اپ، بینمان رد و بدل شد وحتی  بدون شب بخیر گفتن، به رختخواب رفتم

فردای ان روز، وقتی از خواب برخواستم، طبق عادت هر روز برایش صبح بخیر فرستادم و کارهای روزانه ام را شروع کردم اما تا بعد ازظهر، هیچ پیامی از جسیکا دریافت نکردم.  دوست داشتم مثل گذشته، تمام روز را با او صحبت کنم ولی نمی خواستم با فرستادن پیامی دیگر، تمرکزش را بر هم بزنم و از طرفی چون میدانستم تا چند هفته دیگر به ونیز می اید، دلیلی برای نگران شدن برای رابطه مان که دیگر در غربت ان روزها برایم حکمی حیاطی داشت را، نداشتم و بیشتر سعی میکردم ذهنم را با کارهای روز مرره، پرکنم

ان روز دل و دماغ حسابی برای کار و معاشرت با مهمانان مهمانخانه نداشتم و جواب سوالهایشان را سریع و کوتاه میدادم تا در رویاهای خودم قوطه ور بمانم. اما مهمانان با هر سوال گاه و بی گاهی، خط فکرم را، پاره میکردند و مجبور به توضیح ادرس یا مکانی که بیش از ان هزار بار برای مهمانان قبلی توضیح داده بودم، می شدم  و پیدا کردن کنجی دنج در مهمانخانه برای لختی خلوت کردن با خودم، برایم حکم کیمیا را پیدا کرده بود

در همان حین، یکی از مهمانان که جوانی بیست وچند ساله اسرائیلی بود. دمادم در هر گوشه ای از مهمانخانه که خودم را گم میکردم، سراغم می امد و با پرسشی نچندان مهم و اساسی، خلوتم را برهم میزد. من هم با  بی میلی جواب سوالهایش را کوتاه میدادم و او، از حالت جوابهایم فهمیده بود که حوصله درست و درمان، ندارم و حدس خودم هم بر این بود که احتمالا از دیگر مهمان ها شنیده است که ایرانی هستم و چون تجربه قبلی با شهروندان اسرائیلی داشتم، میدانستم نگاه خوبی بر من بعنوان یک ایرانی ندارد اما من در ان روزها انقدر درگیر جسیکا شده بودم که اصلا به این چیزها اهمیت نمیدادم و برایم مهم نبود اهل کجاست چه فکری نسبت به من میکند. فقط دوست داشتم جواب سوالش را بگیرد و برود با دیگر مهمان ها، همکلام شود

جوان اسرائیلی اما دست بردار نبود. بعد از اینکه اخرین سوالش را که مربوط به اب و هوای ونیز در زمستان بود را کوتاه پاسخ دادم، رفت و چند دقیقه بعد با تابلوی نقاشی سیاه قلمی که از روی یکی از دیوارهای راهروی مهمانخانه برداشته بود، باز گشت و تابلو را مقابلم گرفت و گفت: من از این تابلو خیلی خوشم امده و می خواهم ان را بعنوان یادبود بخرم

حرکتش به روشنی خارج از عرف بود و گویی احساس میکرد چون او اسرائیلی است و من ایرانی، رفتاری نژاد پرستانه در مقابلش پیشه کردم

گفتم: معذرت می خواهم اما تابلو های اینجا فروشی نیست

گفت: چه اشکالی دارد؟ پولش را پرداخت میکنم

از حرفش احساس خوبی نکردم و فهمیدم که میخواهد دردسر ایجاد کند. پس تابلو را از دستش گرفتم و با ارامش گفتم: این تابلو ها جزو دکر مهمانخانه است ودر ثانی طبق قوانین ایتالیا ما در این مکان فقط اتاق اجاره میدهیم و حق فروش چیز دیگری که نیاز به مجوز خاص خودش دارد، را نداریم. شما میتوانی از یک گالری نقاشی چیزی شبیه به این تابلو را تهیه کنی

با صدای بلند طوری که در باقی مهمان ها حساسیت ایجاد شود، گفت: تو از اول شب تا الان، زورت می اید سوالهای مرا جواب بدهی. مشکلت با من چیست؟

دیگر برایم روشن شد که در دردسر افتادم و البته در این دست موارد بهتر بود حق را به مهمان میدادم و با یک معذرت خواهی و دلجویی، اوضاع را تحت کنترل خودم در میاوردم و تا خروج مهمانی از این نوع، که در کار من کم هم نبود، صبر و تحمل پیشه میکردم. پس به ارامش دعوتش کردم و با اینکه حق نداشت اینطور بلند در یک مکان عمومی صحبت کند، ارام گفتم: من هیچ مشکلی با تو ندارم.  امروز مشکلی شخصی دارم و عذر میخواهم اگر نتوانستم سرویس خوبی به شما بدهم

با همان لحن ادامه داد: زندگی شخصی تو به من و شغل ات ربطی ندارد و باید در سر کار وظائفت را درست انجام دهی

این را که گفت دیگر گر گرفتم و با توجه به اینکه اصلا روز خوبی هم نداشتم، در یک لحظه تمام عواقب منفی را در ذهنم سنجیدم که در نهایت  منتهی میشد به یک کامنت بد و امتیاز منفی به مهمانخانه  و توضیح ماجرا برای سیمو(صاحب مهمانخانه) و سیمو هم که اصلیتی فرانسوی مراکشی داشت و کلا دل خوشی  از اسرائیلی ها نداشت، احتمالا شرائط را درک میکرد و مطمئنا هیچ بازخورد منفی در کارم ایجاد نمی کرد. پس گفتم: من نمی خواهم تو به زندگی شخصی من اهمیت بدهی. وظیفه من اینجا فقط این است که یک اتاق تر و تمیز و یک صبحانه گرم در اختیارت قرار دهم و اینجا نیستم تا به سوالات گاه و بیگاهت جواب دهم. این شب اخر تو در این مهمانخانه است و بهتر است به اتاقت بروی تا شب اخر را در این مکان در صلح بگذرانی

جوابم برایش باورنکردنی بود و حسابی عصبانی شد و گفت: من به رئیست زنگ خواهم زد تا موضوع و طرز برخوردت را با او در میان بگذارم 

تلفنش را از جیبش بیرون اورد و شماره سیمو که در سایت بوکینگ در دسترس همه مهمانان بود را گرفت تا به ضمن خودش، برایم دردسر ایجاد کند اما خبر نداشت که سیمو از روی تنبلی، تلفن همراهی که شماره اش را در سایت قرار داده بود را، بخاطر زنگ خور فراوانش، دست من داده بود. پس شماره ای که گرفت، تلفنش در جیب خودم زنگ خورد و در حالی که مستقیم به چشمانش نگاه میکردم، تلفن را برداشتم و به ایتالیایی جواب دادم. اول متوجه نشد ولی بعد از چند کلمه که به انگلیسی و ایتالیایی بینمان رد و بدل شد، تازه فهمید که رئیس خودم هستم. پس تلفن را قطع کرد و با اینکه بیشتر عصبانی شده بود، خودش را جمع و جور کرد و گفت: من اسم صاحب اینجا را روی وب سایت بوکینگ دیده ام و مطمئنم که تو نیستی

گفتم: درست است من اینجا کار میکنم

گفت: پس  شماره صاحب اینجا را بده

من هم شماره سیمو را دادم و به سیمو زنگ زد. سیمو حرفهایش را بدقت گوش کرد و بعد به من زنگ زد و ازمن توضیح خواست، من هم ماجرا را شرح دادم و سیمو حق را کاملا به من داد و گفت تحملش کن تا فردا برود. من هم گفتم که با صدای بلند حرف میزند و دارد حساسیت دیگران را بر می انگیزد. سیمو ملیتش را پرسید و گفتم اسرائیلی است. سیمو هم طبق معمول این جور شرائط گفت اگر سر و صدا راه انداخت فورا بیرونش کن

جوان اسرائیلی هنوز از صحبتها قانع نشده بود و بحث را ادامه میداد. برای بار چندم از او خواهش کردم که به اتاقش برود ولی همچنان بر اینکه من استحقاق کار در مهمانخانه را ندارم، پای می فشرد. من هم مطمئن بودم همه سر و صدایی که راه انداخته است بخاطر ایرانی بودن من است و با هر حرفی که میزد، سعی داشت دیگر مهمانان را هم با خود همراه کند و فضا را برایم سخت کرده بود. برای بار اخر به او هشدار دادم که یا به اتاقش برود یا اینکه پولش را پس بگیرد و مهمانخانه را ترک کند چرا که دیگر حوصله ام را سر برده بود و به ناحق داشت، جو را خراب میکرد

حرف اخرش این بود که نمی توانم بیرونش کنم. من هم به پلیس زنگ زدم تا بیایند و موقعیت را مدیریت کنند چرا که کاملا ناتوان بودم و جوان اسرائیلی روی دنده لج افتاده بود و البته خبر نداشت که اگر پلیس بیاید، چون سیمو به من در مهمانخانه اتاق داده بود و در قرارداد کاری ام هم ذکر شده بود. مهمانخانه به نوعی خانه من محسوب میشد و طبق قوانین ایتالیا اگر من نسبت به حضور هر یک از مهمان ها در مهمانخانه احساس نا امنی میکردم، پلیس موظف بود او را از خانه من، بیرون کند

ده دقیقه بعد پلیس سر رسید و توضیحات جوان اسرائیلی را شنید و از من توضیح خواست، من هم در یک جمله گفتم اینجا محل زندگی من است و با حضور این فرد، احساس ناامنی میکنم.پلیس هم بعد از بررسی مدارک دال بر زندگی کردن من در مهمانخانه که در قرارداد کاریم ذکر شده بود، ده دقیقه به جوان اسرائیلی فرصت داد، تا انجا را ترک کند

با رفتن مهمان اسرائیلی، ارامش دوباره به مهمانخانه بازگشت و توانستم به اتاقم بروم تا روی تختم دراز بکشم و فکرم را رها کنم. ان روز دیگر رو به پایان بود هیچ خبری از جسیکا نداشتم. شاید بهتر بود قبل از خواب، پیامی برایش میفرستادم تا از احوالش با خبر شوم.گوشیم را برداشتم و نگاهی به واتس اپ انداختم.اخرین لحظه انلاین بودنش مصادف بود با اخرین پیامی که دیروز با هم رد و بدل کرده بودیم و بعد از ان، دیگر انلاین نشده بود. داشتم نگران حالش میشدم. سلامی برایش فرستادم و منتظر ماندم. جسیکا که همیشه بعد از لحظه ای، جوابم را می داد، بیست دقیقه طول کشید تا جواب بدهد و جوابش هم کوتاه بود

نوشت: سرم شلوغ است

 

ادامه دارد