10. Jan, 2016

داستان عشق من و دختر امریکایی . قسمت دهم

یک هفته ای طول کشید تا نامه ام به همراه هدایا، به دست جسیکا برسد. در طول هفته هر روز و هر ساعت با هم در ارتباط بودیم و گوئی جزئی جدایی ناپذیر از زندگی یکدیگر بودیم.وقتی بسته ای که از ونیز پست کردم، بدستش رسید. همان شور و شوقی که در من بوجود امده بود را، درونش دیدم و بخصوص نامه ام خیلی مورد توجهش قرار گرفته بود با اینکه بخشی از ان برایش نامفهوم و گنگ مینمود، اما میفهمید که هر انچه برایش نوشته بودم، شرح  عشق بود و نوازش قلب معشوق بود

ان روز بعد از ظهر به وقت اوهایو و نیمه شب به وقت ونیز، با من تماسی تصویری برقرار کرد تا خبر خوشی را بدهد. نیمه شب در اسکایپ گفت، توانسته مرخصی ده روزه از شرکتی که در ان کار میکند، بگیرد و تا ماه دیگر به ونیز بیاید تا دوباره یکدیگر را ببینیم اما اینبار ده روز را با هم سپری کنیم تا بیشتر بتوانیم یکدیگر را، بشناسیم. از این تصمیمش در پوست خود نمی گنجیدم.چون میدانستم بلیط امریکا به اروپا گران است و او هم بخاطر دیدن من به ونیز می اید، دوست نداشتم تمام هزینه های سفرش را، به تنهایی بدوش بکشد پس به او گفتم: چون برای دیدن من می ایی، نیم بهای بلیطت را می پردازم

گفت:واقعا لازم نیست

گفتم: من هم می خواهم که تو اینجا باشی، پس قبول کن و روزی که من پیش تو امدم، نیم بهای بلیطم را بپرداز

قبول کرد و شماره حسابش را برایم فرستاد. فردای ان روز نیمی از بهای بلیط را به حسابش فرستادم و جسیکا هم بلیط را خرید و ایمیل تعیدش را برایم فرستاد تا ساعت فرود پروازش را ببینم و برای استقبال، به فرودگاه ونیز بروم.تاریخ ورودش به ونیز، ساعت سه ونیم بعد از ظهر روز پانزده ماه اگوست بود. تقریبا سی و پنج روز دیگر و تولد جسیکا هم بیست ویک اگوست بود یعنی روز تولدش را در کنار هم خواهیم گذراند. باخود فکر میکردم شاید بهتر باشد تا اپارتمان کوچکی را برای ان چند روز اجاره کنم  و از سر کارم مرخصی بگیرم تا تمام ان ده روز را فقط در کنار او باشم و تمام وقتم را با او بگذرانم و روز تولدش را هم با هم جشن بگیریم و البته باید بفکر کادوی تولد جسیکا هم می بودم

ان روزها امدن جسیکا و تهیه کادو و اجاره اپارتمان فکرم را مشغول کرده بود و خوشبختانه صاحب کارم با مرخصی ام موافقت کرد و حتی از اینکه فهمید با دختری اشنا شدم و قرار است مرخصی ام را با او بگذرانم، خوشحال شد و برایم ارزوی موفقیت کرد. از زمانی که تاریخ امدن جسیکا را فهمیدم ، هرروز، روزشماری میکردم و در فروشگاه های لباس ونیز، دنبال لباسها و کیف های مارک دار بودم تا برایش پکیجی از هدایای کوچک تهیه کنم

بالاخره پکیجم که شامل میشد از دو کیف دستی و چند لباس زیبای زنانه به همراه هدیه کوچکی برای چانک(سگ جسیکا)، اماده شد. در این بین اپارتمان کوچک و زیبایی که طرح داخلش از سقف و کف و دیوارها، چوبی بود و از پنجره هایش، گرند کانال ونیز دیده میشد را ،پیدا کردم و بمدت یک ماه اجاره کردم چون حداقل مدت اجاره یک ماه بود و طوری برنامه ریزی کردم تا اقامت جسیکا در همان یک  ماه، تداخل کند. هدیه ها را کادو پیچ کردم و داخل کمد اپارتمان گذاشتم. از اپارتمان تا مهمانخانه، راه کوتاهی بود و وسائل نظافت مهمانخانه را به اپارتمان بردم و داخلش را حسابی اب و جارو کردم و گلدان زیبایی هم خریدم و داخل اتاق خوابش، گذاشتم.هنوز بیست و پنج شش روز به امدن جسیکا مانده بود اما همه چیز برای ورودش، اماده بود

کم کم جسیکا داشت در گیر درس های فوق لیسانسش میشد و با سنگین شدن درسها، ارتباط هر ساعت مان تبدیل به سه چهار بار در روز شده بود. من هم در گیر کارهای خودم بودم و کمتر با اسکایپ با هم صحبت میکردیم و ارتباطمان به همان نوشتن در واتس اپ خلاصه شده بود. روزها جمله های محبت امیز بینمان رد و بدل میشد و شبها با شب بخیر گفتن های کوتاه، به رختخواب میرفتیم. اختلاف ساعت میانمان ازار دهنده بود و روزهایی که جسیکا مشغله کاری زیاد داشت یا طی روز استرس فراوان را تحمل کرده  بود، بخاطر اختلاف ساعت نمی توانستم تا بعد از پایان کارش با او انطور که شایسته بود، وقت بگذرانم و از بار سختی روزانه ای که  از سر گذرانده بود، بکاهم. معمولا هرگاه به من نیاز داشت، خواب بودم و هر وقت صبح ها دوست داشتم چندکلامی با او صحبت کنم، او خواب بود

ان روز بعد از ظهر هوا افتابی بود و بیرون از مهمانخانه، کنار کانال نشسته بودم و مشغول تماشای عکس های داخل گوشیم بودم که دو دختر با ظاهر دختران خاور میانه ، همانطور که داشتند اطراف را برانداز میکردند، به من نزدیک شدند و به انگلیسی، ادرس هتلی که نمی شناختم را از من پرسیدند. خیلی محترمانه گفتم هتل مورد نظرشان را نمی شناسم و انها هم به فارسی، بین خودشان مشغول صحبت شدند. ظاهرشان خسته بنظر میرسید و البته دلیل گم شدنشان در کوچه پس کوچه های باریک و اغلب بن بست ونیز، کاملا طبیعی بود. با خنده هر دو را مخاطب قرار دادم و گفتم: ببخشید شما ایرانی هستید؟

با تعجب همراه با خوشحالی گفتند: بله ایرانی هستیم و گم شدیم. شما اینجا زندگی میکنی یا توریست هستی؟

گفتم: ساکن هستم. و ادرس دقیق هتل محل اقامتشان را پرسیدم تا از روی گوگل مپ، راه را برایشان  پیدا کنم. ادرس را روی نقشه پیدا کردم و چون تا مهمانخانه مسافت زیادی نبود، تا هتل همراهیشان کردم. در بین راه فهمیدم که در امریکا زندگی میکنند و دوتایی برای استراحت و تفریح سفری یک ماهه را به اروپا شروع کرده اند و در نیمه سفرشان هستند. انها هم از من پرسیدند و برایشان از ونیز و زنگی در جزیره گفتم. امریکا زندگی کردنشان کنجکاویم را بر انگیخته بود و از زندگی در امریکا پرسیدم. انها هم با روی باز، جواب سوالاتم را میدادند و کم کم که سوالاتم زیاد شد، پرسیدند که ایا قصد مهاجرت به امریکا دارم. من هم صادقانه داستان اشناییم با جسیکا را برایشان گفتم و چون داشتیم با هم دوست میشدیم، انها هم گوش میکردند و هر تجربه ای که از زندگی در امریکا داشتند را، در اختیارم میگذاشتند. به درب هتل محل اقامتشان رسیدیم و باید خدا حافظی میکردیم. در همان حین یکی از دختر ها حرفی زد که ته دلم را لرزاند

گفت: شما ظاهرت نشان میدهد که پسر خوبی هستی و بهت توصیه میکنم زیاد دخترهای امریکایی را باور نکن، چون برادر من در شرائطی مشابه شما بود و در نهایت رابطه اش به جایی نرسید. دختران امریکایی معمولا اگر کس دیگری را پیدا کنند، به راحتی رهایتان میکنند و اصلا مهم نیست که رابطه میانتان در چه کیفیت و نقطه ای باشد. امریکایی ها اصولا متریالیست هستند و عواطف در زندگیشان، نقشی ندارد

حرف اخرش را نمی توانستم قبول کنم و چون از او نخواسته بودم در مورد دوست دختر امریکایی من، نظر بدهد، کمی برایم برخورنده بود و دوست نداشتم تا تجربه شکست برادرش را به زندگی من بست دهد و از ان نتیجه بگیرد که جسیکا نیز من را رها خواهد کرد.با این حال بروی خودم نیاوردم و با احترام و تشکر از یکدیگر خدا حافظی کردیم و به سمت مهمانخانه، بازگشتم


اما در بین راه هنوز ته دلم میلرزید و نطفه شک در دلم کاشته شده بود و فقط نمی خواستم با افکار منفی و خیالبافی های بی اساس، ان را ابیاری کنم.فکرم را به سمت دیگری معطوف کردم و به سمت کافی شاپ نزدیک مهمانخانه، راهم را کج کردم تا از حال و هوای حرف های ان دختر ایرانی، بیرون بروم. در کافی شاپ یک فنجان کاپوچینو بدون کافئین سفارش دادم و در ذهنم دلائل غلط بودن حرفهای دختر ایرانی را، کنار هم چیدم. او که از نوع رابطه من و جسیکا خبر ندارد، پس حرفش غلط است. جسیکا اگر عاشقم نبود مرخصی نمیگرفت تا از این راه دور به دیدن من بیاید در ثانی مگر من او رودربایستی داریم، ان هم یک دختر غربی، اگر با کس دیگری اشنا شده بود، بی تعارف میگفت.یا اینکه شاید برادر ان دختر ایرانی مشکلی داشته است که رها شده. ذهنم پر شد از دلائلی که اشتباه بودن وقضاوت غلط دختر ایرانی را نسبت به جسیکا، به من ثابت میکرد. اما برای اطمینان بیشتر گوشی ام را از جیبم دراوردم و پیامی برای جسیکا فرستادم

نوشتم: سلام جسیکا، در چه حالی؟

نوشت: سلام. مشغولم

 

ادامه دارد