28. Dec, 2015

داستان عشق من و دختر آمریکایی" قسمت پنجم"

به مهمانخانه رسیدم. بانوی نظافتچی کارش را تمام کرده بود و منتظر من بود تا حقوق هفتگی اش را که صاحب مهمانخانه, پرداخت اش را, به من محول کرده بود, را به او بپردازم و برود. حقوقش را پرداختم و رفت. من هم پشت میز رزروشن نشستم و طبق معمول هر روز منتظر مهمان های بعدی, خودم را به چرخیدن در بالاترین و دیگر سایت های فارسی, مشغول کردم. اما تمام مدت فکرم با جسیکا بود. چه زود باهم بودنمان, گذشت. کاش من هم مثل او سبک بال و بی دقدقه, میتوانستم سفر کنم . کاش نگران آینده, نبودم.کاش میتوانستم کوله پشتی ام را بر دارم و فارغ از صفهای وقت گیر و مدارک سخت و تضمینهای سنگین بانکی که باقی کشور ها از ما ایرانی ها طلب میکنند تا به ما فرصت کوتاه چند هفته ای دهند برای گشت و گذار در شهر هایشان, به این طرف و ان طرف دنیا, سفر کنم. هر بار, در گوشه و کناری که با یک غربی, هم کلام میشدم, از سختی هایشان, برایم میگفتندو من , در دل میخندیدم. نه از روی بی تفاوتی و سرخوشی. بلکه از اینکه آنها نمیدانند درد واقعی چیست. اینکه در کشوری متولد شوی که متوسط امید به زندگی شصت و اندی سال باشد و مصرف سرانه گوشت چهار کیلو و اندی. اینکه دقدقه نان شب داشتن, یعنی چه. با خودم فکر میکردم, تصویری که جسیکا از من دارد, چقدر واقعی است. اینکه اگر بداند, به خاطر فقر, من هیچ وقت اتاق شخصی خودم را در خانه نداشتم, چه فکری در مورد من خواهد کرد. حتی در فکرم هم, نمیتوانستم, آینده ای را با جسیکا برای خودم, تصور کنم .بهتر بود مانند تمام مهمان های مهمانخانه, که می آیند و میروند. رد جسیکا را هم, از دلم پاک میکردم. تا در این غربت, درد عشق بی سرانجام را به باقی درد هایم, نمی افزودم

زنگ تلفن, افکارم را پاره کرد. گوشی موبایل را از جیبم بیرون کشیدم. سیمو بود, صاحب مهمانخانه. احتمالا میخواست مثل همیشه, حال و احوال مهمانخانه اش را, بپرسد. در طی دوسالی که در مهمانخانه اش, مشغول به کار بودم, یاد ندارم حتی یک بار, حال خودم را بپرسد. گویی اینجا, مردم رسم ندارند حال یک خارجی را بپرسند. اصلا برایم مهم هم نبود کسی احوالم را بپرسد, چرا که میبایست جواب دروغین- خوبم, همه چیز عالیست -را بدهم.سیمو از وقتی من را بعنوان رزوشن استخدام کرد, چون کاسب قابلی بود و اساسا, کار کشیدن از زیر دستش را خوب بلد بود, قابلی ات های دیگر من را کشف کرد و کم کم, اداره کل مهمانخانه کوچک اش را, به من سپرد. من هم اتاق هایش را به توریست های ونیز اجاره میدادم و پول اجاره را بطور روزانه, به حساب بانکی اش, واریز میکردم. گوشی را برداشتم و طبق همیشه, بعد از کمی غر زدن, آمار مهمان های ان روز را گرفت تا مطمئن شود مهمانخانه پر است. بعد هم بدون توجه به توصیه های من در مورد کیفیت تخت ها که کم کم فرسوده شده بودند, خدا حافظی کرد و تلفن را, قطع کرد. ان روز میبایست تا ورود آخرین مهمان صبر میکردم و بعد به عابر بانک پل ریالتو میرفتم برای واریز پول هایی که از مشتری ها گرفته بودم

با رسیدن آخرین مهمان ان شب, دیگر آزاد بودم تا به ریالتو بروم برای واریز پول. مهمانان ان شب اکثرا چینی بودند و چینی ها معمولا برایم جالب نبودند برای گپ و گفت. چرا که بیشتر دوست دارند با خودشان بجوشند تا با خارجیها, الا عده کمی از آنها که در کشور های غالبا اروپای تحصیل میکنند و با رسم و رسوم مردمان اروپا, آشنا ترند. ان شب بیشتر احساس تنهای میکردم و یاد آوری شب گذشته, کنار جسیکا ان شب را برایم, ملال آور تر, کرده بود. از مهمانخانه خارج شدم و به سمت ریالتو براه افتادم. داشتم در ذهنم, پرواز جسیکا به امریکا را حساب میکردم. نمیدانستم آیا با من تماس خواهد گرفت, یا نه. ولی در دل آرزو میکردم, باز هم ببینمش تا هم خاطره شب گذشته را باهم مرور کنیم و هم بتوانم بیشتر بشناسمش اما مطمئن نبودن چنین اتفاقی, بیفتد. به عابر بانک رسیدم و پول ها را واریز کردم. دوباره به مهمانخانه, بر گشتم. مهمان ها در حال آشپزی کردن بودند.
دوباره تلفنم به صدا در آمد. نگاهی به صفحه تلفن انداختم. یک پیام داشتم روی واتس آپ شماره ای ناشناس. پیام را باز کردم. جسیکا بود, یک لحظه, خوشحالی تمام وجودم را, در بر گرفت. لبانم بی اختیار خندید.به انگلیسی  برایاش نوشتم: سلام, رسیدی؟ پرواز چطور بود؟
نوشت: بله رسیدم. پرواز خوب بود, تو در چه حالی؟
نوشتم: خوبم مثل همیشه در مهمانخانه
نوشت: امروز با کسی آشنا نشدی؟
نوشتم: نه. مشتریهای امروز بیشتر با خودشان میجوشند
نوشت: امروز بعد از اینکه سوار اتوبوس شدم به سمت فرودگاه و با تو خدا حافظی کردم, تمام مدت در اتوبوس گریه کردم. دوست دارم دوباره ببینمت, بزودی به "ونیز" می ایم
نوشتم: برای من هم لحظه غم انگیزی بود. اما فکر نمیکنم که  برای دیدن من, دوباره به ونیز, برگردی
نوشت: مطمئن باش برمیگردم, ما آمریکای ها به حرفی که میزنیم, احترام میگذاریم
نوشتم: این آرزوی من است که دوباره ببینمت اما قبلا هم یک بار,چنین حرفی را  شنیده ام ولی هیچ وقت این اتفاق, نیفتاد
نوشت: منظورت این است که قبل از من با کس دیگری رابطه بر قرار کردی؟
و برایش از دختری اهل لندن گفتم که چند صباحی با هم بودیم و بعد برای یک ماه به لندن باز گشت تا به قول خودش, ماشین اش را بفروشد و وسائل اش را بردارد و به ونیز بیاید تا با هم زندگی کنیم. اما رفت و دیگر برنگشت و فقط کلی هزینه وسائل اضافی که برای راحتی اش تهیه کرده بودم را روی دستم گذاشت و بعد ها فهمیدم که در همان فاصله که در لندن بود, با کس دیگری آشنا شده و من را فراموش کرده. من هم بعد از ان ماجرا, فهمیدم در دنیای غرب, فقط قرار داد رسمی تضمین عملی دارد. نه حرف و کلام. ان شب تا نیمه های شب با جسیکا مشغول صحبت کردن بودم و از زندگی یک دیگر, می پرسیدیم. ان شب فهمیدم که فوق لیسانس اش را تا چند ماه دیگر تمام میکند و در حال حاضر هم درس میخواند و هم کار میکند. فهمیدم تنها در خانه ای که بطور قسطی از بانک خریده, زندگی میکند و یک سگ بزرگ به اسم "چانک" دارد. ان شب قرار گذاشتیم تا فردا باهم اسکایپ کنیم تا دوباره همدیگر را, ببینیم

...ادامه دارد