28. Dec, 2015

داستان عشق من و دختر آمریکایی " قسمت دوم "

از درب مهمانخانه خارج شدم. هوا همچنان لطیف بود و باد ملایمی از روی آب "گرند کانال" در ان غروب زیبا, بر پوستم میوزید و اوقات را برایم لذت بخش تر از همیشه میکرد. همانطور که از کوچه پس کوچه های باریک و طویل "ونیز" از میان توریستهایی که از کشور های دور و نزدیک برای تماشای زیبایی های این جزیره رویایی آمده بودند, عبور میکردم, نگاهم به رنگا رنگی نژادها بود و در ذهنم مواد مورد نیاز شام شب را مرور میکردم تا مهمان آمریکایی ان شب را خوشحال کنم. به سوپرمارکت رسیدم و درب شیشه ای برویم گشوده شد. داخل پر بود از توریست هایی که برای فرار از غذاهای غالبا بیات و گران قیمت رستوران ها به آنجا آمده بودند تا خودشان با زائقه خود, خوراکی مقرون به صرفه و سالم فراهم کنند . از میان اجناس پر زرق و برق و صیفی جات تر و تازه, مواد شام را انتخاب کردم و خریدم و به مهمانخانه بر گشتم.
دیگر مهمانان آن شب مهمانخانه نیز کم کم داشتند از گشت و گذار روز, بر می گشتند. یک خانواده چینی, دو پسر جوان استرالیایی, یک پیرمرد انگلیسی و دو دختر سفید پوست از آفریقای جنوبی, دیگر مهمانان ان شب بودند. به محض رسیدن, پیر مرد انگلیسی که درحال صحبت کردن با دیگر مهمانان بود, به طرفم آمد و از من درخواست کرد تا برای پیدا کردن مهمانخانه در"رم" کمکش کنم. خرید هایم را در آشپز خانه گذاشتم و پشت کامپیوتر رفتم تا برای پیرمرد, مهمانخانه ای پیدا کنم. مثل همیشه, جو دوستانه ای برقرار بود. مهمانان با هم دوست شده بودند و از تجربیات سفر هایشان برای هم میگفتند. من هم بعد از کمک به پیر مرد, وارد جمعشان شدم تا تجربیاتشان را بشنوم و حسرت بخورم برای همنسلانم در ایران, که الارقم کنجکاویشان, نمیتوانند آزاد سفر کنند و تجربه بیاموزند. باری, بعد از ساعتی گپ و گفت با مهمانان, دست به کار پخت و پز شدم تا دوست جدید امریکایی ام را که احتمالا از یک راه پیمایی طولانی در کوچه پس کوچه های شلوغ و پلهای متعدد "ونیز" باز خواهد گشت را, معطل نکنم.
طبق رسم ایتالیای ها, می بایست سه کورس (بشقاب) خوردنی آماده میکردم. ایتالیایی ها ملت بسیار خوش خوراکی هستند و میز شامشان متشکل میشود از تعداد زیادی بشقاب از خوردنی های تازه و لذیذ. بشقاب اول معمولا پیمانه ای کوچک است از برنج (ریزوتو) یا اسپاگتی نیمه پز یا اینکه پاستا در شکل های مختلف. بشقاب دوم, تکه ای از گوشت قرمز یا سفید که متغیر با نوع گوشت, با شراب سفید یا قرمز, سرو میشود. و بشقاب سوم که مخلوطی است از سبزی جات و صیفی جات پخته یا خام, همراه با پنیر و روغن زیتون و زیتون تازه و معروف ایتالیا. میز شام برای ایتالیایی ها تنها جنبه خوردن ندارد. بلکه بهترین جا است برای صحبت کردن و گپ زدن در مورد همه چیز و گاهی شام خوردن تا دو ساعت نیز طول میکشد. از دختر های اهل آفریقای جنوبی خواستم تا چند تا آهنگ آفریقایی برایمان پخش کنند تا حال و هوایمان, عوض شود. همه با هم صحبت میکردند و می خندیدند و آهنگ هم پخش میشد. من هم سر گرم آشپزی شدم .
میان آشپزی بودم که "جسیکا" مهمان آمریکایی آمد. یک کم خسته بنظر میرسید. اما با خنده و انرژی, طبق رسم غربی ها, خودش را به دیگران معرفی کرد و بعد از گفت و گویی کوتاه با دیگران, پیش من آمد و از اینکه آدرس فروشگاه "شیشه های ونیز" را بهش داده بودم تشکر کرد. گفتم: گردنبندی که میخواستی را پیدا کردی؟
گفت: بله. و دست در کیفش برد و جعبه کوچکی را بیرون آورد و از درون جعبه, گردنبندی طلا با آویزی از شیشه رنگی و طرح دار را نشانم داد. گردنبند زیبایی بود.
گفتم: خیلی قشنگ است. خوشحالم که پیدایش کردی.
با لبخند گفت: ممنون. راستی شام به کجا رسید؟ کمک لازم داری؟
گفتم: تا نیم ساعت دیگر حاضر میشود.
گفت الان بر میگردم و به اتاقش رفت. بعد از یک دقیقه با بطری شرابی که قبلا وعده اش را داده بود برگشت و بطری را درون یخچال گذاشت تا خنک شود. زیر چشمی حرکاتش را دنبال میکردم. دختر زیبایی بود و بسیار اجتمائی. با تجربه ای که از مردم غرب بدست آورده بودم, میتوانستم صداقت را در تمام حرکاتش ببینم. فقط تمرکز اش بر کاری بود که میکرد. از ان دست آدمهایی بود که هیچ به قضاوت دیگران اهمیت نمیداد. کاملا یکدست با آنچه که دیده میشد, آنچه که بود و آنچه که شاید میخواست باشد. با اینکه دختر بود اما بچشم نمی آمد که کاری برای خود نمایی کرده باشد. خیلی ساده بود ولی در عین سادگی, یک جور وحدت میان ظاهر و درونش, تلالؤ داشت. قابل اعتماد مینمود. اعتمادی که شاید نگو ترین رازها را نیز, میتوان برایش گفت.
به محز اینکه نگاهم کرد, نگاهم را دزدیدم تا رد نگاهم بر حرکتش, آزارش ندهد.
با کنجکاوی گفت : چه غذایی آماده میکنی؟
با لبخند گفتم : یک غذای ایتالیایی که در "بولونیا" یاد گرفتم, جایی که دانشجو بودم.
گفت: در دانشگاه چه خوانده ای؟
گفتم: "زبان ها و فرهنگ های مدرن"
گفت:از رشته ات بگو
از دانشگاه و درسهایی که خواندم برایش توضیح دادم.همچنین توضیح دادم که رشته هایی که به فلسفه و علوم انسانی مربوط است, بازار داغی برای کار ندارد و چنین شد که نهایتا کارم به کار کردن در مهمانخانه رسید.البته که خوشحال هستم از اینکه اینجا کار میکنم چرا که با درسی که خواندم, بهترین جا برای بهره برداری, همینجاست و فرصتی که برایم پیش میاید برای ملاقات مردم کشورهای دیگر را جز در این شغل, جای دیگری نمیتوانم پیدا کنم . مگر اینکه جیبی پر از پول داشته باشم و به چهار گوشه جهان سفر کنم تا با ملل دیگر آشنا شوم. حرف هایم خیلی برایش جالب بود. پرسیدم: تو چه خواندی؟
گفت: حساب داری. از شغلش سوال کردم
گفت: نه کار خیلی سرگرم کننده و جذاب. در یک شرکت بیمه کار میکنم.
گفت و گو با "جسیکا" حواسم را از آشپزی پرت کرده بود. سری به خوراکی های در حال پخت زدم.

گفت: خیلی وقت است که آشپزی میکنی؟
گفتم: نه خیلی وقت. در واقع از زمانی که به ایتالیا آماده ام.
کمی جا خورد. گفت: مگر ایتالیایی نیستی؟
گفتم: نه
گفت: کجایی هستی؟
گفتم: ایرانی

...ادامه دارد