30. Dec, 2015

داستان عشق من و دختر آمریکای "قسمت هفتم"

با مهمانهای مهمانخانه به سمت ریالتو به راه افتادیم. کوچه های ونیز شلوغ بود و ما هم حدود هشت نفر دختر و پسر جوان, دنبال هم, از لا بلای توریستها, عبور میکردیم تا به اولین میخانه ریالتو رسیدیم و به رسم بکراتو وارد میخانه, شدیم. نفری یک پیمانه شراب قرمز سفارش دادیم و پیمانه هارا, به سلامتی یک دیگر بالا بردیم و به هم زدیم. اولین میخانه را به قصد باقی میخانه ها تا میدان سن مارکو ترک کردیم و به همین منوال,در حدود پنج یا شش میخانه دیگر را وارد شدیم و نوشیدیم. در بین راه, پیامی از جسیکا روی گوشیم, به نمایش در آمد. پیام را باز کردم و خواندم. پرسیده بود, در چه حالی هستم؟ نوشتم: با مهمانان مهمانخانه, بیرون هستیم و در حال نوشیدن
نوشت: بدون من خوش میگذرانی؟
نوشتم: تو در چه حالی؟
نوشت: ساعت ناهار است و برای ناهار, از سر کار به خانه برگشتم. با چه کسانی بیرون هستی؟
نوشتم: صبر کن تا روی اسکایپ نشانشان دهم
اسکایپ را باز کردم و به جسیکا ویدئو کال فرستادم و تماس تصویری میانمان, بر قرار شد. اطراف را نشانش دادم. اول خنده ای کرد اما بمحض اینکه چشمانش به دو خواهر انگلیسی افتاد, خنده اش محو شد. تا ان لحظه, هیچ فکر نمیکردم یک دختر آمریکای, چنین واکنشی به بیرون رفتن دوستپسرش با دیگر دخترها, نشان دهد. در واقع فکر میکردم غربی ها, باز تر از این حرفها باشند که چنین چیزهایی, برایشان سخت باشد. ان لحظه بود که فهمیدم, خیلی چیز ها که از غربی ها تبلیغ میشود, اصلا از پایه و اساس, غلط است. با لبخندی گفتم: ناراحتی؟
گفت: نمی توانم تصویری صحبت کنم و تماس را قطع کرد
فورا روی واتس آپ برایش نوشتم: چه شد؟ چرا قطع کردی؟
نوشت: هیچی نیست. بعدا صحبت میکنیم
میتوانستم درکش کنم. بعد از ساعت ها کار در اداره, ان هم به سبک مردم امریکا که سخت کار میکنند, با من تماس گرفته بود تا دمی فارغ از مسولیت های روزانه اش, با کسی  که به او عشق میورزید, گفت و گو کند. اما من را بی خیال در حال مستی با دیگران, یافته بود. پس پاسخ دادم: نه میخواهم همین الان, صحبت کنیم
نوشت: نه تو سرت شلوغ است
نوشتم: نه برای تو
نوشت: ولی اطرافت, چیز دیگری را نشان میداد
نوشتم: این شغل من است. من باید گاهی مشتری ها را در شهر بچرخانم, تا اقامتشان را دلنشین تر کنم
نوشت: میدانم اما اگرمن هم با چند مرد بیرون بروم و مشروب بنوشم, تو خوشحال میشوی؟
حرفش کاملا درست بود و جوابی نداشتم. با این حال, ته دلم از او, خوشحال بودم و داشتم عشقش را, باور میکردم. مگر میشود یک نفر, اینقدر روی من حساس باشد و من را رها کند. با وجود تجربه  تلخی که قبلا از رابطه عاشقانه با یک غربی داشتم, اما هرچه با جسیکا بیشتر آشنا میشدم و خلق و خویش را بیشتر میفهمیدم, اعتمادم به حرفهایاش, بیشتر میشد
نوشتم: بله ناراحت میشوم. و همین الان از مهمانان عذر خواهی میکنم و به مهمانخانه بر میگردم.
نوشت: نه واقعا لازم نیست این کار را بکنی
نوشتم: نه به مهمانخانه برمیگردم. بیرون دیگر به من خوش نمی گذرد وقتی میدانم تو خوشحال نیستی
برایم صورتکی خندان فرستاد و نوشت: وقت ناهار من تمام شده, باید به اداره برگردم, تا بعد

ان لحظه, از ته قلبم, از خودم راضی بودم که توانستم خوشحالی و انرژی را به "جسیکا" برگردانم. رو به مهمانها کردم و بسیار مودبانه از آنها عذر خواهی کردم و تنهای به سمت مهمانخانه, به راه افتادم. در بین راه احساس خیلی خوبی داشتم. بعد از مدت ها تنهای, کسی را پیدا کرده بودم که برایش مهم بودم. چیزی که در تمام این سالهای غربت نشینی, جای خالیش در ذهنم, آزار دهنده بود. جسیکا داشت کم کم , تمام روزانه های زندگی خالی ام را پر میکرد. او داشت آرام آرام, به زندگی ام, معنی جدیدی میداد. بیاد گذشته ام در ایران افتادم. شاید تمام دلیل مهاجرتم از ایران, او بود. دلیل کلاس های زبان انگلیسی که در ایران میرفتم. فیلم های انگلیسی که دیده بودم, ترانه ها, همه و همه دلیلش او بود تا چنین لحظه ای, در این جزیره, او را ملاقات کنم و او به زندگی ام, رنگی زیبا بی افشاند. لبخند بر لب, مسیرم را از مهمانخانه به کنج زیبایی از ونیز, که منظره ای با شکوه از جودکا, بزرگ ترین آب راه ونیز از ان  پیدا بود, تغیر دادم تا در ان جا, کنار آبراه, بنشینم و خیالم را رها کنم و در ذهنم داستانهای زیبا از آینده ام با "جسیکا" بسازم

کنار آبراه جودکا نشستم و نگاهم به حرکت قایق ها بود و در ذهنم, آینده را آنطور که باب میلم بود, می ساختم. تلفنم به صدا در آمد, سیمو بود, صاحب مهمانخانه, احتمالا برای گزارش روزانه تماس میگرفت. تلفن را جواب دادم و کمی باهم صحبت کردیم. فردای ان روز قرار بود قایقی بیاید برای تخلیه وسائل داخل انبار مهمانخانه. اینجور کارها در ونیز بسیار وقت گیر و سخت بود. چرا که ونیز نه خیابانی دارد و نه ماشین. برای این دست کارها, نیاز به قایق است و نیروی کار بدنی. ساعت قرار با صاحب قایق را با من هماهنگ کرد و خدا حافظی کرد. من هم به سمت مهمانخانه, به راه افتادم. در بین راه, مقداری پول  به حساب سیمو واریز کردم

برای تهیه شام سری به سوپر مارکت نزدیک مهمانخانه زدم تا کمی مواد غذای تهیه کنم. طبق معمول همیشه, مقابل درب سوپرمارکت ایستادم, درب بزرگ شیشه ای, مقابلم باز شد و وارد شدم. ساعت های پایانی کار سوپر مارکت بود و چند نفری بیشتر, آنجا نبودند. سبدی برداشتم و میان قفسه ها, به انتخاب مواد غذای مورد نظرم, پرداختم. انرژی خاصی, وجودم را فرا گرفته بود. لبخند از لبانم, پاک نمیشد. همانطور که میان قفسه ها را میگشتم, صدایی آشنا به گوشم خورد. گوش هایم را تیز کردم. صدای فارسی حرف زدن, از پشت سرم, دوباره به گوشم رسید. همانطور که داشتم قفسه ها را برانداز میکردم. نگاهی به صاحب صدا انداختم. یک زوج میان سال ایرانی بودند. من چون ظاهری ایرانی ندارم, آنها متوجه ایرانی بودن من نمیشدند و همانطور بی مهابا, صحبت هایشان را که غالبا شوخی های از نوع بسیار خصوصی بود را, ادامه میدادند. حال و هوایشان را میفهمیدم ولی دوست نداشتم تا حرفهای خصوصیشان, بگوشم برسد. پس مسیرم را به سمت دیگری از فروشگاه, تغییر دادم. بعد از دقایقی, دوباره پشت سر من آمدند و همانطور بلند بلند, با اجناس فروشگاه شوخی میکردند و میخندیدند و از همان دست حرفهای خصوصی بین خودشان میزدند. فضای که ایجاد شده بود, به خنده ام انداخت و با اینکه من میخندیدم اما آنها باز هم متوجه اینکه من هم فارسی زبان هستم, نمیشدند. دوست نداشتم حرفهایشان را, بشنوم.اما از اینکه چند هموطن آنجا حضور داشتند, خوشحالیم صد چندان شده بود. حال و هوای ذهنی ام تغیر کرده بود و بیاد شیطنت های دوران نوجوانی ام در ایران, ترانه پرنده های قفسی سیاوش قمیشی را طوری که آنها بشنوند, زمزمه کردم و از کنارشان, رد شدم

 

...ادامه دارد