28. Dec, 2015

داستان عشق من و دختر آمریکایی " قسمت سوم "


خیلی جا نخورد از اینکه فهمید ایرانی هستم. معمولا غربی ها خاصه آمریکایی و کانادایی ها قضاوتی بر ملیت کسی ندارند. بدون در نظر گرفتن اینکه غالبا نمیدانند ایران کجای دنیا است و چه مشکلات سیاسی و عقیدتی با جهان غرب دارد.البته این گفته بیشتر برای امریکا و کانادا صادق است و نه برای اروپا. باری, میز شام را چیدم و مهمان امریکا یی ام را بر سر میز, دعوت کردم. شام را با شرابی که جسیکا از فلورانس آورده بود, خوردیم. از شام خیلی خوشش آمد. و دستور پخت را برایش توضیح دادم تا وقتی به خانه باز گشت, برای خودش درست کند. میز شام را با کمک یکدیگر جمع کردیم و به پیشنهاد من, قرار شد ساعتی بعد, به آیریش پاب ونیز برویم. آیریش پاب باری بود واقع در نزدیکی ایستگاه قطار ونیز و مکان خوبی بود برای نوشیدن و گپ زدن, میان اتمسفری از آهنگ های ایرلندی و تزئینات چشم نوازی که با اسکناسهای رایج و غیر رایج کشور های مختلف, بر روی دیوارهایش, شکل گرفته بود و اوقات خوشی را برای مشتریهای غالبا جوان اش , رقم میزد
جسیکا  به اتاقش رفت تا آماده شود. من هم به اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم . ساعتی بعد سراغ جسیکا رفتم. آرام چند ضربه به درب اتاق زدم و کمی صبر کردم. از داخل اتاق بیرون آمد. لباس زیبایی به تن داشت و از چشمانش میخواندم که میخواهد به لباس و آرایش ملایم اش, نظر بدهم
گفتم: بسیار زیبا و شایسته هستی
با خنده ای با حیا, تشکر کرد
با لبخند گفتم: آماده ای؟
گفت: بله. و دستش را در بازو ام حلقه کرد. و باهم از مهمانخانه خارج شدیم
ما فقط بعد از ظهر ان روز آشنا شده بودیم اما میتوانستم بخوبی درک کنم که چرا دوست دارد دست در دست هم, راه برویم. ونیز, جزیره ای رمانتیک بود و او احتمالا زوج های بسیاری را طی ان روز دیده بود و دوست داشت برای ساعتی هم که شده, احساس تنهایی نکند. من هم مثل او همین احساس را داشتم ولی تفاوت ما در این بود که او شاید نمیتوانست عمق تنهایی من را تصور کند. چیزی که من از ان مطمئن بودم این بود که او به کشورش بر خواهد گشت و دوستان و خانواده اش, تمام روزنه های تنهای اش را پر خواهند کرد اما من اینجا نه دوستی دارم و نه خانواده ای و همیشه در تمنای همراهی و همدمی با غریبه ای از شهری دور , روز هارا شب میکنم. ولی هیچ دوست نداشتم لذت در کناراو بودن را در ان لحظه, با افکار منفی, به کامم تلخ کنم. دست در دست یکدیگر, در کوچه های باریک ونیز زیر نور ملایم چراغ های جزیره که گوشه گوشه کوچه ها را, روشن کرده بود و هر کنج را,برای لختی آسودن, دنج کرده بود.به سمت ایستگاه قطار, قدم میزدیم. قدم هایمان, یک اندازه بود. نه کند تر و نه تند تر از یکدیگر. ان وقت در شکل قدم هایمان,معنی همراه بودن, برایم تجسم یافته بود.در طی مسیر, هر دو ساکت بودیم و فقط راه میرفتیم. و از اینکه کسی در کنارمان هست, احساس خوبی داشتیم
از روی پل اسکالتزی یکی از چهار پلی که روی گرند کانال قرار داشت, عبور کردیم و خلاف جهت ایستگاه قطار, چند دقیقه دیگر قدم زدیم تا به آیریش پاب ونیز رسیدیم. ان شب یک بازی مهم از لیگ فوتبال ایتالیا از تلویزیون پخش میشد و داخل بار پر بود از طرفداران دو تیم. تصمیم گرفتیم بیرون از بار, روی میز و صندلی هایی که در موازات بار, توی خیابان چیده شده بود, بنشینیم و حین نوشیدن, رهگذران را تماشا کنیم. در ان هوای ملس بهاری, بیشتر هم می چسبید. پس داخل رفتیم و سفارش دادیم و برگشتیم و یک میز دنج را انتخاب کردیم. پس از داقایقی, پیشخدمت بار, با دو گلاس شراب سفید, آمد و با لبخند, سر میزمان گذاشت. گلاس هارا به هم زدیم و کمی بر شراب, لب زدیم. جسیکا خوشحال بنظر میرسید و لبخند از لب هیچ کداممان, نمی افتاد. دوست داشتم بیشتر از زندگی خصوصی اش بدانم. پس خیلی محترمانه پرسیدم: راستی جسیکا کسی را داری یا مجرد هستی؟ این سوالی بود که می بایست با احتیاط فراوان میپرسیدم تا برداشت بدی از ان نشود. اما با این حال او با روی باز و خیلی دوستانه جواب داد: نه در حال حاضر, قبلا نامزد داشتم و دو سال باهم بودیم اما به نتیجه دلخواه نرسیدم و نامزادیمان بهم خورد
گفتم: متاسفم
با لبخند گفت: ممنون, تو چطور؟ کسی را داری؟
گفتم: نه, مجرد هستم
گفت: در ایران چطور؟
خندیدم و گفتم: من سالها ایران نبودم و کسی را ندارم
گفت: تعجب میکنم, تو پسر خیلی خوب و مهربانی هستی. چطور با کسی آشنا نشدی؟
گفتم: من مهاجر هستم و زندگی یک مهاجر کمی با افراد معمولی, فرق دارد. در ثانی, با شغلی که من دارم, معمولا با کسانی آشنا میشوم که مسافر هستند و بعد از یک یا چند روز به جایی دیگر میروند یا به کشورشان بر میگردند و فرصتی برای باهم بودن برایم پیش نمی اید.آنها نیز من را به مرور زمان, فراموش میکنند
با لبخندی شیطنت آمیز گفت: شاید دختر مناسب را پیدا نکردی. من فکر میکنم اگر عشق واقعی ات را پیدا کنی, هرگز فراموشت نمی کند


با جسیکا از هر دری صحبت کردم. وقتی نگاهمان بهم گره میخورد, از پشت نگاه او خودم را می دیدم. و وقتی در چشمانم نگاه میکرد, حس میکردم, سالهاست او را میشناسم. صمیمیت از نگاهش, موج میزد. چشمانش ابی بود, به رنگ آسمان و نگاهش, من را جادو میکرد. کم کم خیابان خلوت میشد و مسابقه فوتبال هم تمام شده بود و صدای آهنگهای ایرلندی آیریش پاب هم به گوش نمیرسید. باهم بلند شدیم و میز را حساب کردیم و به سمت مهمانخانه به راه افتادیم. در میان راه پرسیدم: راستی فردا میروی؟
کمی غمگین شد و گفت: بله. حدود ساعت سه بعد از ظهر حرکت میکنم. ساعت پنج و نیم پرواز دارم و به خانه بر میگردم
هر دو سکوت کردیم
روی پل اسکالتزی بودیم. منظره زیبایی از کانال آب و قایق ها پیدا بود. گفتم: این اولین و آخرین شبی بود که در کنار تو بودم.و ما هرگز یکدیگر را نخواهیم دید. دستم را محکم فشار داد و به کناره نرده های پل کشید. قطره اشکی از گوشه چشمش بر گونه اش غلتید و بدون مقدمه, لبانش را بر روی لبانم گذاشت

 

ادامه دارد