5. Feb, 2016

دل نوشته

خواهرم زندگی معجون قریبی است از تضادها، از عشق و نفرت، سیاه و سفید، راستی و کجی، بودن و نبودن و تو با هنرت چه زیبا انها را  در هم امیختی و بر پرده روزگار، جاودان کردی. دیر زمانی را بیاد می اورم که کودکانی شاد بودیم و دست در دست هم، فارغ از مرارت های زمانه، با هم بازی می کردیم، چقدر زود قد کشیدیم

امروز که قدت انقدر بلند است که برای دیدنت باید بر پنجه پا به ایستم و سر به اسمان بلند کنم، بیاد می اورم که بسیار کوشیدی و شب ها تا صبح نخوابیدی. چقدر نوشتی و تمام حرف و فکر و خاطرت در هنرت گره خورده بود و من شاهدی بودم بر جهد و تلاشت. دوست دارم تا بدانی، در هر نقطه ای که ایستادی، لایقش هستی و هر قله ای را فتح کنی، سزاواری

تمام عشقم، نثارت

شاگرد تنبل