28. Dec, 2015

داستان عشق من و دختر آمریکایی " قسمت اول"

در یکی از بعد از ظهر های بهاری جزیره ونیز کنار گرند کانال آبراه اصلی ونیز منتظر آخرین مهمان مهمانخانه ای که در ان کار میکردم, نشسته بودم. گرمای ملایم آفتاب پوستم را نوازش میکرد و مثل همیشه غرق در افکارم, به تلاطم آب خیره بودم. گه گاهی حرکت قایقی در طول کانال بر تلاطم آب می افزود و موج های کوچک آب قایق هایی که در کنار کانال پهلو گرفته بودند را به این طرف و ان طرف هول میداد و ذهن غرق در رویای مرا تکانی میداد تا افکارم بر هم بریزد و دوباره مجبور شوم با ریتم امواج کوچک آب که رو به کندی میرفتند, افکارم را آرام آرام مرتب کنم.
ذهنم پر بود از دغدغه های همیشگی یک غربت نشین. بیم ها و امیدها, درد هایی که از وطن تا به اینجا با خود حمل میکردم و هیچ راه فراری از آنها نبود. فردا چه خواهد شد؟ امروز چه کنم؟ اینجا لحظه هایش هیچ نیرزد به لحظه ای در کنار عزیزانم بودن. آنان که پشت دروازه های جبر رهایشان کردم. ولی چه کنم که جبر زمان و مکان مرا با خود برد به ناکجا آبادی که نه شادیش در من غلیان بوجود می آورد و نه سهمی از زرق و برقش نصیبم می شد و فقط تماشا گر روزها و شبها یش شدم با سودای لختی آسودن در گهواره آرامشی که نصیب مردمش میکند. ای لعنت بر آنانی که من را به این هجرت اجباری, مجبور کردند.

در کش و قوس رویاهایم بودم که از دور نگاهم به دختری بلند قامت با موهایی طلایی و عینکی آفتابی افتاد که لبخند بر لب در حالی که کوله پشتی سبز رنگی بر پشت داشت, اینطرف و ان طرف را بر انداز میکرد. از ظاهرش پیدا بود که مسافر است و دنبال آدرس میگردد. حدس زدم شاید همان آخرین مهمان مهمانخانه ما باشد.
همانطور که اطراف را برانداز میکرد و به من نزدیک تر میشد از جایم بلند شدم و چون در لیست مهمانهای ان شب نام دختری به نام جسیکا را دیده بودم, آرام خودم را مقابلش رساندم و به انگلیسی پرسیدم: شما دنبال مهمانخانه میگردید؟
گفت: بله

لبخند شیرینی بر لب داشت. گفتم: مهمانخانه لنگر گاه قایق ها؟
عینک آفتابیش را بالا ی سرش برد. نگاه مهربانی همراه با کنجکاوی کرد و گفت: دقیقا ولی شما از کجا میدانید؟
با لبخند گفتم: من حتی میدانم نام شما جسیکا است
از تعجب دهانش باز ماند و ادامه دادم: نترس من پیشگو نیستم اسم من سام است و در مهمانخانه ای که رزرو دارید کار میکنم. درواقع منتظرتان بودم.شما آخرین مهمان هستید.
خنده بلندی کرد و گفت: خوش شانس بودم که من را پیدا کردید. کم کم داشتم گم میشدم.
گفتم: نگران نباش دیگر رسیدی, میخواهی کوله پشتی ات را بیاورم؟
با خنده گفت: از امریکا تا اینجا تنهایی حملش کردم, هنوز خسته ام نکرده.
به اتفاق یک دیگر به سمت مهمانخانه حرکت کردیم. مهمانخانه در ابتدای یکی از کوچه های باریک ونیز بود که به گرند کانال منتهی میشد. باهم وارد مهمانخانه شدیم. ساختمانی قدیمی و مرطوب با دیوارهایی ضخیم و نه چندان نونوار که شامل میشد از پنج اتاق بزرگ که یکی از آنها اتاق من بود و در چهار تای دیگر, تعدادی تخت گذاشته شده بود برای مهمانان و یک آشپز خانه با وسائل قدیمی و دو دست شوی و حمام. در راهرو هم یک میز و یک کامپیوتر بود برای ثبت مشخصات مهمان ها و کارهای مربوط به رزوشن. پس از ورود, ابتدا به "جسیکا" کمک کردم تا کوله پشتی اش را زمین بگذراد و کاناپه کنار میز رزوشن را با دست نشان دادم تا بنشیند و کمی استراحت کند. پشت میز رزوشن رفتم تا طبق معمول مشخصات مهمان جدید را ثبت کنم. نگاهی به جسیکا انداختم او هم نگاهی به من انداخت, هر دو خندیدیم و من گفتم: میتوانم پاسپورت ات را برای چند لحظه داشته باشم؟
گفت: حتما. و از داخل کوله پشتی اش کیفی را در آورد و از داخل کیف پاسپورت اش را بیرون کشید و به دستم داد. نگاهی به پاسپورت انداختم,اولین باری نبود که پاسپورت آمریکایی میدیدم ,جسیکا از من سه سال کوچک تر بود. هر دو دهه شصتی بودیم اما من کجا و او کجا.
کار ثبت کردن مشخصات تمام شد و پاسپورت اش را با تشکر برگرداندم. مرحله بعدی نشان دادن تختش بود در یکی از اتاق ها. با هم به اتاقی رفتیم که از پنجره اش نمای زیبایی از گرند کانال پیدا بود. تختش را نشانش دادم و توضیحاتی از مهمانخانه به او دادم و پرسیدم: نظرت چیست؟ از اتاق خوشت میاید؟
گفت: بله راضی کننده است. منظره زیبایی هم از کانال دارم. ممنونم
گفتم: اگر هر سوالی داشتی یا کمکی خواستی, من همینجا هستم و خوشحال میشوم که کمک کنم
با لبخند گفت: حتما پیش ات میایم چون چند تا سوال دارم
با لبخند گفتم: من در همینجا هستم . و از اتاق خارج شدم
نمیدانم چرا ان روز یک دنیا فکر منفی ذهنم را رها نمیکرد. از حمید, پسر خاله ام که بعد از سالها کار در کارگاه بافندگی و جمع کردن دسترنج اش, بالاخره صاحب کارگاه شده بود ولی از بد روزگار با ورود اجناس چینی ورشکست شده بود. تا احسان, دوستم که مخارج قلب بیمار دخترک معصومش, کمرش را شکانده. ای خدا لعنت کند بانی اش را.اما چه میتوان کرد؟ باید همیشه لبخندی بر لب داشته باشم تا مبادا بد انقی ام بائث رنجش مهمانان نشود. شاید بهتر باشد با آهنگ هپی تا میتوانم برقصم ,مگر دنیا از شادی بی دلیل من, کمی شادی را به خودم منعکس کند. به سمت میز رزوشن رفتم تا آهنگ هپی را از یوتوب پخش کنم. در همین احوال بودم که جسیکا از اتاق بیرون آمد و با لبخند دلنشین اش گفت: میتوانم سوال ام را بپرسم؟
گفتم: البته
گفت: یکی از دوستانم سال گذشته به ونیز آمده و اینجا گردنبندی خریده با آویزی از جنس شیشه رنگی. کجا میتوانم همچین گردنبندی پیدا کنم؟
منظورش شیشه های مورانو بود. جزیره ای نزدیک ونیز که پر است از کارگاه های شیشه گری که در آنجا سوغات ویژه ونیز را که همان شیشه های رنگی و طرح دار است را تولید میکنند و در مغازه ها و گالری های ونیز, به توریست ها میفروشند

گفتم: میتوانی اصل هایش را نزدیکی پل ریالتو پیدا کنی. بعد نقشه ای را از کشو میز رزوشن بیرون آوردم و مسیر پل ریالتو را از مهمانخانه, علامت گذاری کردم و به دستش دادم. تشکر کرد. پرسیدم: راستی همیشه تنها سفر میکنی؟
گفت: نه. این اولین بر است که تنها سفر میکنم
گفتم: مقصد بعدیت کجاست؟
گفت: این آخرین شهر است. فردا به خانه بر میگردم
گفتم: سفرت چطور بود؟ خوش گذشت؟
شروع به تعریف کرد از شهر هایی که دیده بود و آدم هایی که در طی سفر اش, شناخته بود. انگار منتظر بود تا از سفرش بپرسم. حرف هایش مرا به وجد می آورد. پر بود از میل به زندگی و کشف کردن. من هم از تجربیات ام از زندگی در ونیز میگفتم و از زندگی و کار در مهمان خانه. گه گاهی به لهجه انگلیسی حرف زدنم, میخندید و میگفت با نمک است. نمیدانم چقدر حرف زدیم اما دوست نداشتم حرفهایمان تمام شود.با خنده گفتم: بهتر است به ریالتو بروی برای خرید گردنبند. اما قول بده بیرون شام نخوری چون میخواهم امشب برایت یک شام ایتالیایی درست کنم. خیلی خوشحال شد و گفت: واقعا؟ من عاشق غذاهای ایتالیایی هستم, چه ساعتی شام میخوری تا همان حوالی برگردم؟
گفتم: حدود ساعت هشت خوب است؟
گفت: عالی است. من هم یک بطری شراب قرمز از فلورانس خریده ام, امشب با شام باهم مینوشیم.
گفتم: با کمال میل و منتظرت میمانم
به اتاقش رفت تا حاضر شود برای بیرون رفتن. من هم خوشحال از اینکه امشب کسی هست که با من در این غربت اباد هم کلام شود و از تنهایی که دیگر در استخوان هایم نیز نفوذ کرده, لختی فارغ ام کند . همانطور که آهنگ هپی پخش میشد جسیکا بیرون رفت و من هم آماده شدم تا به سوپر مارکت بروم برای تهیه مواد شام شب

...ادامه دارد