28. Dec, 2015

داستان عشق من و دختر آمریکایی " قسمت چهارم "

بالای پل اسکالتزی بودیم. قایق ها از زیر پل عبور میکردند و صدای تلاطم آب, تا بالای پل به گوش میرسید. هنوز گرمای لبهای جسیکا بر لبانم بود و پاهایم, میخکوب شده بود. همچنان جسیکا در اغوشم بود و دقایقی همانطور بدون حرکت, اندام یکدیگر را, لمس میکردیم. آرام از آغوشش جدا شدم و نگاهمان دوباره در هم آمیخت. بر چشمانش غباری از غم به چشمم میخورد اما همچنان بر لبش, لبخند بود. دستم را بر دور گردن اش, حلقه کردم و او نیز دستش را به گرد کمرم پیچاند و چشم در چشم یکدیگر, بسمت مهمانخانه, به راه افتادیم
در بین راه, حرفی میانمان رد و بدل نشد و هر چه بود, فقط نگاه بود و احساس. به مهمانخانه رسیدیم. همه خواب بودند و فضا ساکت بود. جسیکا از من خواست تا اتاقم را,نشانش دهم و من هم پذیرفتم. باهم وارد اتاق شدیم. اتاق نه چندان کوچکی بود با سقفی کوتاه و لوستری که از ان ,آویزان بود. پنجره ای که رو به کوچه باریک کنار مهمانخانه, باز میشد و نور اتاق را تامین میکرد. تختی بزرگ در کنار پنجره و چند تابلو نقاشی زیبا و چند ساز ایرانی که با خود به ایتالیا آورده بودم, نمای اتاق را , زیبا کرده بود. در کل, همه چیز, ساده بود. جسیکا نگاهی به اطراف اتاق انداخت و رفت و گوشه ای از تخت, نشست. گفت: چه اتاق دنجی داری
گفتم: خلوت گاه تنهایی من
به سازها اشاره کرد و گفت: اینها سازهای ایرانی است؟ اولین بار است که از نزدیک میبینم. ساز مینوازی؟
اشاره ای به ستار کردم و گفتم: زیاد خوب نمیزنم ولی صدایش را دوست دارم
تنبک را با دست نشان داد و گفت: این ساز شبیه سازهای کوبه ای آفریقایی است
گفتم: بله اما تفاوت در این است که تمام سازهای کوبه ای یا با چوب نواخته میشود یا با پهنای دست اما این یکی با انگشت نواخته میشود و در نوع خود بی نظیر است
سازها برایش جالب بود. کنارش نشستم و با ستار کمی برایاش نواختم تا با صدای ستار, آشنا شود. باهم صحبت میکردیم و برایاش جالب بود تا از ایران بداند. در یو توب چند فیلم از ایران نشانش دادم و او هم از شهرش اوهایو برایم گفت و خانواده اش. هر دو میدانستیم که فردا, از هم جدا خواهیم شد. ولی نمیخواستیم با یاد آوری ان, اوقاتمان را, خراب کنیم. حرفهایمان گاهی بسیار جذاب میشد. برایش آهنگ لکنت بنیامین را پخش کردم و برایش ان را معنی کردم. میدانستم این دست آهنگها با زائقه یک غربی, بیشتر همخوانی دارد تا شجریان و ناظری. آنقدر از آهنگ خوشش آمد که ان را از ای تن گوشی اش خرید تا هر صبح قبل از رفتن سر کار, ان را گوش دهد. و به قول خودش, روزش را با انرژی آهنگ بنیامین, آغاز کند.حرف ها تمامی نداشت ولی کم کم با صدای آهنگها یی که برای هم پخش میکردیم, درکنار هم, خوابمان برد
با صدای آلارم گوشی ام از خواب برخواستم. ساعت هشت صبح بود. باید برای مهمانان, صبحانه آماده میکردم. از تخت خواب خارج شدم. جسیکا هم از بیدار شدن من بیدار شد. با لبخند و مهربانی به هم صبح بخیر گفتیم و به جسیکا گفتم که برای صبحانه به آشپزخانه بیاید و از اتاق بیرون رفتم. مهمانان هنوز خواب بودند. میز صبحانه را آماده کردم و مهمانان با چهره هایی خواب آلود کم کم آمدند و بر سر میز نشستند من و جسیکا نیز نشستیم و همه دور هم, صبحانه خوردیم. صبحانه و جواب دادن به سوالات مهمانان تا ده صبح طول کشید. به جسیکا گفتم تا ساعت ده و نیم, بانویی که برای نظافت مهمانخانه هر روز میاید, شروع به کار میکند و من و او میتوانیم باهم گشتی در شهر بزنیم و باهم ناهار را در رستورانی که میشناختم, بخوریم. قبول کرد و به اتاقش که شب را در آنجا نگذرانده بود رفت تا آماده شود و وسائل اش را نیز, در کوله پشتی اش قرار دهد
بانوی نظافتچی آمد و من و جسیکا از مهمانخانه خارج شدیم تا گشتی در شهر بزنیم. هر دو خوشحال بودیم و دست در دست یکدیگر, قدم میزدیم و برایش از تاریخچه ساختمان ها و پل ها و محله های ونیز میگفتم. ساعت حدود یک ظهر بود و به رستوران مورد علاقه ام, رسیدیم. رستورانی کوچک و خانوادگی در محله سانتا کروچه که فضایی کاملا ونیزی داشت با غذاهای ویژه ونیزی که توسط بانوی سالخوده ای به نام ماریا اداره میشد. رستوران استریا البا نوا غالبا مشتری های محلی داشت و خیلی توریستی نبود. وارد رستوران شدیم و ماریا طبق معمول خوش و بشی کرد و با احترام من و مهمانم را به میزی دنج در گوشه ای از رستورانش, دعوت کرد و نوشیدنی مخصوص اش را که مخلوطی بود از شراب گاز دار سفید به همراه توتفرنگی تازه برایمان آورد. سفارش دادیم و ناهار را با هم خوردیم. کم کم وقت رفتن جسیکا بود. چیزی که هردویمان نمی خواستیم به ان فکر کنیم. هر دویمان دوست داشتیم تا ابد در ان ساعات و لحظات بمانیم. اما از جبر, نمیتوان رهایی یافت
بعد از تشکر از ماریا, از رستوران خارج شدیم و به مهمانخانه باز گشتیم. جسیکا کوله پشتی اش را برداشت و با هم به سمت ایستگاه اتوبوس ونیز, حرکت کردیم. در راه, شماره تلفنش را به من داد تا توسط واتس آپ بتوانیم با هم در تماس باشیم. گفت در اولین فرصت, به ونیز باز خواهد گشت تا دوباره یکدیگر را ببینیم. از اینکه باید میرفت خوشحال نبود اما بروی خودش نمیآورد. من هم ناراحت بودم اما تجربه ام از این جدایی ها, کم نبود و گویی از دست دادن عزیزان , برایم تبدیل به یک واقعیت اجتناب ناپذیر بود و دیگر با ان کنار آمده بودم
اتوبوس فرودگاه رسید. یکدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم. جسیکا داخل اتوبوس نشست و از کنار پنجره برایم دست تکان داد. اتوبوس به راه افتاد. برایش دست تکان دادم و اتوبوس به سمت پل میان ونیز شهر بعدی, به راه افتاد و کم کم از نظرم محو شد. نگاهی به اطراف انداختم و دستانم را در جیبهایم کردم و سرم را به زیر انداختم و به سمت مهمانخانه براه افتادم

 

ادامه دارد