اینجا معجونی است, از هرانچه که یک دهه شصتی, به ان می اندیشد.

19. Mar, 2016

بعد از پشت سر گذاشتن زمستان سرد و کرخت، چه خوش نسیمی میوزد از میان درختان و کوه ها و دشت های فلات زیبایمان ایران. عطر گلها و شکوفه ها، خبر از بهار زیبا و نو شدن و تازگی میدهد و چه زیبا رسمی است نوروز و عیدانه مان در کنار هفت سین و دید و باز دید

شور و حال نوروز همیشه در دلم، نوستالوژی های کودکی را زنده میکند، لباس و کفش نو و عیدی گرفتن و مهمانی رفتن و شیرینی و تنقلات همراه با لبخند و بوسه بزرگترها بر گونه ام. دورم از ایران اما دلم پرمیکشد برای لحظه ای در ان حال و هوا بودن. کنار بزرگتر ها نشستن و حافظ خواندن، خاطره شنیدن و خندیدن

از همه بهتر، رسم بخشش و بخشیده شدن عجب رسمی است، کدورت ها را دور ریختن و تازه شدن و شستن تنگ اب درون دلمان از هر سیاهی و کینه و پلشتی. با یک رو بوسی و لبخند تیرگی ها را زدودن و دوستی ها را از سر گرفتن

چه زیباست جویا شدن احوال یکدیگر به بهانه نوروز، شاد کردن تنها دلی در گوشه ای از دنیا، از راه دور حتی با یک پیام کوتاه

چه بی بدیل است پر نور کردن چراغ خانه ای که فقر و کم بضاعتی کم نورش کرده با مبلغی یا کیسه ای برنج یا  جعبه ای شیرینی تا همه شیرین کام باشند در نوروز و بهار طبیعت

بر خود ببالیم که چه غنی فرهنگی داریم ما فلات نشینان

 

تندرستی تان پایدار، دست نیافتنی هایتان در دسترس، نوروزتان پیروز و خجسته باد

شاگرد تنبل

 

5. Feb, 2016

خواهرم زندگی معجون قریبی است از تضادها، از عشق و نفرت، سیاه و سفید، راستی و کجی، بودن و نبودن و تو با هنرت چه زیبا انها را  در هم امیختی و بر پرده روزگار، جاودان کردی. دیر زمانی را بیاد می اورم که کودکانی شاد بودیم و دست در دست هم، فارغ از مرارت های زمانه، با هم بازی می کردیم، چقدر زود قد کشیدیم

امروز که قدت انقدر بلند است که برای دیدنت باید بر پنجه پا به ایستم و سر به اسمان بلند کنم، بیاد می اورم که بسیار کوشیدی و شب ها تا صبح نخوابیدی. چقدر نوشتی و تمام حرف و فکر و خاطرت در هنرت گره خورده بود و من شاهدی بودم بر جهد و تلاشت. دوست دارم تا بدانی، در هر نقطه ای که ایستادی، لایقش هستی و هر قله ای را فتح کنی، سزاواری

تمام عشقم، نثارت

شاگرد تنبل

 

 

27. Dec, 2015

در نقطه ای از زمان و مکان, مردمی سرخوش از شکست حکومتی استبدادی و درگیر در جنگی خانمانسوز که پایانی بر ان تصور نبود. میان آتش و دود و شعار, نطفه نسلی را بستند که هیچ تصور نمیکردند تا چه اندازه به ان بدهکار خواهند بود.نسل ما در میان خاکستر جنگ و کمبود ها, چشم به جهانی گشود که هیچ چشم دیدنش را نداشت.
در میان خرابی های جنگ, زیر آفتاب سوزان و بوی نفت و خاک و هیاهوی ترور و مرگ , با اسباب بازی هایی خیالی, بازیهای کودکانه کرد و در میان همه مشکلات غلطید تا بزرگ شد.
زمین و زمان به نسل ما بدهکار بود.
دخترانمان را از پسرها جدا کردند. تا مبادا, ما با لحظه ای در کنار هم بودن, احساس انسان بودن کنیم. برای لحظه ای باهم بودن, ظهر ها, چشم به راه هم شدیم, تا مدرسه تعطیل شود. شاید گوشه چشمی از کنار مقنعه, لبخندی, تا دستمان در دست هم گره بخورد. یا که عصر ها, چشم به راه, گوشه خلوتی دور از چشم زندگی خواران, کلامی, شاخه گلی, نامه ای.
همه کوچه پس کوچه های شهرمان, به من و تو بدهکارند. چرا که حریم امنشان را, آغوش عشقبازی ما نکردند.
بر تن دخترانمان حجاب کردند. تا نتوانند گیسوانشان را به دست باد دهند, مبادا خورشید, از لابلای خرمن گیسوانشان, گرد طلایی نورش را بر چشمان پسرانمان, بپاشد. تا مبادا کسی عاشق شود.
بر تن پسرانمان لباس آستین بلند کردند. تا نکند هوسی, از حلقه شدن دستان ورزیده پسرانمان بر گرد اندام ظریف دخترانمان, قوانین الهی را به سخره بگیرد. مبادا دختری بر شانه پسری, سر بگذارد.
بزرگتر شدیم. جنگ آنقدر اطرافمان را خراب کرده بود که هیچ چیز برایمان مهیا نبود. پس کمر همت بستیم تا خود برای خود آینده بسازیم. آنقدر با همان حجابمان دویدیم که همنسلان خارجیمان پشت سرمان خاک خوردند. پشت همه را به خاک رساندیم. آنقدر تحصیل کردیم تا مدال طلا گردنمان آویختند. بر سکو های جهانی ایستادیم. سبز شدیم, بنفش شدیم, هرچه بگویی شدیم ولی هنوز داریم میسوزیم و خاکستر میشویم. هنوز آرزوهایمان را, گمگشته هایمان را, بر گوش قاصدکها نجوا میکنیم و بدست باد می سپاریم تا مگر روزی صبح دولت بر ما بدمد. و از خاکستر سوختن نسلمان, چون ققنوس دوباره متولد شویم و چون سیمرغ پر بکشیم و پیشانی بر بلندای آسمان بساییم و فریادی بلند, به بلندای تمام تاریخ سردهیم که" مگر ما چه میخواستیم جز انسان بودن و خواستهای اولیه انسانی"؟!
تا ان روز, کنارت میمانم. کنارم بمان.
تقدیم به همه هم نسلانم که در کشاکش روزگار چون شمع سوختیم ولی تمام نشدیم. به مو رسیدیم ولی پاره نشدیم