9. Jan, 2016

«داستان عشق من و دختر امریکایی«قسمت نهم

یک ماه از اغاز رابطه من وجسیکا می گذشت و هر روز با اشنایی بیشتر یکدیگر، بر عمق عشق و علاقه مان، افزون تر میشد.دیگر تمام کمبود ها و روزنه های تنهاییم پر شده بود و هر روز صبح به امید روزی که ان را با جسیکا بگذرانم، از خواب بر می خواستم و هر شب به امید شبی که ان را در کنار او سپری کنم، بخواب می رفتم. رابطه ام با او، گویی  در ان غربت، هدیه ای بود اسمانی  تا روزها و شبهایش را برایم زیبا کند و دیگر هیچ خیال غم انگیزی در ذهنم لانه نکند

حرفهایمان دیگر از جنس گذشته نبود و داشتیم برای اینده مان، برنامه ریزی میکردیم. قرار گذاشته بودیم تا بزودی زندگی در کنار یکدیگر را در امریکا شروع کنیم و می خواستیم موانع را به کمک هم، از سر راه برداریم تا به زودی در کنار یکدیگر باشیم

ان روز، مثل همیشه داشتم کارهای روزانه مهمانخانه را انجام میدادم که پستچی بسته ای که جسیکا از امریکا برایم فرستاده بود را تحویلم داد. بسته را با خوشحالی به اتاقم بردم و با کنج کاوی، بازش  کردم. جسیکا قبلا بهم گفته بود که به سوپرایز کردن علاقه دارد و من هم کاملا از هدیه هایی که برایم فرستاده بود، سوپرایز شده بودم. داخل بسته چند بسته شکلات مرغوب و یک پرچم کوچک امریکا به همراه چند سس رانچ که از سس های مورد علاقه اش بود و دوست داشت طعمش را تست کنم. به همراه یک نامه دست نویس با خط خودش به دقت چیده شده بود

بعد از بیرون اوردن هدیه ها وتماشا و ابرانداز کردن انها، نامه را در دست گرفتم و شروع به خواندن کردم. کلمه کلمه اش سراسر عشق و محبت بود. انقدر ساده و زیبا نوشته بود که ان روز تا شب، بارها و بارها نامه را خواندم و تصویر های اطراف ان را که صورتک های خندان و نقش قلب بود را، تماشا کردم.انقدر نامه اش دلنشین بود که تمام غمهایم یکباره از دلم رخت بربست و جایش را به کلمه کلمه نامه جسیکا داد. از فرط خوشحالی نتوانستم طاقت بیاورم و با اینکه میدانستم به وقت امریکا صبح خیلی زود است اما با این حال شروع کردم برای جسیکا پیام فرستادن در واتس اپ و سیل تشکر و عشقم را، بسویش روانه کردم.ان روز برایم زیباترین روزی بود که بعد از حضور جسیکا در مهمانخانه تجربه کرده بودم.نیم ساعتی گذشت تا جسیکا از خواب بیدار شد و جوابم را داد. ازش خواستم تا با هم در اسکایپ صحببت کنیم و ارتباط تصویری میانمان برقرار شد. چهره اش خندان و خواب الود بود و از شادی کودکانه من به هیجان امده بود. قدردانی فراوانی از او کردم و او هم راضی و خوشنود نگاهم میکرد و شاید خودش هم فکر نمیکرد این هدایا تا چه حدی مرا شاد خواهد کرد. چرا که نمیدانست من در پنج سال گذشته ای که در ونیز زندگی میکردم، هیچوقت هدیه ای دریافت نکرده بودم و اینکه برای او تا این حد اهمیت داشتم، چقدر خوشحالم کرده بود.بعد از پایان ارتباط تصویری به سر کار رفت و منهم با روحیه ای صد چندان مشغول ادامه کارهای روزانه ام شدم

ان روزها قسمت بزرگی از ذهنم، در گیر رابطه ام با جسیکا شده بود و فقط در حال برنامه ریزی کردن برای اینده مان بودم. او هم هر ساعتی یک بار، پیام محبت امیزی برایم میفرستاد ودیگر حس دور بودن از یکدیگر را در من از بین برده بود. او را هر لحظه در کنار خود احساس میکردم و با این احساس، انژی بی اندازه ای داشتم برای فعالیت های روزانه ام. دیگر جسیکا جزئی از من شده بود و هرچه از زندگی و اینده می خواستم، او نیز سهمی برابر با من داشت. او توانسته بود قلبم را فتح کند و من هم دیگر به تجربه قبلی ام از عشقی شکست خورده با دختری غربی، فکر نمی کردم و خودم را در عشق به او، رها کرده بودم

بعد از ظهر انروز، برسم ایرانی ها، بعد از رسیدن اخرین مهمان مهمانخانه، به بازار ونیز رفتم تا هدایایی برای جسیکا تهیه کنم و برایش بفرستم تا هم قدر دانی کرده باشم و هم احساس مشابهی که داشتم را، در او برانگیزم.اولین هدیه ای که به ذهنم امد، پیدا کردن دست بندی از طلا بود با اویزی به رنگ و طرح همان اویز شیشه ای گردنبند جسیکا که در زمان خضورش در ونیز، خریده بود. پس به سمت بازار پل ریالتو رفتم و با ساعتی جستجو میان مغازه های سوغاتی فروشی، دستبند مورد نظرم را پیدا کردم و خریدم. میدانستم که جسیکا از این هدیه بسیار خوشحال خواهد شد. بعد به فکر هدیه بعدی افتادم که یکی از معروفترین سوغاتی های ونیز بود. به چند مغازه ماسک فروشی سر زدم تا ماسک دخترانه در خوری پیدا کنم که ونیزی ها در جشن کارنوال از ان استفاده میکنند. با کمی گشتن در میان گالری های ماسک، ماسکی زیبا و دخترانه پیدا کردم و به همراه چند بسته شکلات باچی (بوسه)که در ایتالیا، میان عشاق بسیار معروف است و با باز کردن هر دانه از شکلات ها از بسته بندی ان، جمله ای عاشقانه نمایان میشود. به مهمانخانه باز گشتم تا نامه ای عاشقانه بنویسم و فردا ظهر، زمان بیکاریم، برای جسیکا پست کنم. در بین راه کارتپستال زیبایی از منظره ای در ونیز را نیز به هدیه ها اضافه کردم

تمام ذهنم را جمع کردم تا نامه ای زیبا و عاشقانه برایش بنویسم. برایم کمی سخت بود تا احساس یک ایرانی را به ادبیات انگلیسی که هیچ از ان نمیدانستم، به جسیکا منتقل کنم. نمیدانستم چطور میتوانم دریایی از محبت و عشق را با واژه های انگلیسی توضیح دهم تا او را به اندازه ای که من می خواستم و او شایسته ان بود، مورد ستایش قرار دهم. پس قلمم را برداشتم و درهای قلبم را گشودم تا هر انچه در دل دارم را بر کاغذ بریزم و با اولین کلمه، شروع کردم

 

عشق من جسیکا

سلام ام را از فرای  ابهای بیکران اقیانوس اتلانتیک، از پشت کوه های سر بفلک کشیده الپ،از جنوب قاره رنگارگ اروپا واز دل جزیره ای محصور در اب های دریای ادریاتیک، پذیرا باش

از روزی که نگاهم با نگاهت در هم امیخت و  دستانمان در هم گره خورد، هنوز برق نگاهت و گرمی دستانت را در روزها و شبهای تنهاییم حس میکنم .هر روز که از رابطه مان میگذرد، عمق عشقم به تو افزون تر میشود و هرچه بیشتر با قلب مهربانت اونس میگیرم،زیبایی درونت برایم متجلی تر می شود. احساس اینکه روزی نچندان دور،درکنارت خواهم بود و گرمای وجودت، بر زندگیم رنگی نو می افشاند، به من انرژی صد چندان میدهد تااز کنار ناملایمات روزمرره ام عبور کنم

نمیدانم در نگاهت چه داشتی. نمی دانم لطافت صدایت در خود چه جادویی داشت که قلبم به راحتی در مقابل لشگر عشقت، بدون هیچ مقاومتی، تسلیم شد.نمیدانم چطور روزها و شبهای تنهاییم با خیال با تو خفتن و با تو برخاستن،میگذرد و تنها خیال حضورت در کنارم، لحظاتم را به مثال طعم عسل در کامم شیرین و دلچسب میکند.بهترین منظره دنیا تماشای نور خورشید از میان موهای بمثال طلای تواست  و طعم لبهای همیشه خندانت، بهترین طعم جهان هستی

لحظه ها را بدون تو میگذرانم، به امید روزی که در کنار تو باشم و ان روز فقط چشمانم را می بندم و اغوشم را می گشایم تا وجودت را با تمام وجود، در میان بازوانم حس کنم

عاشقت سام

 

ادامه دارد