به نام انسان که در این دام بلا, تنها می آید و تنها می رود
پرده اول
داستان من از زمانی آغاز شد که اولین ذره جاندار جهان هستی, جایی که نه زمان معنی داشت و نه بعد, در کسری از میلیون بتوان میلیون ثانیه, از میان جاودان بودن و تولید مثل, تصمیم گرفت تولید مثل کند. و تولید مثل, این شاه بیت جهان هستی, رسالت اصلی همه جانداران این سیاره شد. میلیون ها سال گذشت. انسان خود را شناخت و با وجود این رسالت, بدنبال راز هستی گشت.از کجا آمده ام؟ به کجا میروم؟ هدف چیست؟
اما تا رسیدن به جوابی راضی کننده , مرگ امان نمیداد. مرگ دردناک بود و تلخ, و همه فرصت ها را میگرفت. انسان برای رهایی از این قانون بیرحم و تلخ, به جاودانگی پناه برد. دین را آفرید, علم را کشف کرد, فلسفه, ریاضی ,نجوم و ... همه و همه در خدمت جاودانگی ,اما فارغ از این که شالوده تمام جانداران جهان هستی بر تولید مثل بنا شده بود و بس
پرده دوم
کودکی ام, خاطرات محو از زمان جنگ, در جنوبی ترین نقطه تهران, جایی که نه گاز داشتیم و نه حمام و هر روز و شب با قطعی های طولانی مدت آب و برق و امکانات اندک,در کنار خانواده فقیر و پدری کارگر, روزگار میگذراندیم. هیچ شکایتی نداشتم, زیرا که تا چشمم کار میکرد, زندگی همان بود
پایان جنگ پا به مدرسه گذاشتم و با بچه های همسن و سال خودم, سر کلاس "الف"," با" را مشق کردم. ان روزها نمیدانستم که جبر جغرافیا و زمان و نژاد, چه تقدیری برایم رغم خواهد زد. نمیدانستم که هر آنچه می آموزم,چه درهایی در آینده برایم باز خواهد کرد
دبستان به پایان رسید و وارد راهنمایی شدم.معلمان کم کم عبوس تر میشدند و درسها متنوع تر, ریاضی , علوم , دینی ,قرآن.کم کم که به سالهای آخر راهنمایی نزدیک میشدم, جذابیت درسها کمتر و کمتر میشد. و برای منی که عطش خواندن و یاد گیری داشتم, اقناع کننده نبود. چشمانم میدوید برای خواندن. تا اینکه کتاب فروشی انتهای خیابان طویل شهرمان را پیدا کردم
کتاب فروشی برایم تبدیل به قبله آرزو هایم شد. جمع کردن پول تو جیبی و خریدن کتاب و خواندن, روتین زندگی ام بود. از کتاب شعر تا داستان و تاریخ, آنقدر خواندم و خواندم و خواندم تا اولین تجدید دوران تحصیلم را در درس قرآن گرفتم
پرده سوم
دبیرستان دیگر برایم سخت بود. زیرا که جواب هیچ کدام از سوال هایم را نمیداد. معلمان یا عبوس بودند یا ناراضی.اما نمیخواستم و نمیتوانستم درس را رها کنم. چشمانم آرام آرام, قوه دیدن دور را از دست میداد و تخته سیاه کلاس, دیگر وضوح قبل را نداشت. من هم بخاطر قد بلندم, میبایست ته کلاس مینشستم. نیاز به عینک برایم قطعی بود ولی کششی به تخته سیاه کلاس نداشتم. با تجربه هایی که از درس و مدرسه و اجتماع و زندگی داشتم, چیزی در دوردست وجود نداشت تا بخواهم به وضوح ببینم
دیگر درس خواندن برایم اهمیتی نداشت. با چشمانی ضعیف و نیمکتی آخر کلاس, صدایم زدند
شاگرد تنبل

پرده آخر
زندگی مرا با خود برد.مرز های رخوت و بی عملی را یکی یکی عبور کردم. پا به کشور ها و جوامع جدید گذاشتم. تحصیل علم کردم و چشمانم دوباره دور دستها را به وضوح دیدند. تفاوت هارا درک کردم و دلائل را کشف کردم. تاریخ خواندم ,فلسفه خواندم ,زبان خواندم ولی هرچه بیشتر خواندم, سوالهایم افزون تر شد
در این گیج گیج خوران روز مرره, تصمیم به نوشتن داشتم ولی جرات نمیکردم. ترس داشتم نشود. تا اینکه یک روز, یک نفر مرا به اینجا دعوت کرد. تا فرصت خود را اینجا امتحان کنم .تا بیشتر بیاموزم
و این اولین نوشته ام را به همان دوست تقدیم میکنم که مرا به اینجا دعوت کرد. میدانم که کوتاه است و نه خیلی جانانه, ولی آرزو میکنم بپذیرد.و سلام میکنم به همه کسانی که مرا اینجا میبینند و میخوانند

 

 

حق کپی رایت و باز نشر تمام محتویات این وبسایت, نزد ناشر محفوظ است