داستان بلند

4. May, 2016

حدود بعد از ظهر بود و هوا برعکس ظهر که گرم و افتابی بود، کم کم ابری شده بود و از دور ابرهای سیاهی که بسمت اسمان ونیز در حرکت بودند را میتوانستم از پشت درب شیشه ای بزرگ بالکن اتاقم ببینم. همانطور که روی تختم دراز کشیده بودم و مشغول تماشاکردن عکس های دوستانم در اینستگرام بودم، انا در واتس اپ برایم  پیامی فرستاد. پیام انا را باز کردم و دیدم عکسی است از منظره ای بارانی که از داخل قطاری که با ان بسمت ونیز می امد، گرفته بود و برایم فرستاده بود. با فاصله کوتاهی برایم نوشت رعد و برق و باران اطرافش، توازن عجیبی با درون و قلب شکسته اش دارد و در ان لحظه میتوانستم حدس بزنم که در حال گریه کردن است. کاملا برایم قابل درک بود که چه راحت حرفش را به من میگوید، چرا که یکدیگر را نمیشناسیم و احتمالا بعد از روزی که با هم بگذرانیم، یکدیگر را در طول زندگیمان دوباره ملاقات نکنیم و در این لحظات، انا فقط کسی را میخواهد تا حرفهای دلش را بیرون بریزد و هرچه میتواند از دردی که قلب اش را فراگرفته، بکاهد. واقعا مطمئن نبودم گوش شنوایی باشم برای بار سنگین غمی که این دختر با خود از تورین برایم تحفه می اورد اما با اینحال کنجکاوی و حس همزاد پنداری که با انا داشتم، کماکان مشتاق ملاقات و مهمانداری از انا نگهم می داشت و همانطور که ابرهای سیاه بسمت اسمان ونیز حرکت میکردند، دختر دلشکسته هم به ایستگاه قطار ونیز نزدیک و نزدیکتر میشد

افتاب غروب کرد و نم نم باران شروع شد. میتوانستم حدس بزنم انا دیگر رسیده است و طبق قرار قبلی مان بزودی برایم پیامی خواهد فرستاد. خودم را مشغول خواندن مقالات و اخبار کرده بودم که انا پیام فرستاد که رسیده است و قرار گذاشتیم نیم ساعت بعد نزدیک پل ریالتو یکدیگر را ملاقات کنیم. لباسهایم را عوض کردم و چتر بزرگ دونفره ام را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. از محل زندگی ام تا پل ریالتو راه زیادی نبود وبا قدم های کوتاه و به ارامی بسمت ریالتو براه افتادم. قرارمان مقابل فروشگاه معروفی در میدان کوچک مقابل پل ریالتو بود. کوچه پس کوچه های خیس شده از باران را به ارامی پشت سر گذاشتم و بعد از بیست دقیقه قدم زدن، از دور چشمم به دختر بلند قامت با موهای مشکی بلند و کوله پشتی تیره رنگ بر دوش و چمدان بزرگ چرخداری که در کنارش بود افتاد. مطمئن بودم که خودش است. موها و سرشانه لباس اش خیس شده بود و نگاه اش از میان عابران، من را جستجو میکرد

با لبخند نزدیک شدم و خودم را معرفی کردم، بمحض اینکه مرا دید، لبخندی زد و خودش را معرفی کرد و دستش را برای دست دادن بسمتم دراز کرد. چشمانش از فرط گریه پف کرده بود و از حالت عضلات صورتش مشخص بود که لبخندش از ته دل نیست و ماهیچه های صورتش بزور حالت لبخند را بر لبانش حفظ میکنند.دستش را برای دست دادن در دستم فشردم وهمانطور که  سرمای انگشتانش را بر کف دستم حس میکردم، با لبخند خوشامدگویی گفتم و با دست دیگر مسیر خانه را نشانش دادم و هر دو براه افتادیم. بسختی چمدان چرخدار بزرگش را روی سنگ فرش دنبال خود میکشید و در نگاه اول این سوال را برای من و هر رهگذر دیگری ایجاد میکرد که چرا چمدان به این بزرگی که حمل کردنش خارج از توان ات است را در سفر دنبال خودت می اوری

در بین راه پرسیم: شام خوردی؟

گفت: نه

گفتم: موافقی در یکی از مغازه های پیتزا فروشی یک برش پیتزا بخوریم؟

کفت: موافقم

از لحجه ایتالیایی حرف زدنش بسرعت فهمیدم ایتالیایی نیست و سوال بعدیم را پرسیدم

گفتم: از کجا می ایی؟

گفت: ارژانتین

گفتم: فکر میکردم ایتالیایی هستی چون کشور محل اقامتت را در پروفایل کاوچ سرفینگ ایتالیا نوشتی

با بغض گفت: اتفاقا داستان من هم از همینجا شروع شد

دیگر دوست نداشتم در ان شرایط سوال پیچ اش کنم و چمدان بزرگ اش را از دست اش گرفتم و بعد از دقایقی قدم زدن مقابل اولین پیتزا فروشی مسیر ایستادیم و داخل رفتیم تا برشی از پیتزاهای داغ و تازه از تنور خارج شده ونیزی که عطر خوشمزه شان تا شعاع ده ها متری اطراف مغازه را فراگرفته بود را بعنوان شام بخوریم. بمحض ورود به مغازه، بسمت پیشخوان رفتم تا پیزا سفارش بدهم و انا مستقیم بسمت یخچال ایستاده مغازه که پر بود از نوشابه و شراب و ابجو رفت و در یخچال را باز کرد و یک شیشه شراب سفید از داخل یخچال برداشت و نگاهی به من انداخت و گفت: من امشب مشروب لازم دارم اگر میخواهی دوتا بردارم؟

لبخندی زدم و گفتم: من میگرن دارم و توصیه اکید پزشکم، صرفنظر از نوشیدن هر نوع نوشیدنی الکلی است اما تو هرچقدر دوست داری بنوش

پیتزا ها را همانجا خوردیم و بعد از طی کردن مسافتی کوتاه و گذر از چند پل، به خانه رسیدیم. چمدان سنگین انا  که از سنگینی و بدباری ان نفسم بریده بود را تا طبقه اخر بردم

با لبخند نگاهی به انا کردم و با طعنه ای شیطنت امیز گفتم: بهتر است دفعه بعد چمدان ات را با توانایی ات در حمل ان متوازن کنی

نگاهی غم الود در چشمانم انداخت و گفت: راست میگویی

توقع چنین پاسخی را نداشتم اما توجه ای هم به پاسخ اش نکردم و درب خانه را باز کردم و باهم وارد شدیم. با دست تخت یکنفره ای را که در گوشه ای از اتاق برای مهمان اماده کرده بودم را نشانش دادم و کفتم این تخت توست در روزهای اینده که اینجا مهمان من هستی میتوانی از ان استفاده کنی و رفتم روی تخت یک و نیم نفره خودم نشستم. نگاهی به اطراف خانه انداخت و برای بار دوم از اینکه درخواست میزبانی اش را پذیرفتم، تشکر کرد و برای دوش گرفتن و استفاده حمام اجازه گرفت و من هم با لبخند حمام را نشانش دادم. حال و احوال اش خوب بنظر نمیرسید و من هم دوست نداشتم خیلی سوال پیچ اش کنم. خودم را با کارهای شخصی ام سرگرم کردم تا فضای کافی و شخصی اش را داشته باشد تا زمانی که در محیط خانه ام احساس امنیت کند و در حال و احوال مناسب حتما خودش شروع بصحبت میکند و این کنجکاوی دیوانه کننده من را با داستان شکسته شدن قلب اش ارام میکند

یک ساعتی گذشت و انا بعد از دوش گرفتن و مرتب کردن چمدان و عوض کردن لباسش، بنظر اماده گپ و گفت می امد. شراب را باز کرد و در لیوانی که از اشپزخانه اورده بود ریخت و جرعه اول را بسلامتی من که میزبانش بودم نوشید و شروع به تعریف داستان اش کرد

گفت اهل ارژانتین و شهر اوسوایا است. اوسوایا در واقع جنوبی ترین شهر ارژانتین و اخرین شهر کره زمین، نزدیک به قطب جنوب است. جایی که شاید اگر کسی یک ساعت بسمت جنوب حرکت کند، بتواند برای لحظاتی اخرین شهروند جهان در جنوبی ترین نقطه کره زمین باشد جایی که تنها یخ است و پنگوئن. برایم خیلی جالب بود که یکی از شهروندان اوسوایا را ملاقات کردم اما سوال اصلی ام این بود که در تورین ایتالیا چه میکند

گفتم: فاصله زیادی است میان تورین و اوسویا، چطور شد که در تورین زندگی میکنی؟

 اشک در چشمان اش حلقه زد و گفت: بخاطر یک پسر ایتالیایی شهرم را ترک کردم و به ایتالیا و تورین امدم

وقتی جمله اش تمام شد، تازه فهمیدم چرا اینقدر چمدان اش سنگین است و از اینکه بابت سنگینی چمدان اش به او طعنه زده بودم و از تصور اینکه ان چمدان احتمالا همه وسائل ایست که او از کودکی تا به حال با هزاران خاطره حفظ کرده و با عشق انها را بهمراه اش به امید زندگی با عشق اش با خود از ان راه دور اورده، احساس گناه عمیقی کردم

 

 

ادامه دارد  

 

 

 

3. May, 2016

مقدمه: این داستان بطور متناوب و بمرور زمان تکمیل خواهد شد و بعنوان نویسنده ان، هیچ ایده ای از اینکه چند قسمت خواهد بود را ندارم. بدلیل  اینکه در واقع این داستان شرحی است از وقایعی که نه در گذشته، بلکه در اینده اتفاق خواهد افتاد و چگونگی و کم و کیف انچه در اینده بوقوع خواهد پیوست، بر هیچکس روشن نیست. امیدوارم از خواندن این داستان، نهایت لذت را ببرید که مقصود اصلی من بعنوان نویسنده چنین است

 

 

ارادت

شاگرد تنبل

 

 

 

داستان

از سه ماه پیش که به خانه جدیدم در ونیز نقل مکان کردم، احساس دوباره متولد شدن و نویی میکنم. خانه ای کوچک و دنج در طبقه اخر ساختمانی بزرگ و قدیمی که حدود سیصد سال سن دارد. در ان بالا، اتاقی بزرگ و اشپزخانه و حمام و دستشویی که با رنگ های تیره ونیزی رنگ امیزی شده و دیوارهایی که با نقاشی های ابرنگ از ارتیست های ناشناس اما هنرمند، تزیین شده. نمیدانم چرا اینقدر این خانه دنج را دوست دارم. از همه جای ان بهتر، بالکنی است که بر روی سقف خانه ساخته شده و با پیمودن هشت  پله از اتاق، به درب ان میرسم و وقتی درب را باز میکنم، منظره برج معروف میدان سن مارکو ونیز، مقابل دیدگانم خودنمایی میکند. بالکنی اقلب افتاب گیر با یک میز چوبی تاشو و سه صندلی در اطراف میز و دو صندلی افتاب گیری و یک چتر بزرگ برای سایه انداختن بر میز و صندلی ها در ظهرهای داغ ونیز. در  اطراف نرده های بالکن حدودا بیست متری، چهار گلدان زیبا و سبز در چهار گوشه، زیبایی این نقطه دنج  ونیز را دوچندان کرده

امروز طبق عادت همیشگی فصل بهار، بعد از نهار، نوشیدنی خنکی اماده کردم و لباسهایم را دراوردم و عینک افتابی بر چشمانم زدم و به بالکن رفتم تا کمی نوازش افتاب و نسیم خنکی که میوزید و از تعارض گرمای افتاب و خنکی نسیم، حالتی ملس  و کم نظیر را بوجود اورده بود را  روی پوستم حس کنم و از ان لذت ببرم. مثل همیشه به صندلی افتاب گیر تکیه زده بودم  و چشمانم را روی هم گذاشته بودم که صدای الارم اپ کاوچ سرفینگ گوشی تلفن همراه، توجه ام را جلب کرد. صدایی اشنا از خبر اینکه کسی در گوشه ای از دنیا برایم در خواست فرستاده تا چند روزی مهمان ام باشد و برای من که تنها زندگی میکنم، فرصتی برای اشنایی با یکنفر نا اشنا که تنها اطلاعات محدودی در حد یک پروفایل و چند عکس از خودش را بنمایش گذاشته، بسیار دلنشین و لذت بخش است

از وقتی به خانه جدید نقل مکان کردم، در سایت معروف کاوچ سرفینگ پروفایلی برای خودم باز کردم و هر از چندگاهی مهمانی از گوشه ای از دنیا را در خانه ام پذیرا میشوم که فرصت خوبی است برای گفتگو کردن و شنیدن از تجربیات مردمان دوردست الالخصوص برای ما ایرانیان که در محیطی بسته بزرگ شدیم و غیر از خودمان، دیگرانی را ندیده ایم و گاهی این همنشینی نکردن با باقی جهان، ما را بحدی خودخواه میکند که تصور میکنیم محور جهان هستیم و هیچ ملت و فرهنگ دیگری، حرفی برای گفتن ندارد. در صورتی که در واقعیت چنین نیست و ما هم قطره ای هستیم از دریای فرهنگ و تمدن و بدون با دیگران بودن، شانسمان در بقاء کمتر و کمتر میشود

گوشی را دستم گرفتم و اپ را باز کردم و پیامش را خواندم.درخواست میزبانی اش برای امروز است و علی رقم تمام پیامهایی که قبلا از مهمانان دیگر خوانده بودم که معمولا ملقمه ای بود از سلایقشان و هدفشان از سفر و دلیلشان از انتخاب من بعنوان میزبان و نقاط اشتراکمان و توضیحی از وضع زندگی شان، بسیار ساده و کوتاه بود

 

سلام،اگر من را بعنوان مهمان بپذیری،  داستان شنیدنی برای تعریف کردن برایت دارم. با قلبی شکسته تورین را به مقصد ونیز ترک کردم و نمیدانم بعد از ونیز مقصد بعدی ام کجاست، حدود ساعت هفت به ایستگاه قطار میرسم...انا

 

پیام را بستم و نگاهی به پروفایل اش انداختم، انا دختری است ۲۷ ساله با چشمانی قهوهای تیره و موهایی تیره رنگ و اهل ایتالیا و این یکی از معدود دفعاتی بود که درخواست میزبانی از یک ایتالیایی دریافت کردم. چرا که معمولا مهمان هایی از جاهایی دور مثل کانادا و استرالیا و کشورهای اروپایی بیشتر متقاضی میزبان هستند تا ایتالیایی ها که در کشور خود هستند و احتمالا در شهر های دیگر دوستان و اشنایانی دارند تا چند شب را در خانه یکی از انها بگذرانند اما انا مورد جالبی بود و تصمیم گرفتم درخواست اش را بپذیرم و داستان اش را بشنوم

درخواستش را پذیرفتم و شماره تلفنم را در پیام برایش فرستادم تا برای ادرس و قرار ملاقات با هم در تماس باشیم. مدتی بعد با تشکر از اینکه درخواست اش را پذیرفتم، امدنش را تایید کرد و من هم با شور و کنجکاوی از اینکه در دو روز اینده چه خواهد شد و بین من و انا چه خواهد گذشت، شروع به مرتب کردن خانه کردم و اماده پذیرایی ازدختری شدم که تا بحال در عمرم هرگز قبلا ملاقاتش نکرده ام

 

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

17. Jan, 2016

صبح با سر و صدای رفت و امد مهمانان  از خواب برخاستم.ان روز یکشنبه بود و مهمانخانه کاملا پر بود. نمی دانستم چه ساعتی است و حدس زدم احتمالا از هشت گذشته است. بسرعت لباس هایم را عوض کردم و به اشپزخانه رفتم تا صبحانه مهمان ها را اماده کنم. در راهرو مهمانخانه نگاهی به ساعت انداختم، ساعت حدود نه بود و تعدادی از مهمانان منتظر صبحانه بودند. از همه بخاطر دیر برخاستنم از خواب عذر خواهی کردم و بسرعت مشغول اماده کردن صبحانه شدم. صبحانه طبق معمول تا ساعت ده و نیم طول کشید و مهمانان یکی یکی برای گشت وگذار، مهمانخانه را ترک کردند و تنها شدم. بعد از جمع کردن میز صبحانه، بانوی نظافتچی برای مرتب کردن اتاقهایی که مهمانانشان ان روز رفتند، امد و من دیگر بیکار شده بودم. به اتاقم باز گشتم و گوشی موبایلم را روشن کردم. جسیکا برایم پیام گذاشته بود. بسرعت پیامش که خیلی طولانی بود را باز کردم. اما نمیتوانستم ان چیزهایی که نوشته بود را باور کنم

نوشته بود:سلام سام، دوست نداشتم این مسائل را در طی هفته های گذشته برایت توضیح دهم و قصد داشتم تا به ونیز بیایم و از نزدیک شرایط را برایت شرح دهم اما چون برایم نوشته بودی که داری ذجر میکشی، تصمیم گرفتم همینجا برایت توضیح دهم. در این مدت که باهم از راه دور در ارتباط بودیم من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که من و تو خیلی با هم فرق داریم و به این اطمینان رسیدم که در اینده در کنار هم راضی و خوشبخت، نخواهیم بود. بنابر این بهتر است که ارتباطمان را ادامه ندهیم و در هر حال، بهتر است بدانی، ارتباط از راه دور برای من راضی کننده نیست. امیدوارم من را درک کنی و بدانی من واقعا قصد ضربه زدن به تو را، نداشتم.صادقانه...جسیکا

نمی توانستم چیزهایی که نوشته بود را باور کنم و هم زمان با خواندن پیامش، او هم انلاین بود و میدانستم منتظر عکس العمل من است. نمی دانستم چه چیز می بایست برایش می نوشتم. کاملا ذهنم بر هم ریخته بود و تازه دلیل سردی هفته های گذشته اش را فهمیده بودم. او به ضمن خودش خواسته بود ارام ارام از من جدا شود و با دیر جواب دادن هایش و کوتاه پاسخ دادن هایش، خواسته بود تا من را برای این شوکی که قرار بود به من بدهد، اماده کند. سرم داشت سوت می کشید و واقعا نمی دانستم چه باید بکنم

گوشی ام را به کناری انداختم و روی تختم نشستم و سرم را میان دستانم گرفتم. تمام حرفهایی که در ان چند ماه بینمان رد و بدل شده بود، از ذهنم بسرعت عبور می کرد. قول هایی که بهم داده بودیم. یاد تصویر خانه ای که قرار بود با هم در ان زندگی کنیم، حتی ما اسم فرزندهایمان را هم انتخاب کرده بودیم. نمی توانستم باور کنم به این راحتی تمام دلخوشی های زندگیم در ان غربت مانند حبابی معلق بین هوا و زمین، ترکیده بود و احساس می کردم جسمم کیلو متر ها در عمق زمین فرو رفته بود. تا نیم ساعتی همانطور بر روی تختم نشستم و فکر کردم. دیگر همه چیز، روشن و واضح شده بود و تمام بندهای بین من و او، از هم گسسته بود و این ارتباط عاشقانه به لحظه اخر رسیده بود و من این پایان را باید میپذیرفتم

از روی تختم بلند شدم و به سمت گوشی موبایلم رفتم.گوشی ام را برداشتم، هنوز انلاین بود و منتظر، برایش نوشتم: از حرف هایت متعجب نشدم. تو دستانت پاک است و به من ضربه نزدی. خدا حافظ

بسرعت شروع به تایپ کرد و نوشت: من پول نیم بهای بلیط را که برایم فرستادی را بر میگردانم. مطمئن باش

با این حرفش یاد اپارتمان و هدایایی که برایش خریده بودم افتادم. از مهمانخانه خارج شدم و به اپارتمان رفتم و از انجا برایش نوشتم: لطفا بیا اسکایپ

نوشت: فکر نمی کنم ایده خوبی باشد

میتوانستم درکش کنم. دوست نداشت با ان همه وعده ه و حرف هایی که زده بود با من چشم در چشم شود. اما من نمی خواستم بدون اینکه اپارتمان و هدایایی که می خواستم با انها سوپرایزش کنم را ببیند، با او خداحافظی کنم . برای تهیه هدایا کلی وقت و پول هذینه کرده بودم و می خواستم حال که همه چیز تمام شده بود او دیگر پیش من نمی امد، ان ها را ببیند تا بداند چقدر برایم مهم و با ارزش بود پس برایش نوشتم: این اخرین خواسته من است، فقط چند دقیقه، لطفا

با اسکایپ تماسمان برقرار شد. به هم سلام کردیم اما بدون لبخند. اطراف رانشانش دادم. چشمانش را غم گرفت. در کمد را باز کردم و هدایا را یکی یکی از داخل کاغذ کادو، بیرون اوردم و نشانش دادم. برای هر کدام از هدیه ها توضیحی میدادم. هر دو بغض داشتیم اما او نتوانست مقاومت کند و گریه اش گرفت و همانطور که من هدیه ها را نشانش می دادم فقط گریه میکرد و ابراز تاسف بخاطر اینکه مرا اذیت کرده بود.و انقدر گریه اش ادامه پیدا کرد که دیگر تماس را قطع کرد. من هم دیگر سعی نکردم که تماسی با او برقرار کنم چرا که با تجربه قبلی که داشتم، تماس گرفتن و دلیل خواستن و تلاش برای متقاعد کردن یک دختر غربی برای ادامه یک رابطه، کاری کاملا بیهوده بود. پس به حال خود، رهایش کردم

شاید خودش هم فکر نمی کرد که چقدر برای امدنش تدارک دیده بودم. از اینکه به گریه اش انداخته بودم واقعا ناراحت بودم. اما دیگر همه چیز تمام شده بود و زندگی برای من به روال گذشته برگشته بود. از اپارتمان به مهمانخانه بازگشتم و با دلی شکسته به کارهای روزانه ام ادامه دادم. من یک ایرانی مهاجر بودم و شاید این خطای خودم بود که در قلبم را به روی این عشق باز کرده بودم. من که بار هزاران حسرت را از کودکی بر شانه هایم حمل می کردم، چرا باید خود را لایق خوشبختی در بودن با عشق زندگیم، می دانستم. برای من دلی از سنگ می توانست راه گشا تر باشد تا دلی عاشق که با هر نوازشی بر کسی گشوده شود و با هر ضربه ای، هزار پاره شود. مگر در ان غربت غیر از درد نان و لختی اسایش، چیز دیگری لازمم بود که حال مجبور شوم بار عشق نافرجام دختری امریکایی را هم بر دردهایش افزون کنم

فقط تنها دردی که از عشق جسیکا در وجودم مانده بود، ان بود که می دانستم بلیط پروازش برای چه روز و چه ساعتی است و نمی توانستم ان را فراموش کنم. روزها گذشتند و دیگر بین من و جسیکا، هیچ حرفی رد وبدل نشد

ان روز، روز پانزده ماه اگوست بود. روزی که قرار بود جسیکا به ونیز بیاید تا یکدیگر را ببینیم. روز زیبایی بود و هوا گرم شده بود و ونیز پر بود از توریست. معمولا هر چه هوا گرم تر میشد، مردم بیشتر در کوچه های ونیز که تنگ هستند و اغلب در سایه، رفت و امد میکردند. بعد از نهار، تمام مهمانان ان روز مهمانخانه، امده بودند و دیگر کاری برای انجام دادن نداشتم. ان روز برای یک لحظه، یادی از جسیکا مانند جرقه ای از ذهنم گذشت. یادم افتاد که جسیکا می گفت عاشق سوپرایز کردن است. می گفت دوست دارد یک بار بدون اینکه من بدانم، بدیدنم بیاید تا حسابی سوپرایزم کند. از یاد این حرفش بفکر فرو رفتم.ساعت حدود سه نیم بعد از ظهر بود. اگر جسیکا به ونیز می امد،می توانست من را واقعا سوپرایز کند.از فرودگاه ونیز تا جزیره حدود نیم ساعت راه بود و از ایستگاه اتوبوس های فرودگاه تا مهمانخانه ، ده دقیقه پیاده روی. پس اگر جسیکا امده باشد حدود چهل دقیقه دیگر اینجا خواهد بود

یک لحظه با تمام وجود خواستم باور کنم که جسیکا به ونیز امده است و با ان کارها فقط خواسته زمینه سوپرایز کردنم را بچیند. همه چیز میتوانست به این شکل باشد و او امروز به ونیز بیاید. چرا که واقعا هیچ دلیل موجهی برای قطع ارتباطش با من نداشت. اشکهایش هم برای این بود که دید واقعا دوستش دارم و حسابی برایش تدارک دیده ام. با این فکر ها، به اتاقم رفتم و یک دست لباس تمیز به تن کردم و دستی به سر و صورتم کشیدم و رفتم بیرون مهمانخانه، کنار کانال، همانجایی که برای اولین بار جسیکا را دیده بودم نشستم. اب کانال با موج هایی کوچک،در تلاطم بود و قایق های پارویی، توریست ها را برای گردش در کانال های ونیز، به این سو و ان سو میبردند. تابش نور خورشید بر اب کانال، منظره زیبایی بوجود اورده بود وهمانطور که مناظر اطراف چشم نواز بود، صدای اپرا خواندن یک قایق سوار ونیزی هم، گوش هایم را نوازش میداد. نگاهم به ساعت بود و چشمم به سمتی که جسیکا برای نخستین بار، از انجا به سمتم امد

 

پایان

 

 

 

پی نوشت: خدمت خوانندگان محترمی که این داستان را مطالعه فرمودند ضمن تشکر از حوصله ای که به خرج دادند و با داستان همراهی فرمودند، لازم میدانم در این پی نوشت مسائلی را کوتاه، روشن کنم. داستان عشق من و دختر امریکایی، داستانی واقعی بود که ان را در سیزده قسمت بطور خلاصه نوشتم و در معرض دید شما خوانندگان محترم قرار دادم. هر رابطه ای میان دو انسان، جدای از فرهنگ و ملیت و نژاد، قابل احترام و به خودی خود زیباست علی الخصوص اگر این رابطه، رابطه ای عاطفی و از جنس عشق و دوست داشتن باشد. هدف از نوشتن این داستان، تنها درمیان گذاشتن تجربه ایست که ممکن است در زندگی هر کدام از ما اتفاق بیفتد و چون این تجربیات بر حسب جغرافیا و جنس رابطه  و فرهنگ، می تواند متغییر باشد، این داستان ممکن است با تجربیات شما در گذشته و اینده، متفاوت باشد. و نمی توان سرنوشت این عشق را، با تمام عشق های از این نوع، قرین دانست

ارادت بنده را پذیرا باشید ... شاگرد تنبل    

 

 

 

 

 

 

16. Jan, 2016

دیگر جوابهای کوتاه جسیکا به پیام ها، برایم سخت شده بود و نمی دانستم دلیل اینکه او انقدر مشغول بود که نمی توانست مثل گذشته هر ساعت و هر روز با پیام هایش، انگیزه تحمل غربت و دشواری کار روزانه را در من، بر انگیزد،چه بود. ولی از طرفی نمی خواستم تا پیام بارانش کنم تا احساس کند که مردی نیازمند هستم تا مبادا بر عشقی که از من در او بوجود امده بود، خدشه بیفتد.ساعت ها را با این افکار میگذراندم و چشمم گاه به گاه بر اخرین زمان انلاین شدنش در واتس  اپ بود که همیشه قرین بود با اخرین پیام بینمان

لحظه ها و ساعت ها سخت می گذشت. اگر برایش پیام نمی فرستادم شاید فکر میکرد برایم بی اهمیت است و تصمیم اینکه سکوت بینمان، ادامه پیدا کند، برایم سخت تر بود. ان روز تا نیمه شب به وقت ونیز و بعد از ظهر به وقت امریکا، زمانی که از کار به خانه باز می گشت، صبر کردم و شب هنگام برایش پیام کوتاهی فرستادم. بعد از بیست دقیقه پیام را دید و نوشت: سرم شلوغ است

نوشتم: باور نمیکنم انقدر مشغله داشته باشی که نتوانی چند خط برایم بنویسی

نوشت: من هزارتا کار دارم و تو اینجا نیستی که ببینی.سه هفته دیگر همدیگر را در ونیز میبینیم و برایت توضیح میدهم

از حرفهایش، حال و هوای خوب همیشگی را، احساس نمی کردم و برای اینکه بیشتر بدانم موضوع چیست، نوشتم: توضیحات ات به رابطه مان مربوط میشود؟

نوشت: نه واقعا و الان باید بروم

نوشتم: اگر چیزی در مورد من است، بهتر است الان بگویی

نوشت: میخواهی فریاد بزنم؟ من الان سر کلاس دانشگاه هستم. بعدا صحبت میکنیم

ان شب فکر جسیکا، خواب را از چشمانم، ربوده بود و تا نیمه های شب بیدار بودم و داشتم  رابطه مان و اینکه چرا او دارد چنین میکند را در ذهنم تحلیل میکردم. شاید با کس دیگری اشنا شده است. این فکر امانم را بریده بود و تمام مدت، حرفهای دختر ایرانی که از دختران امریکایی برایم گفته بود، در ذهنم تکرار میشد. نمی توانستم باور کنم که شاید جسیکا با شخص دیگری اشنا شده باشد. حتی فکرش هم ازارم میداد و از طرفی او بلیط ونیز را خریده بود و تا سه هفته دیگر، پیش من می امد. پس دلیلی نداشت که این امر را مخفی کند و در ثانی مگر میشد به این سرعت با کس دیگری رابطه بگیرد و بخواهد از من جدا شود. ما که با هم مشکلی نداشتیم

تضادها در ذهنم فراوان بود و نمی توانستم شرایط را تحلیل کنم. کم کم ذهنم خسته شده بود و با خود فکر می کردم که بهتر است روزهایم را با  در گیر شدن با کار و مهمان ها، بگذرانم و دیگر به جسیکا پیام ندهم تا خودش سراغم را بگیرد و با این تصمیم به رختخواب رفتم

صبح روز بعد، بمحض اینکه از خواب برخاستم، تلفنم را چک کردم تا مگر پیامی از جسیکا در ان ببینم. اما هیچ خبری از او نبود.نا راحت از رختخواب بیرون رفتم و کارهای روزانه ام را، شروع کردم. ان روزها فکر جسیکا باعث شده بود تا تمام دردهایم را فراموش کنم و لحظه لحظه روزهایم را، به او فکر کنم. نمی دانستم بهترین تصمیم چیست. اما مطمئن بودم که جسیکا تغییر کرده و دیگر جسیکای سابق نیست. دوست نداشتم در ذهنم خیال بافی کنم اما افکار منفی امانم نمیدادند. اشتهایم به غذا خوردن را کم کم از دست داده بودم

ان روز هم گذشت و پیامی از جسیکا نیامد. دیگر طاقتم داشت تمام میشد و می خواستم اگر مسئله ای میان من و جسیکا بود. زودتر با خبرشوم. نیمه شب پیام دیگری برایش فرستادم، بدون اینکه به اخرین حرفهایمان اشاره کنم، با صورتکی خندان برایش سلام و چند کلمه محبت امیز نوشتم و منتظر ماندم. چند دقیقه بعد، پیامم را دید، اما جواب نداد. منتظر ماندم. نیم ساعتی گذشت و فکر کردم شاید مشغول باشد. برایش نوشتم: چرا جواب نمی دهی؟ من از فرط ناراحتی، نمی توانم چیزی بخورم

نوشت: من فضا می خواهم و در ضمن لطفا چیزی بخور

نوشتم: منظورت از فضا خواستن چیست؟.... اما دیگر جوابم را نداد

این اولین باری بود که این عبارت را می شنیدم. من فضا می خواهم. معنی حرفش را فهمیدم اما نمی توانستم مفهومش را درک کنم. از اتاقم بیرون رفتم و پشت کامپیوتر نشستم و عبارت ؛من فضا می خواهم؛ را گوگل کردم. دنیایی از مطالب بر صفحه کامپیوتر نمایان شد. یکی یکی مطالب را بدقت مطالعه کردم و سوالهای مشابه را بررسی کردم و در نهایت متوجه شدم که در یک رابطه اگر طرفی از طرف دیگر فضا بخواهد، خبر خوبی نیست و گاهی  میتواند به پایان یک رابطه منجر شود و در عین حال میتواند فقط یک درخواست ساده باشد برای اینکه یک طرف دچار مشغله است و نمی تواند با طرفش، درمیان بگذارد. انگار تضاد درونم نسبت به جسیکا، نمی خواست تمام شود وقرار بود درگیری فکریم تا رسیدن به حقیقت، ادامه پیدا کند. تنها چیزی که از ان مطمئن بودم، این بود که جسیکا می دانست موضوع چیست و داشت از من مخفی میکرد

چند روز دیگر هم گذشت اما از جسیکا خبری نشد و من هم دیگر پیامی برایش نفرستادم تافضایی که می خواست را در اختیارش گذاشته باشم. ان روز مهمان امریکایی در مهمانخانه داشتم که جوانی همسن و سال خودم بود و از بعد از ظهر که به مهمانخانه امده بود، بیرون نرفته بود و با هم دوست شده بودیم. در بین صحبتهایمان، از جسیکا و رابطه مان برایش گفتم و کمی از خلق و خوی دختران امریکایی برایم گفت. کلا از دختران هموطنش دل خوشی نداشت و می گفت همان بهتر که به او فضا دادی، اگر برگردد، دختر زندگی ات است و اگر نه، بهتر که رفته است و در همین مدت کوتاه، تکلیفت مشخص است و زمان زیادی را از دست نداده ای

برایم از تاثیر غذاهای هرمون دار امریکایی بر مغز زنان امریکایی شرح می داد و اینکه چطور سریع عاشق می شوند و بسرعت فارغ. از جنس ارتباطاتات دنیای غرب می گفت و اینکه چطور دخترها، پسر ها را سرکار می گذارند و از انان سواستفاده می کنند. حتی برایش شرح دادم که جسیکا به ونیز خواهد امد و نیم بهای بلیطش را پرداخته ام اما او نظرش این بود که ممکن است فقط از تو کلاه برداری کرده باشد.  اما من نمی توانستم حرف هایش را به جسیکا بست دهم. چرا که دختری که من شناخته بودم، خیلی با این حرف ها متفاوت بود اصلا فکر اینکه تمام ماجرا بخاطر پول و کلاه برداری باشد برایم مسخره بود وبا تجربه ای که داشتم، می دانستم جسیکا علی رقم عرف اجتماع غرب، اصلا اهل خود نمایی و پسر بازی نبود. بلکه در عین زیبایی، ساده بود و دختری صادق و روراست

اما گفته های پسر امریکایی که ادم باسوادی هم بود بر من کم تاثیر نبود و داشتم کم کم به این فکر میکردم که ممکن است رابطه مان به پایان برسد و در این شرایط باید قوی باشم و خودم را نبازم و منتظر هر اتفاق ناخوشایندی از طرف جسیکا باشم

دوهفته بیشتر به امدن جسیکا نمانده بود و هنوز هیچ خبری از او نداشتم. دیگر مطمئن بودم رابطه مان دچار مشکل جدی است و باید خیلی واضح و روشن از جسیکا بخواهم تا این بازی ها را کنار بگذارد و در اسرع وقت باهم صحبت کنیم و برایش شرح دهم که اپارتمانی اجاره کرده ام و اگر واقعا قصد ادامه رابطه را ندارد، خیلی روشن و واضح بگوید تا من هم مرخصی و اپارتمان را پس بدهم و زندگی ام را به شرائط سابق برگردانم

ان شب تلفنم را برداشتم و برایش چندخط رک و سر راست، وضعیتم را توضیح دادم و گفتم احساس خوبی ندارم و باید با هم از طریق اسکایپ صحبت کنیم تا از این تضادهایی که در وجودم شکل گرفته است، خلاص شوم و به زندگی عادی ام برگردم. برایش شرح دادم که چقدر از اینکه با من صحبت نمی کند، دچار اندوه و افکار منفی شدم و این سکوت بینمان دارد ذجرم میدهد. پیام را نوشتم و منتظر جواب جسیکا نماندم و تلفنم را خاموش کردم و به رختخواب رفتم تا اگر قرار است خبر بدی به من بدهد، ان را فردا بشنوم

 

ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

12. Jan, 2016

بعد از چند پیام کوتاه که بین من و جسیکا رد و بدل شد. گفت چند روز اینده مشغول درسهایم خواهم بود و شاید کمتر بتوانیم در ارتباط باشیم. من هم قبول کردم و از هم خداحافظی کردیم. ان شب اولین شبی بود که با جسیکا نه تماس تصویری داشتم و نه حتی پیامی در واتس اپ، بینمان رد و بدل شد وحتی  بدون شب بخیر گفتن، به رختخواب رفتم

فردای ان روز، وقتی از خواب برخواستم، طبق عادت هر روز برایش صبح بخیر فرستادم و کارهای روزانه ام را شروع کردم اما تا بعد ازظهر، هیچ پیامی از جسیکا دریافت نکردم.  دوست داشتم مثل گذشته، تمام روز را با او صحبت کنم ولی نمی خواستم با فرستادن پیامی دیگر، تمرکزش را بر هم بزنم و از طرفی چون میدانستم تا چند هفته دیگر به ونیز می اید، دلیلی برای نگران شدن برای رابطه مان که دیگر در غربت ان روزها برایم حکمی حیاطی داشت را، نداشتم و بیشتر سعی میکردم ذهنم را با کارهای روز مرره، پرکنم

ان روز دل و دماغ حسابی برای کار و معاشرت با مهمانان مهمانخانه نداشتم و جواب سوالهایشان را سریع و کوتاه میدادم تا در رویاهای خودم قوطه ور بمانم. اما مهمانان با هر سوال گاه و بی گاهی، خط فکرم را، پاره میکردند و مجبور به توضیح ادرس یا مکانی که بیش از ان هزار بار برای مهمانان قبلی توضیح داده بودم، می شدم  و پیدا کردن کنجی دنج در مهمانخانه برای لختی خلوت کردن با خودم، برایم حکم کیمیا را پیدا کرده بود

در همان حین، یکی از مهمانان که جوانی بیست وچند ساله اسرائیلی بود. دمادم در هر گوشه ای از مهمانخانه که خودم را گم میکردم، سراغم می امد و با پرسشی نچندان مهم و اساسی، خلوتم را برهم میزد. من هم با  بی میلی جواب سوالهایش را کوتاه میدادم و او، از حالت جوابهایم فهمیده بود که حوصله درست و درمان، ندارم و حدس خودم هم بر این بود که احتمالا از دیگر مهمان ها شنیده است که ایرانی هستم و چون تجربه قبلی با شهروندان اسرائیلی داشتم، میدانستم نگاه خوبی بر من بعنوان یک ایرانی ندارد اما من در ان روزها انقدر درگیر جسیکا شده بودم که اصلا به این چیزها اهمیت نمیدادم و برایم مهم نبود اهل کجاست چه فکری نسبت به من میکند. فقط دوست داشتم جواب سوالش را بگیرد و برود با دیگر مهمان ها، همکلام شود

جوان اسرائیلی اما دست بردار نبود. بعد از اینکه اخرین سوالش را که مربوط به اب و هوای ونیز در زمستان بود را کوتاه پاسخ دادم، رفت و چند دقیقه بعد با تابلوی نقاشی سیاه قلمی که از روی یکی از دیوارهای راهروی مهمانخانه برداشته بود، باز گشت و تابلو را مقابلم گرفت و گفت: من از این تابلو خیلی خوشم امده و می خواهم ان را بعنوان یادبود بخرم

حرکتش به روشنی خارج از عرف بود و گویی احساس میکرد چون او اسرائیلی است و من ایرانی، رفتاری نژاد پرستانه در مقابلش پیشه کردم

گفتم: معذرت می خواهم اما تابلو های اینجا فروشی نیست

گفت: چه اشکالی دارد؟ پولش را پرداخت میکنم

از حرفش احساس خوبی نکردم و فهمیدم که میخواهد دردسر ایجاد کند. پس تابلو را از دستش گرفتم و با ارامش گفتم: این تابلو ها جزو دکر مهمانخانه است ودر ثانی طبق قوانین ایتالیا ما در این مکان فقط اتاق اجاره میدهیم و حق فروش چیز دیگری که نیاز به مجوز خاص خودش دارد، را نداریم. شما میتوانی از یک گالری نقاشی چیزی شبیه به این تابلو را تهیه کنی

با صدای بلند طوری که در باقی مهمان ها حساسیت ایجاد شود، گفت: تو از اول شب تا الان، زورت می اید سوالهای مرا جواب بدهی. مشکلت با من چیست؟

دیگر برایم روشن شد که در دردسر افتادم و البته در این دست موارد بهتر بود حق را به مهمان میدادم و با یک معذرت خواهی و دلجویی، اوضاع را تحت کنترل خودم در میاوردم و تا خروج مهمانی از این نوع، که در کار من کم هم نبود، صبر و تحمل پیشه میکردم. پس به ارامش دعوتش کردم و با اینکه حق نداشت اینطور بلند در یک مکان عمومی صحبت کند، ارام گفتم: من هیچ مشکلی با تو ندارم.  امروز مشکلی شخصی دارم و عذر میخواهم اگر نتوانستم سرویس خوبی به شما بدهم

با همان لحن ادامه داد: زندگی شخصی تو به من و شغل ات ربطی ندارد و باید در سر کار وظائفت را درست انجام دهی

این را که گفت دیگر گر گرفتم و با توجه به اینکه اصلا روز خوبی هم نداشتم، در یک لحظه تمام عواقب منفی را در ذهنم سنجیدم که در نهایت  منتهی میشد به یک کامنت بد و امتیاز منفی به مهمانخانه  و توضیح ماجرا برای سیمو(صاحب مهمانخانه) و سیمو هم که اصلیتی فرانسوی مراکشی داشت و کلا دل خوشی  از اسرائیلی ها نداشت، احتمالا شرائط را درک میکرد و مطمئنا هیچ بازخورد منفی در کارم ایجاد نمی کرد. پس گفتم: من نمی خواهم تو به زندگی شخصی من اهمیت بدهی. وظیفه من اینجا فقط این است که یک اتاق تر و تمیز و یک صبحانه گرم در اختیارت قرار دهم و اینجا نیستم تا به سوالات گاه و بیگاهت جواب دهم. این شب اخر تو در این مهمانخانه است و بهتر است به اتاقت بروی تا شب اخر را در این مکان در صلح بگذرانی

جوابم برایش باورنکردنی بود و حسابی عصبانی شد و گفت: من به رئیست زنگ خواهم زد تا موضوع و طرز برخوردت را با او در میان بگذارم 

تلفنش را از جیبش بیرون اورد و شماره سیمو که در سایت بوکینگ در دسترس همه مهمانان بود را گرفت تا به ضمن خودش، برایم دردسر ایجاد کند اما خبر نداشت که سیمو از روی تنبلی، تلفن همراهی که شماره اش را در سایت قرار داده بود را، بخاطر زنگ خور فراوانش، دست من داده بود. پس شماره ای که گرفت، تلفنش در جیب خودم زنگ خورد و در حالی که مستقیم به چشمانش نگاه میکردم، تلفن را برداشتم و به ایتالیایی جواب دادم. اول متوجه نشد ولی بعد از چند کلمه که به انگلیسی و ایتالیایی بینمان رد و بدل شد، تازه فهمید که رئیس خودم هستم. پس تلفن را قطع کرد و با اینکه بیشتر عصبانی شده بود، خودش را جمع و جور کرد و گفت: من اسم صاحب اینجا را روی وب سایت بوکینگ دیده ام و مطمئنم که تو نیستی

گفتم: درست است من اینجا کار میکنم

گفت: پس  شماره صاحب اینجا را بده

من هم شماره سیمو را دادم و به سیمو زنگ زد. سیمو حرفهایش را بدقت گوش کرد و بعد به من زنگ زد و ازمن توضیح خواست، من هم ماجرا را شرح دادم و سیمو حق را کاملا به من داد و گفت تحملش کن تا فردا برود. من هم گفتم که با صدای بلند حرف میزند و دارد حساسیت دیگران را بر می انگیزد. سیمو ملیتش را پرسید و گفتم اسرائیلی است. سیمو هم طبق معمول این جور شرائط گفت اگر سر و صدا راه انداخت فورا بیرونش کن

جوان اسرائیلی هنوز از صحبتها قانع نشده بود و بحث را ادامه میداد. برای بار چندم از او خواهش کردم که به اتاقش برود ولی همچنان بر اینکه من استحقاق کار در مهمانخانه را ندارم، پای می فشرد. من هم مطمئن بودم همه سر و صدایی که راه انداخته است بخاطر ایرانی بودن من است و با هر حرفی که میزد، سعی داشت دیگر مهمانان را هم با خود همراه کند و فضا را برایم سخت کرده بود. برای بار اخر به او هشدار دادم که یا به اتاقش برود یا اینکه پولش را پس بگیرد و مهمانخانه را ترک کند چرا که دیگر حوصله ام را سر برده بود و به ناحق داشت، جو را خراب میکرد

حرف اخرش این بود که نمی توانم بیرونش کنم. من هم به پلیس زنگ زدم تا بیایند و موقعیت را مدیریت کنند چرا که کاملا ناتوان بودم و جوان اسرائیلی روی دنده لج افتاده بود و البته خبر نداشت که اگر پلیس بیاید، چون سیمو به من در مهمانخانه اتاق داده بود و در قرارداد کاری ام هم ذکر شده بود. مهمانخانه به نوعی خانه من محسوب میشد و طبق قوانین ایتالیا اگر من نسبت به حضور هر یک از مهمان ها در مهمانخانه احساس نا امنی میکردم، پلیس موظف بود او را از خانه من، بیرون کند

ده دقیقه بعد پلیس سر رسید و توضیحات جوان اسرائیلی را شنید و از من توضیح خواست، من هم در یک جمله گفتم اینجا محل زندگی من است و با حضور این فرد، احساس ناامنی میکنم.پلیس هم بعد از بررسی مدارک دال بر زندگی کردن من در مهمانخانه که در قرارداد کاریم ذکر شده بود، ده دقیقه به جوان اسرائیلی فرصت داد، تا انجا را ترک کند

با رفتن مهمان اسرائیلی، ارامش دوباره به مهمانخانه بازگشت و توانستم به اتاقم بروم تا روی تختم دراز بکشم و فکرم را رها کنم. ان روز دیگر رو به پایان بود هیچ خبری از جسیکا نداشتم. شاید بهتر بود قبل از خواب، پیامی برایش میفرستادم تا از احوالش با خبر شوم.گوشیم را برداشتم و نگاهی به واتس اپ انداختم.اخرین لحظه انلاین بودنش مصادف بود با اخرین پیامی که دیروز با هم رد و بدل کرده بودیم و بعد از ان، دیگر انلاین نشده بود. داشتم نگران حالش میشدم. سلامی برایش فرستادم و منتظر ماندم. جسیکا که همیشه بعد از لحظه ای، جوابم را می داد، بیست دقیقه طول کشید تا جواب بدهد و جوابش هم کوتاه بود

نوشت: سرم شلوغ است

 

ادامه دارد