29. Dec, 2015

داستان عشق من و دختر آمریکایی "قسمت ششم"

حدود نیمه  شب, با صدای زنگ اسکایپ, چرتم پاره شد. گوشی را برداشتم و همانطور که حدس میزدم, جسیکا بود. تماس برقرار شد و تصویر خندان جسیکا بر صفحه گوشی ام افتاد.تازه از سر کار برگشته بود. آنجا روز بود و حدود شش ساعت, باهم اختلاف زمان داشتیم. بعد از احوال پرسی, اطراف آپارتمان یک خوابه اش را, نشانم داد. خانه پر نور و  ساده ای داشت. همه جای خانه را نشانم داد. اتاق خواب با تخت بزرگ و دیوارهای سفید رنگ.آشپز خانه ای مرتب و مدرن و پذیرایی که  با گلدان های بزرگ و مبلهای چرمی و نقشه ای از جهان که در شش قاب کوچک در کنار هم , تمام قاره ها را نمایش میداد, تزئین شده بود. از او خواستم از روی نقشه اش , ایران را نشانم دهد. با کمی گشتن, ایران را پیدا کرد. چقدر تا امریکا, فاصله داشت. ان زمان که در ایران رشد میکردم و بزرگ میشدم, هیچ وقت تصور نمیکردم روزی یک آمریکای را از نزدیک ببینم اما حالا داشتم با دختری آمریکای , وارد رابطه ای بسیار عمیق و خصوصی میشدم. انرژی خاصی در حرکاتش بود. همانطور که اطراف را نشانم میداد. سگ بزرگ و زرد رنگش که چانک نام داشت. بازیگوشانه, اطراف چرخ میزد و کنج کاوانه, حرکات جسیکا را, دنبال میکرد. تمام خانه را نشانم داد و خودش را روی مبل چرم پذیرایی, رها کرد و گفت: خوب بگو کی میای خانه من؟
با خنده گفتم: من الان پشته در هستم. در را باز کن
با خنده گفت: آرزو میکنم که بودی. اما دارم رسما دعوت میکنم
گفتم: نمیدانم کی ولی مطمئن هستم به این زودی ها, نمیشود
گفت: چرا نمیشود؟ یک بلیت بخر و بیا. اگر مساله پول بلیت است, برایت میفرستم
او واقعا نمیدانست, گرفتن ویزا امریکا, چقدر برای یک ایرانی سخت و حتی  در مواردی غیر ممکن است. فکر میکرد, من هم میتوانم به همان راحتی که او سفر میکند, به هر کجا که میخواهم, میتوانم سفر کنم. اما واقیت چیز دیگری بود و من هم زیاد تمایل نداشتم از روابط بد میان کشور هایمان, برایش بگویم و در وجودش, نسبت به خودم, حساسیت ایجاد کنم. خیلی سخت بود اگر بخاطر ایرانی بودنم, از دستش میدادم. ولی این مساله ای بود که به هر حال میفهمید, حال چه توسط من, چه توسط اطرافیان خودش اما بهتر بود تا جور دیگری برایش  توضیح میدادم
گفتم:نه مساله پول نیست, به اندازه کافی دارم اما فعلا گرفتار کار هستم و این فصل, فصل توریستی ونیز است. باید تا پائیز صبر کنیم
با لبخند گفت: من همین الان هم, دلم برایت تنگ شده و نمیتوانم تا پاییز, صبر کنم. پس یک بار قبل از پاییز از کار مرخصی میگیرم و پیش تو می ایم
با لبخند گفتم: پس باید قول بدهی که حتما می ایی
گفت: قول
وقتی این حرفها, رد و بدل میشد, چون تجربه قبلی از این قولها داشتم, نمی توانستم به سادگی, باور کنم و جسیکا نیز, از طرز صحبتم, این مساله را فهمیده بودحرکاتش کمی جدی تر شد و گفت: سام من دارم به یک رابطه جدی فکر میکنم. میخواهم بدانم تو هم جدی هستی یا برای تفریح با من اسکایپ میکنی؟اگر تو اهل رابطه های کوتاه هستی, اشکالی ندارد میتوانم همه چیز را فراموش کنم

حرفهایش کاملا روشن بود و احساس کردم الان وقت ان است تا من هم روشن و واضح, شرایط را برایش توضیح دهم. گفتم: جسیکا من و تو خیلی به هم دور هستیم و نمیتوانیم تا ابد, با اسکایپ و واتس آپ در رابطه باشیم. من هم مثل تو, دنبال یک رابطه همیشگی و سالم هستم اما در این بین فقط دو راه وجود دارد, یا تو باید پیش من بیایی, یا من پیش تو
به سرعت گفت: تو بیا پیش من
گفتم: تو من را نمیشناسی و تنها چند روز است که باهم آشنا شدیم. در ثانی من تا به حال امریکا را ندیده ام و هیچ تصویری از اینکه چه کاری میتوانم آنجا انجام دهم را, ندارم
گفت: تو اگر بیایی, من کمکت میکنم تا اینجا کار پیدا کنی و در خانه من, باهم زندگی میکنیم تا همدیگر را بیشتر, بشناسیم و با خلق و خوی هم, آشنا شویم و تا زمانی که کار مناسبی پیدا کنی, من میتوانم حمایتت کنم. درامد من خوب است
گفتم: میتوانم درک کنم که به من علاقه داری. من هم به تو علاقه دارم ولی تو احساساتی شده ای و حرفهایت را نمیتوانم کاملا بپذیرم. اگر من زندگیم را در ونیز رها کنم و پیش تو بیایم, شاید روزی به هر دلیل, تو پشیمان شوی و من را, رها کنی. آیا فکر میکنی من میتوانم در کشوری که هیچ چیزش را نمیدانم, به تنهایی زندگی کنم؟
گفت: این اتفاق, هرگز نمی افتد. من معتقدم هر چیزی که در زندگی من اتفاق می افتد, دلیلی شهودی دارد و آشنایی با تو هم, همینطور است.
گفتم: من هم به چیزی که میگویی, معتقدم. با این حال امید وارم که با گذشت زمان, حرفت عوض نشود

و او برای بر دوم تکرار کرد, ما آمریکای ها به حرفی که میزنیم, احترام میگذریم. کم کم داشت خوابم میگرفت. با ملایمت از جسیکا خواستم تا ادامه حرفهایمان را بگذاریم برای فردا و از او خداحافظی کردم و به رخت خواب رفتم تا فردا صبح زود, طبق معمول هر روز, هشت صبح از خواب برخیزم تا برای مشتری ها ی مهمانخانه, صبحانه درست کنم

با زنگ آلارم گوشی, از خواب بیدار شدم.خواب آلود نگاهی به ساعت انداختم, ساعت هشت صبح بود. از تخت بلند شدم و لباسهایم را عوض کردم. از اتاق بیرون رفتم و در آشپز خانه مشغول آماده کردن صبحانه شدم. مهمانها هم, یکی یکی به آشپز خانه آمدند, برای صرف صبحانه. دور هم سر میز نشستیم و مشغول گپ و گفت و صرف صبحانه شدیم. گوشیم را از جیبم در آوردم تا با چند خط نوشته, یک صبح بخیر زیبا برای جسیکا بفرستم, تا بداند  در فکرش هستم. پیام را نوشتم و فرستادم و میدانستم که او حدود ساعت دوازده ظهر به وقت ونیز از خواب, بیدار میشود. سر میز صبحانه, بیشتر با دو خواهر جوان, اهل انگلیس که شب گذشته آماده بودند و فردا میرفتند, هم صحبت بودم. زیاد از ونیز خوششان نیامده بود و ونیز را شهری جالب برای آدمهای مسن میدانستند تا برای جوانان. حق هم داشتند چون ونیز شبهای نورانی و پر هیاهویی ندارد و بیشتر ساکت و رومانتیک است که این سبک زیاد باب میل دختران جوان انگلیسی که پر اند از شیطنت و سر و صدا, نیست.
خواهران انگلیسی از من خواستند تا اگر تفریحی یا مکانی خواص برای جوانان سراغ دارم, به آنها نشانی دهم تا حد اقل شب آخر, تفریحی باب طبعشان, کرده باشند. من هم از بکراتو, رسم جوانان ونیزی گفتم. بکراتو رسمی است که در ان, چند جوان تصمیم میگیرند از یک قسمت شهر, در هر بار یا  پاب و مشروب فروشی, یک پیمانه مشروب بنوشند تا قسمت دیگری از شهر. در واقع چیزی شبیه فیلم کندوی بهروز وثوقی. خواهران انگلیسی خیلی از این رسم ونیزیها خوششان آمد و از من خواستند تا با آنها و دیگر مهمانان مهمان خانه, ان شب بکراتو کنیم. من هم به دیگران گفتم و تقریبا همه با اشتیاق فراوان, قبول کردند

در طول روز, چند خطی با جسیکا در واتس آپ صحبت کردم و دم دمای غروب, خواهران انگلیسی و دیگر مهمانان مهمانخانه, از گشت روزانه باز گشتند و تصمیم گرفتیم طبق قرار قبلیمان بکراتو کنیم. همگی با هم از مهمانخانه خارج شدیم و قرار بر این شد که از پل ریالتو تا میدان سن مارکو میدان اصلی ونیز, در تمام مشروب فروشی ها, یک پیمانه, مشروب بنوشیم


...ادامه دارد