7. Jan, 2016

داستان عشق من و دختر امریکایی» قسمت هشتم»

از سوپرمارک به سمت مهمانخانه براه افتادم. و پس از گذر از چند کوچه باریک و تو در تو، به مهمانخانه رسیدم. دیگر مهمان ها نیز از گشت شبانه باز گشته بودند و هر کس در گوشه ای، تلفن یا تبلت اش را دردست گرفته بود و در حال چک کردن ایمیل ها و شبکه های اجتماعی بود. خرید هایم را داخل اشپزخانه گذاشتم و مشغول اشپزی شدم. هر از چندگاهی جسیکا پیام محبت امیز کوتاهی برایم میفرستاد و یاداوری میکرد که در فکر من است و من هم چند جمله محبت امیز برایش مینوشتم.شام را اماده کردم و پس از صرف ان، به اتاقم رفتم تا کمی استراحت کنم و نیمه شب، زمانی که به وقت امریکا دم غروب بود و جسیکا از سر کار به خانه باز میگرشت، با او ارتباط تصویری برقرار کنم

ساعت حدود نیمه شب بود که جسیکا از کار باز گشت و ارتباط تصویری میانمان، برقرار شد. مثل همیشه سرحال وخندان بود. بعد از سلام و احوال پرسی، روزم را پرسید.گفتم:روز خوبی داشتم و فردا صبح باید برای تخلیه انباری مهمانخانه به صاحب قایقی که برای حمل وسائل می اید،کمک کنم و من هم متعاقبا روزش را پرسیدم

گفت:روز خوبی داشتم اما در شرکت هیچ معامله بزرگی صورت نگرفت تا درصد چشمگیری از ان، به من برسد

ادامه داد:امروز میخواهم بیشتر با خلق و خویت اشنا شوم و چند سوال دارم

بالبخند گفتم: با کمال میل پاسخ میدهم 

شروع کرد به سوال پرسیدن. از خانواده ام پرسید.پرسید تابحال محکومیت داشته ام یا نه.از رنگ و غذای مورد علاقه ام و اینکه ایا بیماری خاصی دارم یا نه و بعد از هر سوالی که می پرسید، پاسخ خودش را هم میگفت تا من هم بیشتر از او بدانم. سوالهایش برایم جالب بود و دوست داشتم بدانم واقعا چه چیز هایی در یک رابطه، برای امریکایی ها مهم است. جسیکا برایم دختر جالبی بود، کسی که با هر دیالوگ صحبت کردن با او، چیزهای جدیدی می اموختم. هم از فرهنگ امریکایی ها و هم از نوع ارتبطشان با جنس مخالف. من هم برایش از ایران و اتمسفری که در ان بزرگ شده بودم، گفتم. خیلی چیز ها از فرهنگ ایران برایش جذاب بود.گفت خیلی دوست دارد تا با هم به ایران برویم تا هم با خانواده ام اشنا شود و هم ایران را ببیند

صحبت هایمان تا پاسی از شب بطول انجامید .جسیکا باید به هابی روزانه اش می پرداخت که والیبال بازی کردن با دوستان و همکارانش بود و من هم باید زودتر می خوابیدم تا صبح زود، برای مهمانان صبحانه اماده کنم و منتظر قایق بمانم برای تخلیه انباری مهمانخانه. به نرمی با جسیکا خداحافظی کردم و روی تختم دراز کشیدم و چشمانم را بر هم گذاشتم و بخواب رفتم

صبح با زنگ الارم گوشی، از خواب بیدار شدم. نگاهی به ساعت گوشی موبایل انداختم، ساعت هشت صبح بود. لباسهایم را عوض کردم و به اشپزخانه رفتم و صبحانه مهمان ها را اماده کردم و سر میز چیدم. صبحانه طبق معمول ساعت ده و نیم تمام شد و بعد از جمع کردن میز، منتظر بانوی نظافتچی شدم تا مهمانخانه را به او بسپارم. نیم ساعت بعد همزمان با ورود بانوی نظافتچی، پیر مردی کوتاه قامت با موها و سبیل خاکستری وارد مهمانخانه شد و پس از معرفی خودش، گفت برای تخلیه انبار امده است. به اتفاق هم به انباری رفتیم و اسباب و اساسیه و وسائل داخل انبار را نشانش دادم. نگاهی به اطراف انداخت ولابه لای وسائل را دید زد و در ذهنش محاسبه ای کرد و گفت: اگر تو هم کمک کنی، تا بعد از ظهر تمام وسائل را تخلیه میکنم

من هم پذیرفتم و هر دو مشغول شدیم.ارام ارام و با حوصله،وسائل داخل انبار را داخل قایق میچیدیم و با هر بار پر شدن قایق، من هم داخل قایق نسبتا بزرگ پیرمرد مینشستم و با هم به جزیره ای دیگر میرفتیم و انجا دوباره وسائل را تخلیه میکردیم. در اولین دور چیدن وسائل، متوجه ابی که کف قایق جمع شده بود و پمپ کوچکی که پیرمرد کف قایق گذاشته بود تا اب جمع شده در کف قایق را، به بیرون بریزد، شدم. پرسیدم:قایقت مشکل دارد؟

گفت:مشکل جدی نیست. چند روز پیش باری را برای یکی از جزایر اطراف ونیز حمل میکردم و زمانی که به جزیره مورد نظر رسیدم، متوجه شدم که عمق اب اطراف جزیره کم است و نباید زیاد به اسکله نزدیک شوم، اما دیگر دیر شده بود و چوب های حائل میان اسکله  و کف اب، در کف قایق ترک کوچکی ایجاد کرد من هم از این پمپ برای خالی کردن ابی که به داخل قایق نفوذ میکند، استفاده میکنم تا در اولین فرصت، ان را تعمیر کنم

دلیل اینکه پیرمرد قایق را به تعمیر گاه نبرده بود، برایم روشن بود. احتمالا پول تعمیر قایق را نداشت و منتظر بود تا چند بار خوب جابه جا کند تا بتواند خرج تعمیر قایق را بپردازد. علی رغم اینکه ونیز شهری گران بحساب می اید اما واقعا شهر ثروتمندی نیست و اغلب مردم شهر، زنگی متوسط مایل به فقر دارند و امکانات عمومی شهر بسار ضعیف است و دولت بدهکار ایتالیا هم از همان درامد توریسم شهر هایی مثل ونیز و رم و فلورانس، دیگر شهر ها را تقویت میکند و مردم ونیز با کارهای پیش پا افتاده مثل دست فروشی و اجاره خانه و قایق، زندگی میگذرانند

بعد از توضیحات پیرمرد، دیگر به ترک کف قایق توجه نکردم و در حین اینکه از گرند کانال (کانال اصلی جزیره ونیز)به سمت جودکا (بزرگترین ابراه ونیز)حرکت میکردیم. از داخل قایق، از مناظر اطراف عکس میگرفتم تا در اولین فرصت برای جسیکا بفرستم. چند دوری قایق پر و خالی شد و تقریبا در اخرین دور بودیم که پمپ کوچک کف قایق خاموش شد. پیرمرد قایق را نگه داشت و غر زنان شروع کرد به ور رفتن با پمپ. من هم بیخیال مشغول عکس گرفتن از خود و اطراف بودم و قایق در جودکا متوقف شده بود. دقایقی گذشت و کم کم متوجه شدم مساله جدی است اب دارد از کف قایق بالا می اید اما نه با سرعتی که باعث غرق قایق در زمانی کوتاه شود. به پیرمرد گفتم:پمپ روشن نمی شود؟

پیرمرد حسابی سردر گم بود و گفت:نمیدانم چه مرگش شده است.تمام این چند روز را کار کرد حالا دقیقا در اخرین دور، روشن نمی شود

گفتم:بهتر نیست قایق را روشن کنی و براهمان ادامه دهیم؟

گفت:فکر نمیکنم ایده خوبی باشد چرا که قایق با وجود ابی که در ان جمع شده و خواهد شد احتمالا تا قبل از رسیدن، غرق میشود

بمحض اینکه صحبت از غرق قایق شد، ترس وجودم را گرفت چون شنا بلد نبودم و کلا با اب میانه خوبی نداشتم و از قضای روزگار، در ونیز زندگی میکردم با ترس و استرس پرسیدم:  حالا چه باید بکنیم؟

پیرمرد همانطور که سرش در پمپ بود گفت:نگران نباش. به پسرم زنگ خواهم زد تا با  قایقش برایمان یک پمپ دیگر بیاورد و گوشی اش را از جیبش در اورد و شماره پسرش را گرفت.بعد از چند بار جواب ندادن بالاخره پسر پیرمرد گوشی را برداشت و گفت پمپ سالم ندارد و باید صبر کنیم تا از دوستانش که قایق دارند،پمپ دیگری قرض بگیرد و برایمان بیاورد. ارام ارام اب کف قایق بیشتر و بیشتر میشد و فکر اینکه ممکن است قایق در جودکا غرق شود، بسختی ذهنم را مشغول کرده بود. اصلا نمی توانستم باور کنم که در حال غرق شدن بودیم البته مطمئن بودم که جانمان در خطر نیست و نهایتا اگر دستی تکان دهیم قایقی ما را خواهد دید و به کمک مان خواهد امد زیرا که جودکا محل گذر تاکسی قایقها و اتوبوس قایقهایی بود که شبکه حمل و نقل ونیز را تشکیل میدادند اما مطمئنا انها پمپی نداشتند که به ما قرض دهند ولی میتوانستند مارا به جزیره ببرند. در همین حین، جسیکا که تازه از خواب بلند شده بود تا به سر کار برود، برایم پیام فرستاد و پرسید در چه حالی هستم؟ نمی دانستم چه بگویم. برایش صبح بخیر فرستادم و نوشتم مشغول کار هستم

نمی خواستم با توضیح موقعیتم، نگرانش کنم هر چند که شرائط مضحکی بود و قایقمان در حال غرق شدن بود ولی دست پاچه تر از ان بودم که با شرایط شوخی کنم و جسیکا را به خنده بی اندازم.جسیکا هم بیرون رفت تا طبق برنامه روزانه اش دو سه مایل بدود و بعد از صبحانه اش، سر کار برود. پیش خود گفتم چند عکس از موقعیتم میگیرم و بعدا به همراه عکس ها برایش توضیح میدهم. حدود بیست دقیقه ای گذشت و از پسر پیرمرد خبری نشد. دیگر نگران شده بودم و از پیرمرد خواستم فکر دیگری بکند یا حد اقل من را به کناره ابراه ببرد تا از قایق پیاده شوم. پیر مرد هم با حرف های من کم کم داشت دست پاچه میشد

در همین احوال بودیم که قایقی از دور دست به سمت مان امد. از دور مشخص نبود اما نزدیکتر که شد، پیرمرد گفت پسرش است. دیگر قایقمان پر از اب بود داشت کم کم در ابراه، فرو میرفت. پیرمرد بیچاره از شدت ناراحتی رنگش را باخته بود. پسر پیرمرد نزدیکتر امد و قایقش ا به کنار قایقمان چسباند و به پیرمرد گفت: چقدر گفتم تعمیرش کن اما توجه نکردی 

پیرمرد نگاهی مستاسل به قایقش  انداخت و از پسرش پرسید: پمپ پیدا کردی؟

پسرش گفت: نه و اگر هم پیدا کرده بودم ،دیگر دیر شده است

پیر مرد نگاه دیگری به من و قایق انداخت و دستش را به پسرش داد و با جستی، داخل قایق پسرش رفت

من هم جستی زدم و خودم را داخل قایق دیگر انداختم. پیرمرد دستانم را گرفت تا تعادلم برقرار شود و از ظاهرش پیدا بودکه دیگر نمیدانست چه باید بکند.من هم که هیچ تجربه ای از چنین شرایطی نداشتم و فقط نظاره گر بودم. پسرش تنها سر تکان میداد و احضار تاسف میکرد. پیر مرد داشت اخرین نگاه را به قایقش که احتمالا تنها منبع درامدش بود، می انداخت

قایق پیرمرد در مقابل چشمانمان در ابراه، ارام ارام با اسباب و اساسیه کهنه مهمانخانه به زیر اب رفت و در کمتر از یک دقیقه، هیچ اثری از ان،باقی نماند

 

ادامه دارد